تحلیل نامه

تحلیل نامه، کاری است از طرف گروه خبری -دانشجویی موج سبز (http://mowj-group.blogspot.com/).

_____________________________________________

تحلیل نامه مجموعه ای از مقالات تحلیلی است که در مورد مسائل روز و همچنین در مورد مسائل مختلف فکری بیان می شوند.

_____________________________________________

تحلیل نامه، مقالات تحلیلی هفته را جمع کرده و آنها را در قالب یک هفته نامه منتشر می کند.

_____________________________________________

برای عضویت در گروه خبری ایمیلی موج سبز و دریافت منظم و هفتگی تحلیل نامه یک ایمیل به آدرس زیر ارسالکنید.

mowje-sabz+subscribe@googlegroups.com

_____________________________________________

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:

توییتر http://twitter.com/MowjeSabzGroup

فیس بوک http://www.facebook.com/pages/-/220917478690

_____________________________________________

عناوین آخرین مطالب

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

بال های مومی آزادی


"شهریار مندنی پور"


ما ایرانی­ها، بعد از حداقل دو هزار و پانصد سال سماجت در تاریخ ، امپراطوری تشکیل دادن و تسخیر شدن، شورش و عوض کردن سلسله­­های شاهنشاهی، وقتی که در خاورمیانه تبدیل شدیم به یک کشور معمولی خاورمیانه­ای، باز هم دست از یقه تاریخ برنگرفته­ایم؛ همین طورها هم، از صد وچند سال گذشته وقتی که خیلی از کشورهای معمولیِ دموکرات امروزه وجود نداشتند، مدام برای دستیابی به دموکراسی، انقلاب و شورش کرده­­ایم . تا سرانجام انقلاب مهمی را در تاریخ جهان مرتکب شدیم که تمام آن آرزوهای بزرگ آزادی را به مضحکه تبدیل کرده است و دارد تبدیل می شود به یکی از مخوف­ترین و طنز­آمیزترین دیکتاتوری­های ایدئولوژیک ـ مذهبی که می­تواند به جهان الهام و ابتکار نابودی برساند .

ما ایرانی­ها مدام از خودمان و دنیا می­پرسیم چرا چنین شد؟ جواب­هایی اگر باشند و علمی هم که باشند، بسیاری از ما منتظرشان نمی­شویم. چون دوست نداریم در آن­ها انتقادی درباره خودمان هم بشنویم. پس، همراه با لعن و نفرین به دیکتاتورهایمان، پدر و مادرمان را محکوم می­کنیم، که مسبب شما بودید. یعنی همان تهمتی که آن­ها هم به پدر و مادرشان زده­اند و به جد و آبادمان هم رسیده.

درجستجوی جواب­های این سئوال تاریخی­مان شاید بد نباشد که بپرسیم: تا به حال، چند تز، مقاله و کتاب تحقیقی تولید کرده­ایم که به مفهوم علمی به این راز پرداخته باشند . آیا علت اینکه هنوز برای این سئوالمان به اندازه کافی تحقیقات قابل استنادی نداریم، این نیست که ما ایرانی­ها در تحقیق و تلاشِ پاسخ یافتن تنبلیم یا از قبول واقعیت وجودی خودمان می­ترسیم؟ یا شاید جوابی نیافته­ایم زیرا که که سئوال بسیار کلی است و به همین دلیل یک پاسخ کلی قاطع هم نخواهد داشت. می­خواهم پیشنهاد بدهم که سئوال را جزیی­تر کنیم. پس: می­پرسم: آیا ما ایرانی­ها به جزییات آن قدر که باید توجه می­کنیم و اهمیت می­دهیم؟

و جزییات ناچیز هدف اصلی این مقاله است.

مثال می­زنم: پس از پیروزی شتابزدة انقلاب ما ناگهان با وسعت عظیمی از آزادی روبرو شدیم. همان آزادی­ای که بهترین مردان و زنان سرزمین مان در راهش زندانی، شکنجه و کشته شده بودند . اما به غیر از گروه­هایی مخوف و مخفی، ما ایرانیان نمی­دانستیم که با این آزادی چه باید کنیم و چطور سالم نگهش بداریم . آن تصوری که از آزادی و دموکراسی داشتیم، خیلی وقت­ها، کلی، رمانتیک، و رویایی بود. زیبا بود ولی در خانه­ها، خیابان­ها، کارخانه­ها و مزرعه­ها کارآیی نداشت . به عبارت دیگر، نهاد­های کوچک صنفی، فرهنگی، اجتماعی که به طور خورشیدی به هم متصل شوند و برآیندشان از پایین بر حکومت تاثیر بگذارد خیلی کم داشتیم. یعنی همان پایه­های به ظاهر کوچکی که دمکراسی بر آن­ها استوار می­ماند و به وسیلة آن­ها نظارت می­شود. ازاین گونه نهادها اگر هم چندی­تایی پاگرفته بودند، دیکتاتوری پایشان را شکسته بود.

در میان گمشدگان در کویر معمولا آن کسی زنده می­ماند که آب دیگران را می­دزدد.

یاد بیاوریم بلبشوی مطبوعاتی دو سال پس از انقلاب را . در آن زمان، اگر هم نشریه­ای بابصیرت نهاد گذاشته شد، در هیاهو و جدال­های سیاسی برای قدرت تنها ماند و در قتل عام نشریات بی­سر و صدا جوانمرگ شد. ادبیاتِ آزاد که اصلا چیز مهمی نبود و بنابراین هنوز فتوای مرگش صادر نشده بود.

ما بر علیه سیاست­ها و موجودیت آمریکا، شوروی، اروپای غربی و اسراییل شعارهایی کلی می­دادیم و تظاهرات می­کردیم و بعد هم به جان هم افتادیم. همه چیز کلی و قهرمانانه بود. نداشتیم درنگ علمی و اهمیت دادن به تک خشت­هایی که می­توانند خانه بسازند یا دیوار . سرکوب شدن یک مخالفت­ جزیی اما مهم زنان برعلیه حجاب را نادیده گرفتیم. قلع و قمع کانون نویسندگان که اصلا موضوع مهمی نبود. برای مخالفت با اخراج یک استاد یا یک رییس اداره که اصلا وقت نداشتیم. همة این­ها خرد خرد­ک انجام شد و چون جزیی بودند اهمیتشان به چشم ما نیامد. بعد اعدام­ها شروع شد، اول دوسه نفر، بعد چهار پنج نفر... تا یکدفعه بگو چهار پنج هزار نفر، و ندیدیم و هنوز مست آزادی بودیم ... و وقتی دیدیم که کار از کار گذشته بود.

اگر این داده (data ) درست باشد. پس بیایید فکر کنیم که چرا ایرانی­ها همیشه کلی و در نتیجه دورپروازانه فکر می­کنند؟ چرا معمولا افق­های آرمانی را می­بینند و نه جلو پای خودشان را.

و اگر پرسشم درست باشد، حالا رسیده­ام به جایی که می­توانم سئوال اصلی­ام را بپرسم: آیا ما ایرانی­ها، حتی در قرن بیست و یکم، برای شناخت خودمان و جهان، هنوز داریم با منطق ارسطو فکر می­کنیم یا با روش شناخت استقرایی ـ که رنسانس ما ـ اگر چه دیر ـ با آن آغاز خواهد شد؟

منطق ارسطویی، به طور جدی زمانی وارد ایران و شرق شد که اسلام فاتحِ امپراتوری­ها، در همان قرن­های اولیه اقتدارش، فهمید که حتی نمی­تواند حساب و کتاب درآمدهای عظیمش از غارت و مالیات­های (خراج­های) کشورهای فتح شده را نگه­دارد . و آن قدر باهوش بود که شروع کند دانشِ کشورهای مغلوب را به­وسیله متفکران همان­کشورها ترجمه کردن و به خود منتقل کردن. ایرانی­ها به اسلام جمع زدن درآمدهایش و گرامر زبان عربی را یاد دادند و دیگر متفکران سایر کشورها فلسفه یونان قبل از میلاد مسیح را. بدین گونه بود که منطق و فلسفة ارسطویی به آرامی در امپراطوری اسلامی و مترجمان آن نفوذ کرد و ... و ... بر اندیشة ایرانی هم که دین اسلام را به سهم خودش پرورش می­داد بسیار تاثیر گذاشت. بعدها که در قرن شانزدهم میلادی، سلسلة صفویه برای منافع خودش، مذهب شیعه اسلامی را بر علیه مذهب­های سنی مسلط کرد. فقیه­­هایی از لبنان به ایران دعوت شدند . و روحانیت شیعه رشد دادن شبکه خود و تاسیسِ بوروکراسیِ فقه را در ایران ـ نه دیگر مخفی که آزادانه ـ با حمایت سلطان آغاز کرد

اروپا در ادامه دوران رنسانس خود، خود را به وسیلة اندیشه­هایی چون فرنسیس بیکن و هیوم از منطق ارسطویی و قرون وسطا آزاد کرد. اما در جهان اسلام منطق و متد شناخت ارسطویی در میان متفکران اسلامی و تالیفاتشان ریشه می­دواند و سال به سال و قرن به قرن بیشتر دیسکرس ( Discourse) غالب می­شد . در ایران هم با گسترش حوزه­های علمیه، تربیت و آموزش روحانیون و استیلا و نفوذ آنان بر جزء جزء زندگی روزمره مردم ، به شیوه تفکر غالب و اصلی ایرانی تبدیل شد.

روحانیت ایران بر تکیه بر همین متد شناخت، جهان را ادراک می­کند و با استفاده یا سوءاستفاده از همین متدِ استلال، با پیروان خود و توده­های کم و بد آموزش دیده ـ که آن­ها هم بر جهان و رویدادهایش قیاسی می­اندیشند ـ سخن می­گوید و آنان را به آن راهی که خود می­خواهد می­کشاند.

همین تز را هم انگار می­توان درباره ادبیات ایران و در آسیب­شناسی­های آن مطرح کرد. می­دانیم که قرن­ها قرن وجه غالب ادبیات ایرانی تشبیه و تمثیل بوده که اگرچه تکنیک­ و فرم ادبی مهمی هستند اما ساز و کارشان شباهت بسیاری با منطق قیاسی دارد. پس شاید همین گوشه­ای از آن راز باشد و کمک کند برای پیدا کردن جواب این سئوال مهم که چرا ادبیات ایرانی با آن پشتوانة درخشانش خیلی کند حرکت می­کند (مانند مادرش: ایران). چنانکه با وجود گسترش مکتب رئالیسم در غرب خیلی دیر و ناقص به این مرحله وارد شد.

مکتب رئالیسم با جزء نگری و تلاشِ خستگی­ناپذیر برای شناختِ عینی و دقیق واقعیت سرو کار دارد. تکنیک رایج در ادبیات رئال، معمولا مجاز جزء به کل است و اگر تشبیه را هم به کار گیرد، این شگرد وجه غالب نیست ( اصطلاح وجه غالب را با نظر به باختین به کار می­برم ). اگر رمان "نشان سرخ دلیری" اثر استیفن کرین و "وداع با اسلحه" همینگوی را با ایلیاد و ادیسه مقایسه کنیم تفاوت دو شیوه نگاه به جهان و نوشتن رویدادهای جهان را به راحتی متوجه می­شویم . نویسنده رئالیست بخش جزئی یا کوچکی از جبهه جنگ را و معمولا یک یا دو پروتاگونیست و آنتاگونیست را در پرسپکتیو اثرش می­گنجاند. می­داند و می­داند که نباید تمام جبهه را و ده­ها شخصیت را شرح دهد چرا که به کلی گویی / کلی­بافی دچار خواهد شد. اما شاعر کلاسیکی چون هومر، یک جبهه وسیع را با ده­ها شخصیت در دیدگاه خود ظاهر می­کنند و آن و آن­ها را
می­نویسد (اگر چه شاهکار اما کلاسیک و نه امروزین).

هومر اسطوره­ای نگاه می­کرده و اسطوره­ای نوشته­ . جهان را با قیاس به اسطوره­ها دیده و به قیاس و تشبیه نوشته . در زمانِ خودش زیبا بوده و اسطوره مانده. اما انسانِ امروزه، به پدیده­ها و رنج­های جهان خدایگان­وار و رب­النوع آفریده نگاه نمی­کند. قدسی و تمثیلی نمی­بیند بلکه تراژیک درمی­یابد. و زاویه دید تراژیک، جزء نگر است. نه از پایین قلة المپ به قله نگاه می­کند و نه از بالای قله به پایین. همین پایین و اطراف، همین ریزها و جزییاتِ اطراف را نگاه می­کند و سعی می­کند بشناسد.

همچنین دو اثر کرین و همینگوی را مقایسه کنید با آن نوعِ به ظاهر ادبیات جنگ فرمایشی / دولتی در سی سال اخیر. تفکر این گونه نویسندگان که اکثرا خاستگاه حوزة اسلامی دارند به شدت قیاسی و تمثیلی است. جنگ ایران و عراق به جنگ کربلا قیاس می­شود و شهیدان این جنگ به شهیدان کربلا تشبیه می­شوند. جنگ ایران و عراق جنگ اسلام با کفر و ظلم است (صغرا). جنگ کربلا جنگ علیه کفر و ستم بود (کبرا). پس جنگ ایران جنگ کربلاست. حاصل این قیاس عمومن ادبیاتی عقب­مانده و تبلیغی بوده است.

در حیطة ادبیات رنج­کشیده و غیر دولتی معاصر هم متاسفانه نگاه ارسطویی به حادثه و زبان، باعث درجازدن­هایی شده است. با وجود اینکه بخش اعظمی از ادبیات معاصرمان خود را پیرو مکتب رئالیسم می­داند، اما نگاه کلی­نگر و تشبیهی، داستان­گوییِ تمثیلی، عدم توجه به قدرت مجاز جزء به کل، در نثر برخی از داستان­های آفریده شده را می­توان کشف کرد . این داستان­ها از نظر ادبیت زیبا هستند، اما مدرکی برای شناخت شیوة تفکر ما و علت شکست­هایمان هم هستند.

تمام تلاش من، هروقت که از داستان­نویسی آزاد می­شوم این است که همین راز را بفهمم و به بحث بکشانم.

*متن سخنرانی در همایش فرهنگ آزادی های مدنی، حقوق بشر و دمکراسی در ایران در دانشگاه مریلند 

جنبش بهای تمام شده


"مهدی الیاسی"

در ایران مقصود از هدفمندسازی یارانه ها، آزادسازی قیمت هاست. آزادسازی قیمت ها از ارکان اصلی تعدیل بازارهای نامتعادل به شمار می آید. جان مایه آزادسازی قیمت ها، عرضه کلیه کالاها و خدمات با احتساب " بهای تمام شده " است. بهای تمام شده مفهومی در حسابداری است که در آن در طی مراحل تولید با محاسبه بهای نهاده های تولید، اعم از مواد خام و دستمزد مستقیم و با احتساب و سرشکن کردن کلیه هزینه های سربار در پایان دوره تولید، بهای واقعی هر واحد کالای تولید شده، محاسبه می گردد.

نظام یارانه ها در ایران در چند دهه گذشته با بی اعتنایی به بهای تمام شده و با مخدوش نمودن مکانیسم قیمت، صرفا نوعی استبداد اقتصادی را موجب گشته است. استبدادی که در آن قیمت ها به شکل دستوری سرکوب شده و محبوس گردیده اند. این شکل از استبداد در ماهیت، تفاوتی با اشکال سیاسی استبداد ندارد.

عرضه کالاها و خدمات به بهایی کمتر از بهای تمام شده یعنی ترغیب توامان تولید کننده و مصرف کننده به رفتاری غیر عقلایی در تولید و مصرف. ما ایرانیان نزدیک به پنج دهه است که به مصرف بسیاری از کالاها به بهایی بسیار کمتر از بهای تمام شده خو گرفته ایم؛ امری که بسیاری از عادات غلط رفتاری را در ما نهادینه ساخته است. شکست این چرخه معیوب، عزمی ملی و جنبشی فراگیر را می طلبد. جنبشی که می باید زمینه های ذهنی و عینی مصرف کالا و خدمات با قیمت های واقعی را مهیا نماید.

دولت در طرح موسوم به هدفمندسازی یارانه ها قصد دارد با حذف یارانه بنزین، نفت سفید، گازوئیل، گاز، آب، برق و آرد، از این پس این قبیل کالاها را به بهای تمام شده عرضه نماید. همان گونه که اشاره شد عرضه کلیه کالاها و خدمات به بهای تمام شده، ضرورت بی بدیل اقتصاد کشور است اما در این میان توجه به برخی نکات نیز ضروری می نماید.

از آنجا که دولت در ایران تولید کننده و عرضه کننده انحصاری تمامی کالاهای مشمول یارانه است، اعتبار و صحت بهای تمام شده اعلامی از سوی دولت برای این کالاها، محل تردید و مناقشه جدی است. کلیه کالاهای فوق الذکر توسط بنگاه هایی دولتی تولید می شوند که سوء مدیریت، فساد، عدم شفافیت، ضایعات و پرت بالای تولید، فرسودگی تکنولوژی تولید، بالا بودن هزینه های سربار و در یک کلام ناکارآمدی، بخشی از ماهیت این قبیل بنگاه هاست.

آنچه به عنوان بهای تمام شده در اقتصاد مدرن مطرح می شود، بهایی است که در نظام بازار رقابتی شکل می گیرد. آنچه اکنون دولت به عنوان بهای تمام شده قصد اخذ آن از شهروندان را دارد فی الواقع عبارت است از بهای مواد خام و دستمزد مستقیم کالای تولید شده به اضافه کلیه هزینه های سربار ناشی از ناکارآمدی دولت. هزینه های سرباری که مبلغ ریالی آن بر روی کلیه کالاهای تولید شده تسهیم گردیده و در درون بهای تمام شده مستتر است.

ایجاد انحصار در تولید و انتقال و تحمیل ارزش ریالی ناکارآمدی دولت در غالب بهای تمام شده به مصرف کنندگان، جز شیادی و کلاهبرداری آشکار نام دیگری ندارد. مصرف کنندگان قطعا می باید قیمت تمام شده کالاها و خدمات مصرفی را پرداخت نمایند اما وظیفه ای در قبال پرداخت بهای "ناکارآمدی دولت" ندارند. وادار ساختن شهروندان به پرداخت این هزینه صرفا نوعی جباریت از سوی دولت است.

"جنبش بهای تمام شده" یعنی حرکت به سوی استقرار نظامی که در آن با محور قرار گرفتن حقوق مصرف کننده، آزادی عمل عوامل تولید و افزایش بهره وری و کارآیی حاصل از رقابت، شرایطی ایجاد شود که "قیمت های تعادلی بازار" عادلانه ترین و عاقلانه ترین راهنمای عمل بازیگران اقتصادی اعم از تولید کنندگان و مصرف کنندگان باشد.

بهای تمام شده مفهومی است که تنها در ذیل نظام لیبرال ( نظام آزاد تولید و مبادله ) معنا یافته و امکان تجلی دارد و در خارج از این چارچوب صرفا شعری است که سراینده را در تنگنای قافیه گرفتار خواهد ساخت.

اکبر گنجی، جنبش سبز و تقلب در انتخابات


"آرش بهمنی"


1 ـ اکبر گنجی، روزنامه نگار و از فعالان سیاسی، در دو مقاله پی در پی، به بحث امکان تقلب در انتخابات دهم ریاست جمهوری پرداخته است. [1] گنجی در مقام "روشنفکر حوزه عمومی" به این مساله نگریسته و صراحتا اعلام کرده است که گرچه "راقم اين سطور هميشه از وقوع تقلب در انتخابات دفاع کرده و می کند... راقم اين سطور مدافع وقوع تقلب تأثيرگذار در انتخابات است و احمدی نژاد را برنده ی انتخابات نمی داند" اما معتقد است، میرحسین موسوی، برنده قطعی انتخابات نبوده است.

مدعای اصلی گنجی هم آن است که اولا تاکنون هیچ فعال سیاسی، از پیروزی قطعی میرحسین موسوی درانتخابات سخن نرانده و تنها خود موسوی در شب انتخابات و در یک کنفرانس مطبوعاتی، این خبر را داده است.مدعای دوم وی هم استناد به سخنان برخی فعالان سیاسی زندانی است. وی استناد به سخنان مصطفی تاج زاده ـ در فیلمی منتشر شده از وی در زندان ـ می کند و سخنانی که از بهزاد نبوی و عبدالله رمضان زاده که در کیفرخواست قرائت شده توسط نماینده دادستان در دادگاه متهمان حوادث پس از انتخابات آمده بود.

مدعای دیگر گنجی آن است که حسین قاضیان، از جمله جامعه شناسان مشهور ایرانی که دستی هم در انجام نظرسنجی و افکار سنجی جامعه دارد، و دو تجربه موفق ـ انتخابات 76 و 80 ـ را در کارنامه خود، اعلام کرده است که: "در سراسر کشور محمود احمدی نژاد با اندکی فاصله از میر حسین موسوی پیش بوده است، اما در تهران، در 10 روز آخر، میر حسین موسوی از محمود احمدی نژاد جلو زد. بدین ترتیب، میر حسین موسوی برنده ی انتخابات نبود[یعنی هیچ کدام از کاندیداها نصف به علاوه ی یک آرا را به دست نیاورده بود]."

استناد دیگر گنجی، به عدم حضور آرایی است که به نفع میرحسین موسوی در انتخابات به صندوق ها ریخته شده، اما حداقل در شهرستان ها، ظهور و بروزی در خیابان‌ها نداشته است. صحبت پیرامون این بحث را ارجاع می دهم به مقاله یکی از دوستان در این زمینه. [2]

2- جنبش سبز و اکبر گنجی، در یک نکته با یکدیگر هم عقیده اند: در انتخابات تقلب شده است و آرای اعلام شده، آرای شمارش شده نیست. بلاشک نه احمدی نژاد 24 میلیون رای آورده و نه موسوی 13 میلیون و نه کروبی 300 هزار.

نکته در این جاست که گنجی می گوید میزان تقلب در انتخابات در آن حد نبوده است که موسوی در انتخابات به کرسی ریاست جمهوری برسد در حالی که هواخواهان جنبش سبز بر این عقیده اند که چه بسا اساسا آرای اعلام شده، برعکس است.

هواخواهان جنبش سبز "مدرک حقوقی" ـ یعنی آنچه مورد قبول یک محکمه عادل و منصف باشد ـ برای اثبات پیروزی موسوی در انتخابات ندارند. تحلیل آنان از شرایط این است که موسوی پیروز انتخابات در دور اول بوده است ـ براساس آنچه که در خیابان ها و در روزها و هفته های منتهی به انتخابات دیده اند، هم چون نگارنده ـ و تحلیل گنجی این است که انتخابات به دور دوم می رفته است. وی دو قطبی دور دوم را، موسوی ـ احمدی نژاد می داند. گنجی تحلیل خود را نیز به "نظرسنجی از سوی حسین قاضیان و تیم همراهش" مستند می کند.

تحلیل گنجی، در این جا با تحلیل احمد زیدآبادی ـ شرف اهل قلم، که گنجی چندی پیش جایزه ای را به نیابت از وی دریافت کرد - تفاوت دارد. زیدآبادی که در انتخابات، به شهرهای مختلف سفر کرده بود، در تحلیل انتخابات می نویسد: "به این نتیجه رسیده‌ام كه آقای احمدی نژاد از بازی انتخابات اوت شده و به سختی خواهد توانست رای پنج میلیونی دور نخست انتخابات نهم را به دست آورد. آقای كروبی در بین كسانی كه اصرار دارند بر مبنای تحلیلی روشن از شرایط و چشم اندازی كم و بیش روشن از آینده رای دهند، جایگاه بسیار خوبی دارد و با اندكی تقلا می‌تواند خود را به دور دوم انتخابات بكشاند. آقای موسوی اما سوار بر موجی توده وار شده است، موجی كه او را پیشتاز انتخابات كرده است."[3]

فراموش نکنیم که احمد زیدآبادی در انتخابات دهم ریاست جمهوری، به عنوان یکی از حامیان مهدی کروبی حمایت می کرد. و به عنوان یک تحلیلگر به طور حتم، از نظرات عباس عبدی ـ دیگر یار خود در ستاد مهدی کروبی ـ استفاده برده است. عباس عبدی را می شناسید؟ مدیر موسسه نظرسنجی آینده که "سابقه دو نظر سنجی موفق در سال های 76 و 80 را در کارنامه خود دارد." زیدآبادی براساس مشاهدات خود، به نتیجه ای غیر از آنچه که اکبر گنجی رسیده، دست یافته و آن را اعلام کرده است. اکنون کدام نظر را می توان بر دیگری رحجان داد؟نظر زیدآبادی هم متکی بر مشاهدات عینی است و هم متکی بر نظر یک کارشناس نظرسنجی.

فراموش نکنیم پیش از انتخابات مهدی کروبی و میرحسین موسوی، هر دو از نیروهای "خودی" محسوب می شدند و به برخی نظرسنجی های محرمانه نهادهایی چون وزارت اطلاعات، صدا و سیما و وزارت کشور دسترسی داشتند.

4- قضیه در آن جاست که اساسا انتخابات دهم ریاست جمهوری 88، کمترین مشابهت را با دو انتخاباتی که با کاندیداتوری محمد خاتمی انجام شد دارد و شباهتی بسیار به انتخابات نهم ریاست جمهوری. برخلاف انتخابات سال های 76 و 80، انتخابات دو قطبی نبود. در یکی تقابل خاتمی ـ ناطق نوری برجسته بود و در دیگری، تقابل اصلاحات (خاتمی) ـ ضداصلاحات (کاندیداهای دیگر). برعکس انتخابات سال 84 که همگان مثلث هاشمی ـ معین ـ قالیباف را مثلث اصلی انتخابات می دانستند، اما با انجام انتخابات همگان دیدند که آرای کروبی ـ احمدی نژاد، آرایی بوده که در هیچ موسسه نظرسنجی روی آن ها بحث و تحلیل نشده است. انتخابات سال 88 نیز وضعیت مشابهی دارد و مثلث موسوی ـ کروبی ـ احمدی نژاد، مثلث اصلی انتخابات بوده اند. هر چه قدر نیروهای اصلاح طلب، گرد میرحسین موسوی گردآمده بودند، تحریمیان سال 84 ـ که در انتخابات سال 84 حدود 19 میلیون نفر بودند، گرداگرد مهدی کروبی، جمع شده بودند. مشکل تحلیلی که اکبر گنجی به آن استناد می کند، آن است که اساسا نقش مهدی کروبی را در انتخابات ـ خواسته یا ناخواسته ـ در نظر نمی گیرد و آرای وی را ـ تقریبا و یا با تقریبی نزدیک ـ آرای واقعی فرض می کند.

اتفاقی که در اعتراضات پس از انتخابات افتاد چگونه تحلیل می شود؟ گنجی می نویسد: "مردم بر اساس باورهای خود عمل می کنند". باور مردم در انتخابات سال 76 آن بود که محمد خاتمی پیروز انتخابات شده است. اصلاح طلبان بارها اعلام کرده اند که اتفاقی مشابه آنچه در خرداد 88 رخ داد، قرار بود در خرداد 76 رخ دهد، اما به هر دلیلی این اتفاق نیفتاد. چون باور عمومی مردم پیروزی خاتمی بود. چرا اکنون این باور عمومی دست کم گرفته می شود؟

اکبر گنجی خود بارها و بارها، جمهوری اسلامی را حکومتی سلطانی دانسته که برای بقا، دست به هر سرکوبی می زند. آیا حضور 3 میلیون نفر در خیابان ها تهران در روز 25 خرداد ـ به اعتراف شهردار "اصول گرای" تهران ـ نمی تواند نشانه ای از برتری عددی هواخواهان دو گانه موسوی ـ کروبی باشد؟ حضور مردم در مناسبت هایی چون روز قدس، 13 آبان، روز عاشورا چطور؟

گنجی که معتقدست شهرستان ها در سال گذشته، خاموش بوده اند هرگز فیلم های تظاهرات در شهرهایی چون اصفهان، مشهد، شیراز، بابل، رشت و... را دیده است؟

از اکبر گنجی به عنوان متفکری که معتقد به گذار مسالمت آمیز به سوی دموکراسی و از هواخواهان لیبرال دموکراسی است، باید پرسید، اساسا در تمامی گذارهای رخ داده به دموکراسی، طبقه متوسط، تا چه حد حاضر به دادن هزینه و حضور در خیابان است؟ نقش سرکوب حاکم در این میان چیست؟

و از اکبر گنجی باید پرسید وی چه مدرک و سندی دارد که محمود احمدی نژاد موفق شده است آرای لازم را کسب کند تا به دور دوم انتخابات برسد؟ کدام سند و مدرک "حقوقی" سخنان گنجی را تایید می کند؟

5 ـ  بسیاری مقاله اکبر گنجی را "نابهنگام" توصیف کرده و از اینکه وی آب به آسیاب دشمن ریخته و سوژه به دست رسانه های حامی محموداحمدی نژاد، هم چون کیهان، داده است ناخرسندند. برخی مقالات وی را مخالف مصلحت عمومی جنبش سبز دانسته و برخی دیگر، اعلام کرده اند که در حال حاضر، زمان طرح چنین بحث هایی نیست.

نگارنده بر این باور است که هر سه این مدعیات، محلی از اعراب ندارد. نفس نوشتن چنین مقالاتی از سوی گنجی، نابهنگام نبوده و نیست. بخصوص آنکه وی خود را "روشنفکر حوزه عمومی" می بیند و نه یک فعال سیاسی. گنجی خود سال ها پیش و زمانی که در زندان بود، در نوشته ای با عنوان "روشنفکر حوزه عمومی، روشنفکر حوزه خصوصی"، نظر خود را در این باره بیان کرد و صراحتا نوشت که (نقل به مضمون) نقش روشنفکر حوزه عمومی، آن نیست که برای خوشامد صاحبان قدرت یا هواخواهان آن ها، حقیقت را وارونه جلوه دهد یا از آنچه که در ذهن دارد دست بشوید. [4]

نگارنده بر این باور است که هواخواهان جنبش سبز، باید از حق ازادی بیان اکبر گنجی دفاع کنند و در صورتی که معتقدند وی در استدلال های خود راه به خطا رفته و بر این باورند که "پای استدلالیون چوبین بود/پای چوبین سخت بی تمکین بود"، خطاهای نقد گنجی را نشانه می رفتند و نه خود وی را.

از سوی دیگر، مقاله اکبر گنجی، سئوالی را با هواخواهان جنبش سبز مطرح کرده است. دغدغه گنجی، دغدغه ای بجا است. همه ما که معتقدیم، موسوی در انتخابات پیروز شده و اکنون باید رییس جمهور باشد، چه سندی برای اثبات پیروزی میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری داریم؟

بیایید شرایطی را متصور شویم: فرض کنیم که مقامات جمهوری اسلامی، حاضر شده اند در یک دادگاه بی طرف بین المللی، به بحث درباره انتخابات ریاست جمهوری بپردازند و به رای دادگاه نیز گردن نهند. آن ها معتقدند که محمود احمدی نژاد پیروز انتخابات است. طرف مقابل ـ که همه ما سبزها هستیم ـ چه سند و مدرک "حقوقی" داریم که اثبات کنیم میرحسین موسوی در همان دور اول انتخابات پیروزشده است؟

 

پی‌نوشت:

1 ـ دو مقاله اکبر گنجی را می توانید در آدرس های زیر بخوانید:

الف- سبز بودن چه معنایی دارید

ب- پیروزی موسوی یا تقلب در انتخابات

2 ـ نگاه کند به مقاله "علی هنری" در سایت تهران ریویو با عنوان "سه دهه تحول و بی‌خبری اکبر گنجی"

3 ـ  احمد زیدآبادی، شرایط انتخابات تا این لحظه، سایت روز، 11 خرداد 1388

4 ـ  اکبر گنجی، روشنفکر حوزه عمومی، روشنفکر حوزه خصوصی، در: مجمع الجزایر زندان گونه، انتشارات طرح نو، چاپ اول، 1381

ایران ست


"فرهمند علیپور"


به دلیل اینکه برنامه‏هایی که از طریق ماهواره توسط دولتهای غربی و بیشتر کشورهای همسایه پخش می‏شوند، غالبا در بردارنده آموزش افکار گمراه‏کننده و تحریف حقایق و همچنین برنامه‏های لهو و فساد هستند و حتّی مشاهده برنامه‏های علمی یا قرآن ازطریق آنها موجب وقوع در فساد و ارتکاب حرام می‏گردد، بنابر این شرعا استفاده از آنتن‏های مذکور برای دیدن آن برنامه‏ها حرام است."

این  آخرین فتوای آیت الله خامنه ای، رهبر جمهوی اسلامی و رئیس واقعی دستگاه عریض و طویل رادیو تلویزیون انحصاری جمهوری اسلامی  درباره استفاده از دستگاههای گیرنده امواج ماهواره ای است. فتوایی که گویا همین روزها باید در خصوص آن تجدید نظر کند، چرا که معاونت توسعه و فناوری رسانه صدا وسیما اخیرا خبر از آغاز به کار قریب الوقوع ماهواره "ایران ست"  داده است.

ماهواره ای که قرار است،  آنگونه که علی عسگری  می گوید، در مدار 26 درجه کار پخش 45 کانال تلویزیونی  ( که سی تای آن کانال های استانی است)و تعداد بیشتری ایستگاه رادیویی را که جملگی زیر لوگوی سازمان صداوسیما فعالیت می کنند انجام دهد.

رسانه ها در ایران تحت کنترل شدید دولت هستند و علاوه بر آنکه دولت و دستگاههای حکومتی تا کنون صدها روزنامه و نشریه را توقیف و صدها روزنامه نگار را نیز بازداشت و زندانی کرده اند. روندی که چند ماه پس از وقوع انقلاب اسلامی آغاز و تاکنون ادامه داشته است.

مهمترین و بزرگترین روزنامه ها در اختیار ارگان ها و سازمان های دولتی – حکومتی قرار دارند با این حال تقریبا از زمان بر روی کار آمدن دولت اصلاح طلب محمد خاتمی تاکنون که محمود احمدی نژاد پنجمین سال ریاست جمهوریش را بر ایران سپری می کند همواره اصلاح طلبان و منتقدان درون حکومتی، دارای نشریه یا نشریاتی( هرچند پر از سانسور رسمی و خودسانسوری) بوده اند. موهبتی که در خصوص رسانه های دیگر چون رادیو و تلویزیون شامل حال انها نبوده و همواره همچون ابزاری قدرتمند و پر نفوذ علیه جریان های اصلاح طلب و منتقدان درون حکومتی جمهوری اسلامی وارد میدان شده است. از برنامه "هویت" و "چراغ" گرفته تا پخش گوشه هایی از کنفرانس برلین و اعترافات تلویزیونی دنباله دار پس از انتخابات پر مناقشه ریاست جمهوری سال گذشته.اما از زمانی که ماهواره ها آسمان ایران را تسخیر کردند، شبکه های فارسی زبان نیز قارچ گونه از صدها و هزاران کیلومتر دور از حوزه تحت حاکمیت تهران پدیدار شدند و به عنوان رقیبی در برابر کانال های رسمی جمهوری اسلامی قد علم کردند. این کانال ها برنامه های خود را بر پخش فیلم های سینمایی و ویدئو موزیک های سالهای قبل از انقلاب متمرکز کردند در اغلب این تلویزیون ها یک یا دو مجری ساعت ها می نشستند و برای مخاطبان ناراضی خود در ایران، به افشاگری ضعف ها و دروغ های حاکمان جمهوری اسلامی می پرداختند.

با اینکه این تلویزیون ها که در میان مردم به "تلویزیون های لس انجلسی" معروف بودند از سطح کیفی بسیار نازلی برخوردار بودند و برنامه های انها اغلب تکراری و تقلیدی بود اما این تلویزیون ها خشم سران تهران را برانگیخت و به عنوان "تهاجم فرهنگی" به مقابله با آن پرداختند و مجلس جمهوری اسلامی  نیز قانون ممنوعیت استفاده از  تجهیزات دریافت ماهواره را در مجلس محافظه کار پنجم تصویب کرد.

قانونی که چند باری بازبینی هم شد اما به خاطر عدم کارایی آن، یا به گفته برخی از نمایندگان محافظه کار، مجالس هفتم و هشتم به خاطر عدم اجرای درست آن نتوانست انگونه که مد نظر محافظه کاران بود پشت بام ها را از بشقاب های ماهواره ای خالی کند این امر که اتفاق نیفتاد هیچ، ماهواره ها سر از روستاهای دور افتاده نیز درآوردند. چرا که رفته رفته تلویزیون های آن سوی آبها رنگ و لعابی تازه به خود گرفتند، حرفه ای تر و متنوع تر شدند و در نتیجه چشم های بیشتری را به خود خیره کردند.

 

از  موشک سازی تا شبکه تلویزیونی سازی

مهندسان فرهنگی جمهوری اسلامی در سالهای اخیر اما گویا به اشتباه خود پی برده اند و این بار می خواهند از کالایی که آنرا "مفسده" می خواندند، سفیرهای فرهنگی بسازند و در مقابل "سلاح تهاجم فرهنگی" سپری از همان جنس بسازند. اینگونه است که سازمان رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی نه تنها اقدام به راه اندازی دو کانال پرهزینه  خبری "پرس تی وی" و "العالم" می کنند که امروزه تقریبا تمام کانال های استانی ایران بر روی ماهواره های یوتل ست، آسیاست و اخیرا "عرب ست" قرار گرفته اند. "عرب ست" ماهواره ای است که کار پخش شبکه های کشورهای عرب خاورمیانه را انجام می دهد و در مدار 26  درجه واقع است؛ جایی که قرار است به زودی "ایران ست" نیز قرار بگیرد. به معنای دیگر کسانی که بخواهند  کانال های "ایران ست" را دنبال کنند می توانند به راحتی شبکه های پخش شده از سوی عرب ست را نیز تماشا کنند.

حکومت اسلامی همچنین اخیرا کانال "آی فیلم" که مختص پخش فیلم های سینمایی ایرانی با زیر نویس یا دوبله عربی است را بر روی ماهواره فرستاد. پیش از آن هم "الکوثر" و  "سحر" کانال هایی بودند که به دنبال مخاطبان عرب می گشتند. مقامات تلویزیون جمهوری اسلامی همچنین خبر از راه اندازی قریب الوقوع یک شبکه خبری اسپانیولی داده اند، کانالی که تمرکزش بر امریکای جنوبی خواهد بود منطقه ای که چند سالی است تهران متحدان و دوستان تازه ای یافته است. راه اندازی یک کانال به زبان اردو نیز از دیگر برنامه های معاونت برون مرزی سازمان صداوسیماست.

 هم اکنون از کانال های دوگانه سحر نیز برنامه ای برای مخاطبان فرانسوی، انگلیسی، بوسنیایی، آذری، کردی و اردو پخش می شود که بعضی از این کانال ها همچون بوسنیایی یا  فرانسوی، به خاطر نوع نگاه خاص مذهبی که دارد  دارای مخاطبان مسلمانی در اروپا شده است.

در کنار این و در سکوت هستند کانال هایی که می توان گفت خصوصی هستند و برنامه های خود را نیز در ایران به وِیژه شهر مذهبی قم تهیه می کنند. کانال هایی چون " شبکه امام حسین"  و "شبکه ولایت". شبکه هایی که به زبان فارسی پخش می شوند و برنامه های ان صرفا سخنرانی روحانیون، پخش انواع ادعیه و پخش مستقیم زیارتگاه های شیعه است. شاید بتوان همین کانال ها را نخستین کانال های فارسی و خصوصی که در ایران فعال هستند نام برد.

عزت الله ضرغامی، مهندسی که در بخش موشکی سپاه پاسداران فعالیت می کرد این روزها به نظر می رسد که درصدد راه اندازی کانال هایی است که از تهران همچون موشک به پرواز درآیند و افکار عمومی جهان را نسبت به وجهه حکومت جمهوری اسلامی ترمیم و بهبود بخشد. اما مشکل واقعی کانال های و شبکه های ماهواره ای فارسی زبان است که هر روز با قدرت بیشتری عرض اندام می کنند. دیگر چون دهه 90 این کانال ها از سطح پائین کیفی و مخاطب در رنج نیستند، پخش فیلم های سینمایی و سریال های رنگارنگ و برنامه های موفق سرگرم کننده در کنار کانال های نیمه حرفه ای خبری مشکل بزرگی بر سر راه ضرغامی و مافوق او آیت الله خامنه ای گشوده است.

 

ایران ست و دیجتالی کردن

در پرتو شکست و ناکامی پروژه جمع آوری بشقاب های ماهواره و پارازیت ها، مقامات فرهنگی جمهوری اسلامی  تاکنون به دو راه حل رسیده اند. یکی دیجیتال کردن رادیو، تلویزیون و دیگری پروژه ماهواره ای ایران ست.

 پروژه دیجیتال کردن فرستنده های تلویزیون از انجایی مهم دیده شده که با توجه به وسعت کشور اگر سازمان صداوسیما قصد راه اندازی کانال جدیدی داشته باشد ناچارست که برای هر کانال صدها فرستنده آنالوگ جداگانه در سراسر کشور ایجاد کند. اقدامی بسیار هزینه ساز و طولانی، اما اگر به جای سیستم انالوگ  از سیستم دیجیتال بهره گیرد میتواند از یک ایستگاه فرستنده امواج تلویزیونی دهها کانال را پخش کند و وسعتی به مراتب بیشتر را تحت پوشش خود قرار دهد. پروژه ای که  نیازمند میلیاردها دلار هزینه است  اما آنگونه که از خبرها پیداست مقامات جمهوری اسلامی در پی اجرایی کردن آن هستند، تا از این طریق بتوانند بدون نیاز به ماهواره هر خانواده ایرانی بتوانند چندین کانال از جمله ملی و استانی و فراملی ( پرس تی وی، العالم، کوثر و..) را ببیند تا در پرتو این تنوع مخاطب ایرانی از برنامه های ماهواره ای دور شود.

پروژه "ایران ست" اما، پروژه ای است که سالهاست در کشورهای دیگر دنیا از جمله همسایگان مورد استفاده است. به عنوان مثال در ترکیه، ماهواره ترک ست، کار پخش شبکه های ترک زبان را انجام می دهد و در کنار چندین کانال دولتی دهها کانال های خصوصی ترکی را نیز پخش میکند. شهروندان ترکیه با نصب یک دیش بر بام منازل خود بیش از 150 کانال را از "ترک ست" دریافت می کنند و معمولا شهروندان ترک به سراغ دیگر ماهواره ها چون هاتبرد و عرب ست نمیروند.

 در کشورهای عربی نیز وضع به همین گونه است و معمولا مخاطبان کمی هستند که برای تماشای برنامه های مورد علاقه خود با سراغ ماهواره ای دیگر غیر از "عرب ست" را میگیرند. اما به نظر می رسد این موضوع برای ایران چندان موفقیت آمیز نباشد. چرا که گرچه عدد 45 کانال تلویزیونی شاید دهن پر کن باشد اما به دلیل تشابه نوع نگاه حاکم بر این تلویزیون ها و برنامه سازی ها مشابه  از یکسو و عادت کردن مخاطب ایرانی دارای ماهواره به کانال های غیر دولتی، و سانسور شدید خبری اعمال شده در کانال های داخلی امکان رویگردانی مخاطب ایرانی از کانال های غیر حکومتی بسیار دشوار به نظر می رسد.

بی شک کانال های جمهوری اسلامی نیز تا جایی می توانند از شیوه برنامه های "بی بی سی"، "پارازیت "صدای آمریکا و "رادیو پس فردای" رادیو فردا تقلید کنند، و زمانی که بحث بر سر محتوی  باشد، کانال های غیر حکومتی در میادینی پای می گذارند که کانال های داخلی هرگز نمی توانند وارد ان شوند و رقابت کنند. به عنوان مثال شاید صدا و سیما با راه اندازی یک کانال ویژه پخش سریال و فیلم سینمایی و تولید سریال های خوب ایرانی از میزان مخاطبان "فارسی وان" بکاهد، و یا شاید بتواند در عرصه پخش برخی خبرها و نگاهها در حوزه ایران و خاورمیانه از طریق "پرس تی وی" و "العالم" با کانال های عربی و انگلیسی به رقابت بپردازد. اما تا زمانی که در درون کشور انسداد، سانسور و دیکتاتوری حاکم باشد، نمی تواند مخاطب داخلی را در بخش خبر به خود جذب کند و از پس شبکه های خبری فارسی، و بخش های خبری دیگر تلویزیون ها فارغ آید. این نکته را نیز نباید از ذهن دور داشت که کانالی چون "بی بی سی فارسی" از آن رو پر قدرت تر از این چیزی که شاهد هستیم ( همچون بخش انگلیسی ویا حتی عربی بی بی سی) وارد عرصه نشده است که مدیران آن متوجه شده اند با همین میزان سرمایه گذاری و تولید هم می توانند بهترین شبکه خبری فارسی باشد و چون رقیب قدری شاید تا سالها نداشته باشد نیازی هم به گسترش برنامه های خود در زمان کنونی ندیده اند.

به نظر می رسد آشتی دیرهنگام مقامات تصمیم گیر ایرانی با فن آوری ماهواره اندکی دیر شده باشد و پروژه "ایران ست"  گرچه به خودی خود امری مثبت  و رو به جلو است اما نتواند که خواست حاکمان تهران را برآورده کند. تنها زمانی می توان امیدوار بود که نگاهها از لس انجلس و لندن و... به سمت تهران برگردد که همگام با تغییر ظاهر برنامه ها و دکوراسیون و افزایش و تخصصی شدن کانال ها فکرها هم نو شود، شبکه های خصوصی به میدان آیند و عرصه خبر از انحصار و انسداد بیرون آید؛ که اگر به جای برنامه 20:30  صد کانال تلویزیونی، زمینی و ماهواره ای  درصدد وارونه نمایی واقعیت های ملموس و روزانه زندگی مردم باشند توفیقی به دست نخواهند آورد.

 

نازنین


"محمدرضا یزدان پناه"


راستش خیلی فرق نمی کند که بزرگترین زندان جهان برای روزنامه نگاران، اینجایی باشد که بهش می گویند ایران یا مقام دوم این عنوان پرافتخار متعلق به حکومتی باشد که روزگاری بنیانگذارانش بهشت برین را از پشت ویترین نشانمان دادند و در داخل مغازه به جای بهشت، آتش جهنم بهمان غالب کردند...

ایران بزرگترین زندان جهان برای روزنامه نگاران باشد یا نباشد، وحشتناک ترین و ظالمانه ترین زندان هست تا وقتی که "نازنین"ها در آن در بند باشند... "نازنین"هایی که گناهی جز بی گناهی ندارند و آگاهی، که گویی بزرگترین گناه در زندان ما همین است و تقسیم این گناه با دیگران.

گناهی که اگر برای زندانبان گناه است، برای "نازنین"ها، "رسالت" بود و هست و خواهد بود...

آرام که نه؛ پر سر و صدا از پله ها بالا می آمد و از آن در قهوه ای رنگ، هیکل ریزه خودش را رد می کرد و صاف می آمد می نشست روی آن صندلی سبز رنگ که انگار برای او درستش کرده بودند... تحریریه کارگزاران بود و سرویس سیاسی. دو تا میز قهوه ای سوخته را در یک نقطه به هم عمود کرده بودیم و هر یک گوشه ای از آنها را اشغال کرده بودیم. برادر مظلوم مان رضا تاجیک، یک سرش می نشست و فرشاد قربانپور آن سو تر در انتهای میز دیگر. محمد جواد روح هم بود و من...

اعظم ویسمه و "نازنین" خسروانی، تنها دختران پشت میز نشین سرویس سیاسی بودند. آن موقع که کار طاقت فرسای نوشتن گزارش و جمع کردن اخبار و دست آخر بستن صفحاتی که با خون دل تهیه می شدند، فرصتی دست می داد، زندان فراموشمان می شد و به هر "بهانه شادی" صدای خنده هایمان به آسمان می رفت. این دو دختر خواهران ما بودند، در خانواده ای که به حکم حرفه ای که بدان عشق می ورزیم، از خانواده حقیقی نیز صمیمی تر بود و ما شاد از داشتن چنین خواهرانی...

شاد بودیم و رها و سرخوش... محمد رهبر، آرش حسن نیا، نیلوفر محبعلی، ایلیا جزایری، بهراد مهرجو، آرش راهبر و... تحریریه کارگزاران سرشار از عشق بود... آنقدر به این خانواده بزرگمان دلخوش بودیم که یادمان می رفت در زندانی به بزرگی یک کشور قلم می زنیم...

یک بار به "نازنین" گفتم وقتی به خودمان نگاه می کنم که با چه دقتی مراقب تک تک کلمات و واژگانی که به روی کاغذ می آوریم، هستیم، یاد آنهایی می افتم که بمب خنثی می کنند و کوچکترین لرزش دستشان، حکم جانشان را دارد! اما او باز هم خندید و باز هم سر در کاغذ و قلمش برد که "نازنین" برای روزنامه نگار بودن به دنیا آمده بود...

می دانستیم چه مخاطراتی را پیش رو داریم، میراث دار سالها سانسور و خودسانسوری و مجازات و زندان بودن، اجازه فراموشی را به ما نمی داد. فراموش کردن اینکه هر آن ممکن است مردی، زنی با صورت گچی بیاید وسط تحریریه و با صدایی که از فرط بیچارگی می لرزد بگوید "تمام شد!"

خنده اما هیچگاه از صورت "نازنین" محو نمی شد. چهره او آنقدر با لبخند عجین و با غم بیگانه بود که هیچکس اشک هایش را وقتی از بیماری سخت پدرش باخبر شد، ندید...

حالا از آن تحریریه دوست داشتنی و دیگر تحریریه های پر جنب و جوش مطبوعات اصلاح طلب ایران چیزی باقی نمانده است... اگر تحریریه ای برجا مانده، کمتر صدای خنده ای از آن به گوش می رسد.

از سرویس سیاسی و تحریریه کارگزاران هم نشانی نمانده... عبدالرضا تاجیک، تنها و مظلوم در گوشه سلولش، روزها را شب و شب ها را روز می کند. اعظم ویسمه به تازگی از بند آزاد شده و دیگران هم هر یک به گونه ای در این جهان آواره اند.

ما مانده ایم و خاطرات دلخوشی ها و شادی هایی که روزگاری به عشق کشورمان و به عشق حرفه مان بروز می دادیم و با آنها تمرین فراموشی می کردیم. حالا ما مانده ایم و "نازنین"هایی که هنوز بی گناه به پشت میله های سرد فرستاده می شوند...

.... و عشق صدای فاصله هاست


"حجت الله شریفی"


غروب دلگیرو نفسگیر چهارشنبه 13 آبان ماه 88، وقتی که صدای مهیب در لعنتی سلول انفرادی سردو بی روح شماره 5 بند 240 زندان اوین در گوشم طنین انداخت، دیگر قطعا باورم شد که دوباره طلبیده ما را این عشاق خانه، این ولایت زندان...

 چند دقیقه بعد که زندانبان به شدت دریچه پانزده سانتی متردر پانزده سانتی متر آن درب آهنی را هم دریغ کرد ازمن، فهمیدم که این زندان با زندان قبلی حسابی توفیر دارد که لامصب این یکی هم سرد است و هم سخت و هم تبعیدگاهی است در خود اوین، اما بدترین عذابش این بار فراغ یار است که "فراغ یار نه آن می کند که بتوان گفت ".

 تا نشستم کف سلول روی آن موکت کهنه و نازک و نه چندان تمیز پهن شده بر کف سلول، قبل از آنکه سوز سرما مرا به خودم بیاورد ذهنم رفت سراغ بدو بیراه گفتنها به خودم که ای لعنت به من که چرا آن روز با وجود خبر از حمله شبانه ماموران و پی جویی اشان از ما در شب قبلش، باز با کدام توجیه من و نفسم دوباره یک راست در این تهران درندشت با این همه وسعت و شلوغی آمدیم کوچه کبکانیان، همان جا ( و شاید تنها جایی ) که ماموران در کمین امان بودند؟ هرچه با خودم کلنجار رفتم نفهمیدم که بعد از 4- 5 ماه دربه دری و بی خانمانی و گذراندن یک شب آوارگی در میان باران شدید شهر تهران و با آن همه بلاتکلیفی همان روز چرا دوباره آمدیم دم خانه محمد همان جا که به کمینمان نشسته بودند و می دانستیم و دیدیم که به کمینمان آمده اند، تازه چرا نفس را با خودم بردم؟ چرا حرفش را که مدام بعد از دیدن آن ماشین سمند بژ دم خانه محمد می گفت بریم نشنیدم؟ و چرا و چرا و چرا و...

 خودم به درک که افتادم در این کنج انفرادی که گیرم چند کیلویی اضافه وزنم را کم کنم و بسازم خودم را که رها شده بود این جان بی مبالات، اما مطمئن بودم تن بیمار و دل زخم دیده نفسم از پس آن همه مصیبتی که کشیده در این سال ها دیگر تاب ندارد بی رحمی زندان را، که دراین سال های مصیبت، هر چه بود پس از رفتن آن نازنین پری، بودم در کنارش تا لا اقل شانه ای برای گریه کردن هایش باشم. اما این مصیبت را چه کنم که جدایمان کرده اند و اسیر شده ایم، اسیر تنهایی، تنهایی عریان.

 دیگرجز فکرو خیال نفیسه، هیچ فکری به ذهنم نمی رسید، حتی مهمانان منزلمان را که بیچاره ها نصف شب هاج و واج از تلاطم ما بیدار شدند و مات رفتن ما شدند را هم از یاد برده بودم، حتی چشمان نگران مادر را هم از یاد برده بودم که قاعده انفرادی همین است، یاد گرفتم از خودم و از دیگران ( به خصوص احمد نازنین ) که آدم گرفتار انفرادی نباید به هیچ کس و هیچ چیز جز خودش فکر کند که فکر دیگران و بی خبریشان بیچاره ات می کند، از پا می اندازد تو را در تنهایی انفرادی، تمرکزت را می گیرد، و میشکنی از فکر و خیال و بیچارگی. اما مگر می شود از فکر نفیسه هم بیرون آمد؟

 مرور می کنم اتفاقات شب قبل و روز دستگیری را، آنجا که وقتی یکی از دوستان خبر از ملاقات نگار و محمد و بی تابی اشان پس از 10 – 20 روز دوری از هم را در زندان داد ( که هردو 10 -20 روز قبلش دستگیر شده بودند) یک هو دلم ریخت و خودم و نفیسه را بی هیچ مقدمه ای جای آنها گذاشتم و چه می دانستم که ملاقات دوباره ما 30-40 روز به طول خواهد انجامید، دوباره یادم آمد همان شب را که بعد از چندین ساعت پرسه زدنها و آوارگی در خیابانهای خیس تهران وقتی به لطف یکی دو تا از دوستان دم دمه های صبح جایی برای خواب چند ساعته پیدا کردیم و نمی دانم چرا رو کردم به نفیسه و گفتم شاید فردا شب دیگر در اوین بخوابیم و چه سق سیاهی داشتم من که همین طور هم شد.ویادم آمد همان صبح را که وفتی داشتیم میزدیم بیرون با توکل به حضرت دوست، رو کردم به نفیسه که خالی کن جیبهایت را و نمی دانم چرا گفتم یادمان باشد مقداری پول برداریم که در اوین پول لازم میشود برای خرید های حداقلی!؟ و ای لعنت به من که آخرش هم یادم رفت اصلا پولی بدهم به نفیسه.

 و هیچ وقت از یاد نمی برم آن روز صبح روی پل عابر میدان هفت تیر که میلاد اسدی عزیز را سرآسیمه و آشفته دیدم که خبر از پی جویی اش توسط ماموران می داد و ای کاش بیشتر باهم حرف می زدیم آن روز اگر می دانستم که تا حداقل یک سال بعد هم دیگر نمی بینم چشمان معصومانه میلاد عزیز را.

 و هی مرور می کردم آخرین باری که دستهای کوچک نفیسه را در آن ماشین لعنتی در دستم می فشردم در حالی که سرمان را زیر صندلی خم کرده بودندو چشم بند زده بودند به هر دو مان و میبردنمان به ستاد پیگیری و یادم می آمد که چه جوری همدیگر را دلداری می دادیم با کلامی، اشاره ای، لبخندی، شوخی ای و....وبارها و بارها به یاد آوردم شیطنت نفیسه را در راهروهای 209 وقتی که با آنهمه عتاب و تندی ماموران باز به ترفندی خودش را کنار من که رو به دیوار با چشم بند روی زمین نشسته بودم رساند با اشاره پا به من فهماند که نزدیکش هستم هنوز و وقتی هم که مرا از 209 می بردند به 240 با کلامی بدرقه ام کرد نازنین و همین ها را 50 روز تمام مرور می کردم و با مرور همان تک جمله ها، نه تک کلمه ها شوری می گرفتم و امیدی.

 نمی دانم چند ساعت گذشت ولی به خودم که آمدم دیدم سوز سرما امانم را بریده و دارم تیریک تیریک می لرزم از سرمای استخوان سوز آن شب اوین بعد از باران. و لا مصب سرما به اوج خودش رسید در آن روزها و رحمی هم نمی کرد به بی لباسی و بی گرمایی ما.

 باید به خودم مسلط می شدم، برای خودم استراتژی ای تعریف می کردم که چگونه برهانم خودم را از این مخمصه. خود زندان و انفرادی و اسیری اش یک طرف، مهمتر از آن کلافگی و سردرگمی های زندان بود که از پا می اندازد آدم را. هیچ چیز آنجا نیست که خودت را مشغول کنی تا زمان لعنتی بگذرد، وامان از بی خبری، بی خبری از آنچه بیرون می گذرد، بی خبری از خانواده و حجم دل نگرانی هایشان، بی خبری از دوستان که چه می کنند و چه بر سرشان آمده در این روزگار پرحادثه بیرون، نمی دانی محمد را هم گرفته اند؟ از اعظم چه خبر؟بهاره و مهدی و میلاد چه شدند؟ از آقا مصطفی و بهزاد و مهندس صفایی و آقا محسن و....چه خبر؟ شهاب را رها نکردند؟ سعید را چه؟ حکم عبداله به کجا رسید؟ از احمد آقا چه خبر؟ تا 141 روز انفرادی اش را که می دانم همین جایی بوده که من بودم بعدش کجا رفته؟ راستی میر حسین امان را چه بلایی بر سرش آوردند؟ از شیخ و سید چه خبر؟دیوانه ات می کند این بی خبری ها ! به حرفهای غریبه هایی که این جا می آیند و می برندت و استنتاقت می کنند هم که نمی شود اعتماد کرد. که نباید هم اعتماد کرد.

 اما همه این بی خبری ها یک طرف، امان و صد امان از بی خبری از یار! به خصوص وقتی تنها خبر قطعی ات از او این است که می دانی گرفته اندش و می دانی که جایش نا امن است و می دانی که با آنهمه مصیبتی که کشیده باز هم باید تحمل کند انفرادی و باز جویی و..... چشم از همه بی خبری ها هم اگر بپوشی بی خبری از یار را نمی شود بی خیالش شد که نباید بی خیال شد.که بی نفسی می کشد آدم را.

 چه کنم با این درد؟فراموشش کنم؟ خودم را بزنم به بی خیالی اش؟ بدهم به دست تقدیر؟هر گز ! هرگز! که می میرم از این بی خیالی دیگر.

 چرا فراموشش کنم؟ مگر عشق فراموش شدنی است؟ مگر عشق از دل همین فاصله ها رشد نمی کند؟ مگر عشق زنده نمی کند آدمی را؟ مگر از عشق زنده نمی زاید؟ چه می خواهم در این کنج انفرادی، جز عشق؟ و چه لمس شدنی است عشق دراین عشاق خانه !

 آری ! غم یار و غم یار و غم یار است که می رهاندم از این کلافگی، پرواز می دهد آدمی را به هرکجا که خواست، چه طی الارضی می کنی با این عشق ! زندان؟ انفرادی؟ سلول؟ در آهنی بی منفذ؟همه چه حقیرند در برابر پرواز عشق. گور پدر اینکه نمی گذارند حتی لحظه ای ببینی یار را، به درک که سلامت را و دعایت را هم نمی رسانند به یار. عشق خودش معجزه می کند با آنکه معشوقت را 40 روز یا بیشتر نمی بینی. خودش پیغام ها می رساند به یار درست همان که می خواستی. معجزه عشق را خیلی هایش را حتی همان جا در کنج انفرادی می بینی و می فهمی و بسیاریش را هم تازه وقتی بیرون آمدی با یار مرور می کنی. مگر نه آن بود که مدت ها می خواستم دعایم را که فلیتوکل علی اله فهو حسبه بود را به نفسم برسانم و نمی شد و آمدم و دیدم که روی صندلی استنتاق همان را نوشته بود نازنین نفیسه ام؟مگر غیر از آن بود که وقتی چیزی برایش آرزو می کردم که لا اقل تحمل زندان برایش آسان شود همان ها هم برایش پیش امده بود؟ چه حالی می داد وقتی روی دیوار اتاق بازجویی، یا زیر صندلی بازجویی ات اسم خودت را کنار یار می یافتی یا اگر هم نه میگذاشتی اسمت را کنار یار ! مگر دیوار وبتون ومیله آهنی و سلول و انفرادی می تواند جلو این عشق را بگیرد؟ کم نبود احساس های مشترکمان در لحظه های همسان که چقدر باهم بعد از زندان مرور کردیم و چه زیبا بود این حس و چه شورانگیز. حالا هرچه می خواهد آن بنده خدا داد بزند و تهدید کند و آن یکی بیاید دست بگذارد بیخ گلویم که ببرد صدای خواندن" مرغ سحر"م را...، ما که خوش بودیم با این عاشقیتمان.

 و خدا، خدا، خدا. خدایی که همان نزدیکی هابود مدام.لای پنجره های مشبک سلول انفرادی، وسط مهر نماز، بین ملاقاتم با نفیسه و... چه می گویم؟ خیلی خیلی نزدیک تر

نحن اقرب من حبل الورید

به شرط آنکه بنده باشی. عبد و طلبکارش نباشی، یادت نرود که در برابر عظمتش عاجزی و حقیر و نمی توانی طلبکارش باشی و مهمترین نعمت انفرادی همین بازیافتن عجز آدمی در برابر معبود است، که آخر چیزی و جایی برای کبرو غرورورزیدن نداری، آنجاست که فقط خودت هستی و تنهایی و عاشقیتت و خدا!

و چه معجزه ها کردو می کند این تنهایی و عشق و خدا.

 سخنم کوتاه کنم، آمدم این ها را نوشتم که همین را بگویم در سال روز اسیری امان که انفرادی و زندان با همه سختی و تنهایی وتلخی های جانکاهی که داشت دو اعجاز را به من و نفیسه یادآور شد که آن اعجاز عشق بود و خدا، و ما دو نفر هر دو این ها را باز یافتیم در آن محنت کده و این را می گویم برای تمامی زوج های سبزی که در این یکی دو سال اخیر که نه در طول سال ها به خاطر عقایدشان و تن ندادن به انچه که دیگران یا دیگری می خواهد چشیده اند طعم زندان و انفرادی و دربندی را. هر چند می دانم سهم من و نفیسه از هزینه ای که باید پرداخت برای رسیدن به هدف در برابر آنچه که بسیاری از عزیزان در این یکی دو سال کشیده اند بسیار اندک بوده است ولی مطمئنم که معجزه عشق و اعجاز الهی کار خود را خواهد کرد و با تمام وجود به اعجاز عشق و خدا باور دارم.

 بنابراین در این روزهای تلخ و سخت نوشته ام را تقدیم می کنم به بهاره و امین که میدانم ماههاست جز با واسطه شیشه های اتاق ملاقات های کابینی همدیگر را ندیده اند و تقدیم میکنم به مهسا و مسعود عزیز که میدانم چقدر دلتنگ هم هستند و تقدیم می کنم به فاطمه خانم و محمدرضا که حتی از ملاقات کابینی هم محرومند با آن همه غربت و تقدیم می کنم به فخری خانم و آقا مصطفی که هر روز عاشق ترند و تقدیم می کنم به فاطمه خانم وعبدالله و تقدیم میکنم به مهدیه خانم و احمد آقا وتقدیم میکنم به عاطفه و حسن عزیز و تقدیم میکنم به سمیرا و علی و تقدیم میکنم به خانم مجردی و اقا محسن وتقدیم میکنم به مهندس صفایی و همسر گرامی اشان و تقدیم میکنم به منصورخان و همسربزرگوارش وتفدیم به آقا عیسی وهمسرگرامی اش و تقدیم به...و تقدیم به همه زوج های سبزی که می دانم همگی اعجاز عشق و خدا را بهتر از من و نفیسه یافته اند.

به امید آنکه به زودی هجرانشان به وصل برسد و به پایان آید این ناله سرخوشان عشق.

 و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند!؟

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

... خوشا به حال درختان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

...دچار باید بود، ... دچار یعنی عاشق!

 

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

به نام جنبش، به کام دیکتاتور


"آرش بهمنی"


1- ایرانیان، مردمانی هستند که با خاطره ها زندگی می کنند. این گزاره، احتمالا باید مورد قبول بسیاری باشد. ما ایرانیان، این توانایی را داریم که از سنین ابتدایی کودکی، دچار نوستالژی شویم. در جمع های خود یادی از گذشته ها کنیم و با آهی و حسرتی و تکان دادن سری، بگوییم: "یادش به خیر" و بعد افسوس بخوریم به حال گذشته ای که شاید سال قبل بوده یا حتی ماه قبل و گاهی هفته و روز قبل! و شوربختانه باید گفت که هرگز برای ما گذشته، چراغ راه آینده نبوده است.

هفته ای که گذشت، هفته ای پر آه و حسرت و افسوس بود: هم چون بسیاری از هفته های سال جاری. زمانی به یاد 22 خرداد افتادیم و روز انتخابات، دیگر بار سر را در حسرت 18 تیر تکانی دادیم و گذشتیم، آهی جان سوز برای روز قدس از سینه خود بیرون دادیم و اکنون هم زمان مرثیه سرایی برای 13 ابان فرا رسیده است. یادمان ها، غم نامه ها و مطالب فراوانی با مطلع "یادش یه خبر 13 آبان سال گذشته..." در هفته گذشته در دنیای مجازی منتشر شده است. نقطه مشترک همه شان هم سب دیکتاتور است و لعن ملیجک‌اش بوده است که در یک سال و نیم گذشته یلان را، سر و سینه و پا و دست بریدند و تا جایی که می توانستند گرفتند و شکستند و ببردند. در این میان کم نبود کنایه هایی به میرحسین موسوی و مهدی کروبی که "نشان دادند دست در دست دیکتاتور دارند و خیزش عمومی ملت قهرمان را منفعل کرده اند." بسیاری در حسرت موسوی و کروبی سال گذشته بودند و برخی از رشادت های خلق قهرمان در سال 88 گفتند. مرثیه ها گفتند برای آنکه اثبات شود اکنون هیچ کس هیچ کاری نمی تواند بکند.

همه آنانی که در یک سال و نیم گذشته، حتی تیتر اخبار مربوط به ایران را دنبال کرده اند، می دانند که بعد از شکست حضور خیابانی جنبش سبز در 22 بهمن سال گذشته، ظهور و بروز خیابانی جنبش سبز به حداقل ممکن رسیده است. اگر سال گذشته، حضور میلیونی در خیابان ها، تنها گوشه ای از اقتدار جنبش بود، اکنون نوشتن یک جمله کوتاه روی یک دیوار پرت، برخی را تا عرش اعلا می برد.

آنان که سال گذشته، به مصداق ضرب المثل "پیروزی هزار پدر دارد، شکست یتیم است"، حرکت جنبش سبز را ناشی از حضور خود می دانستند، امروز به دنبال آن هستند که مقصری برای بی عملی امروز بیابند، مقصری که ـ به قول محروم سعیدی سیرجانی ـ "مستحق است حداقل هزار بار اعدام" شود.

اما واقعا آنچه امروز اتفاق می افتد، ناشی از کدام اشتباه در تحلیل یا کدام اهمال و کم کاری است؟

2- در یک تحلیل سردستی و شتابزده درباره حرکت جنبش سبز، [1] می توان چند نکته را مورد نظر قرار داد. اولین نکته آن است که از 23 خرداد سال 88، یک روز پس از آغاز اعتراضات به نتیجه انتخابات، تا 22 بهمن سال 88، روزی که هواداران جنبش سبز برای آخرین بار در خیابان ها حاضر شدند، در یک بازه زمانی 9 ماهه، تنها تاکتیک جنبش سبز، حضور در خیابان ها بود. در روزهای اول پس از انتخابات، به مقتضای شور و شوق بیشتر، این حضور هر روزه بود. سپس محدود شد به تجمعاتی که یک بار در هفته برگزار می شد، سپس تقلیل پیدا کرد به حضور در مناسبت های رسمی و تقویمی و مصادره راهپیمایی های رسمی.

آنانی که در آن روزها، تنها بر طبل حضور در خیابان ها می کوبیدند، هرگز به دو سئوال پاسخ ندادند: اول آنکه هدف از حضور در خیابان ها چیست و قرار است چه نتیجه ای از آن گرفته شود؟

یک پاسخ احتجاجی آن است که برای نشان دادن تعداد "کثیر" سبزها، که طبیعتا پاسخی در خور نیست. هیچ یک از آنانی که آن روزها موسوی و کروبی را به دلیل شهامت شان برای دعوت مردم به خیابان ها، می ستودند، هرگز اعلام نکردند که قرار است از این تجمعات چه نتیجه ای گرفته شود؟ تجمعی چند ساعته و حضور در خیابان و شعار دادن، و به دنبال آن ضرب و شتم و بازداشت و گاهی شلیک گلوله ها، قرار بود ما را به کدامین مقصود رساند؟ نه قرار بر تسخیر ارگان های دولتی بود ـ آن گونه که برخی جماعت ورشکسته به تقصیر مکررا از مردم درخواست می کردند ـ و نه قرار بود چون انقلاب های مخملی، حضوری و تحصنی در مقابل نهادهایی چون پارلمان انجام شود.

نکته دوم آن بود که راه حل بدیل برای این تجمعات چه خواهد بود؟ تکرار مکرر یک تاکتیک، بدون آنکه کوچکترین تغییری در آن داده شود، دست طرف مقابل را برای برخورد با آن باز می گذارد. این گونه بود که جناح حاکم با بسیج نیروها، استفاده وسیع از امکانات رسانه ای، قطع کردن راه های اطلاع رسانی، آرایش نظامی – امنیتی و... آخرین میخ را بر تابوب تجمعات کور خیابانی در 22 بهمن ماه سال گذشته زد.

پس از آن هم، به جای اندیشیدن به راه حلی مناسب و درخور، مقصریابی به شغل اول همه تبدیل شد: برخی ابراهیم نبوی را مقصر دانستند، برخی سایت جرس را، برخی دست رد به سینه منتقدانی زدند که تندرو نامیده می شدند و...

3- نه ماه از آخرین حضور خیابانی جنبش سبز می گذرد. آنچه در این مدت اتفاق افتاده، مبین این نکته است که حضور خیابانی، حداقل در کوتاه مدت، به علل مختلف امکان پذیر نیست. در این مدت برخی دل خود را به امتیازهای بالا در سایت بالاترین و به اشتراک گذاشتن لینک در شبکه های مجازی چون فیس بوک خوش کرده اند. برخی نیز به تاسی از سال ها حضور و زندگی در جوامع اروپایی و آمریکایی، در پی آن هستند که اعتصاب را در ایران سازماندهی کنند و چشم در راه فرشته "طبقه قهرمان کارگر" هستند که سوار بر اسب سفیدی، خود را به میان میدان مبارزه اندازد و پرچم مبارزه را چون فاتحان بار دیگر برافرازد.

موج انتقادات از موسوی و کروبی که تاکنون دلیرانه در مقابل همه فشارهای کودتاچیان ایستاده اند نیز، فزونی گرفته و همگان در پی آن هستند تا از دهه ها فعالیت سیاسی این دو، اشکالی بیابند و آن را به اشتراک گذارند تا  میزان پایبندی خود به "مبارزه" را به اثبات برسانند. هیچ کدام هم راه حل بدیلی ارائه نمی دهند که بتوان با سبک و سنگین کردن آن، تلاشی برای اجرای آن نمود. البته در نظر اینان موسوی و کروبی، رهبران جنبش نیستند، اما می توان ـ و یا باید ـ تمامی ضعف های جنبش را به پای آنان نوشت!

گویا همگان از یاد برده اند که نیاز امروز جامعه ما، ارائه طرح و تحلیلی واقع بینانه و مبتنی بر آنچه است که در جامعه رخ می دهد. طرحی که با کمترین هزینه، بتوان آن را اجرا کرد و بار دیگر اذهان را به سمت جنبش سبز جلب نمود. همه ما در پی آنیم که یک شبه، ره صدساله را برویم، شاید به همین دلیل است که سخنان موسوی درباره ایجاد شبکه های اجتماعی را جدی نمی گیریم. شاید اگر چند ماه پیش، در پی تشکیل شبکه های اجتماعی، در محیط هایی که در آن حضور داریم، بودیم، اکنون این گونه حسرت گذشته را نمی خوردیم و کاسه چه کنم در دست نمی گرفتیم.

 

پی نوشت:

1- دکتر احمد زیدآبادی، که به حق به عنوان شرف اهل قلم شهرت یافته و از نخستین روز اعتراضات تاکنون در بند کودتاچیان است،  چند سال پیش مقاله ای در هفته نامه مرحوم شهروندامروز نوشته بود. مضمون آن مقاله این بود که پاره ای از اوقات، افتادن در دام تحلیل های پیچیده و فنی جامعه شناختی – فلسفی، می تواند رهزن اندیشه باشد. وی در یادداشت کوتاه خود اشاره ای به نصب تصویری از علی شریعتی روی بیلبوردهای بزرگ شهر کرده و پس از نقل پاره ای تحلیل های علمی دوستان و همکارانش، نوشته بود: موضوع ساده تر از این حرف ها بود. شهردار جدید مشهدی است و علاقه ای به شریعتی داشته است و قدرت نصب عکس وی بر بیلبوردها را نیز. پس در سالروز درگذشت وی، دست به این کار زده است. [نقل به مضمون]

اندر حکایت خر انگوری



"مسعود بهنود"

اول باری که آقاحسن برای پسرعمویش حاج سیدمحسن پیام فرستاد که قربان جدت سوار این خر انگوری نشو، خیلی سال پیش بود. حاج سید محسن مدتی بود وقتی می خواست برود خطبه عقدی  بخواند یا روضه خانه صاحب اعتباری، خر انگوری را قرض می گرفت، سوار آن می شد، دهنه اش را هم می داد به دست  پسرش  و می رفت. به ظاهر خر مطیع و خوش ادائی می نمود و اندرونی حاجی جل ظریفی هم بافته بود برایش، و شده بود خرمشتی غلط اندازی. چنین بود که حاجی نصیحت آحسن را گوش نمی کرد.

روزی از روزها کوچک آقا از پدر پرسید مگر خر انگوری چه عیب و علتی دارد که پسرعمو  ما را از آن می ترساند، حاجی خندید و گفت هیچ، آحسن حسودیش آمده، به این همه توجهی که اهالی به ما دارند و هر هفته چند جا عروسی و عزا و ختنه سوران دعوت داریم غبطه می خورد. میگه  این خر گاهی بوی بد دارد و گاهی لگد بیجا می اندازد و عادات قبیح دیگر دارد، شاید راست بگوید ولی نمی داند که خرانگوری از من حرف شنوی دارد یک نهیب که می زنم تکلیف خود را می فهمد. من که مثل دیگران نیستم، بلد کارم.

چندی بعد از دیگران هم همین پیام رسید باز کوچک آقا از پدر پرسید چرا همه نگران خرانگوری هستند و ما را  برحذر می دارند پاسخ آمد هیچ پسرم چون این بی زبان یک مدت در خدمت میوه فروش بوده و از میدان انگور بار می زده این ها نگرانند که مبادا نجس شده باشد. در حالی که میوه فروش خود از مریدان من است از او پرسیده ام و اطمینان دارم.

آن چه از حرف نشنوی حاج محسن بر سرش آمد شاید قابل پیش بینی است و پیداست اما این که چرا این حکایت در این روزها به یاد آمده. و این که  کدام رخداد یا رخدادها این حکایت را تداعی کرده است.

آیا نگرانی از نادیده گرفتن قانون و بی اعتبار شدن دو قوه مقننه و قضائیه که این همه برای استقلال و تفکیکشان دل سوزانده شد به جاست یا نگرانی برای استقلال بانک مرکزی که تا به حال به نوعی حفظ شده بود. بیست سال قبل بعد از بازنگری قانون اساسی پرسیده شد تجمیع این همه اختیار در یک تن آیا احتمال دیکتاتوری ندارد، جواب خیلی ها این بود که از مجتهد به ولایت رسیده که خودکامگی نمی زاید مگر نشنیدی خودکامگی عدل را ضایع می کند و  ولی فقیهی که عدل از دست بدهد  خود به خود منعزل می شود. و باز می گفتند اتفاقا تجمیع این اختیارات در شخص ولی فقیه خطر این که دیگری خودکامگی بگزیند را هم از سر کشور دور می کند. از جمله کسانی که پشت این استدلال ها بود یکی آقای هاشمی رفسنجانی که تا 22 خرداد همین سال گذشته هر تصمیم در جمهوری اسلامی گرفته شد با نظر و یا دخالت وی بود. و اگر دنبال مسئولی هم برای امور اتفاقیه این بیست و چند سال بگردیم او یکی از کسانی است که نامش همان اول به ذهن می آید.

اینک زمان آن است که - برای آن که مسئولیت ها مخدوش نشود و برای این که فراموش نشود آن چه کشور بدان گرفتارست مسئولش کیست - اعتراض ها به نحوه برگزاری آخرین انتخابات ریاست جمهوری فراموش شود و گمان رود نه خانی آمده و نه خانی رفته، نه نداها و سهراب ها کشته شده اند و نه کسی به خیابان رفته، نه کسی به جرم شرکت در تبلیغات انتخابات در زندان است و نه خانواده هائی به هم ریخته.

حالا سئوال: این که فرمودید قطعنامه ها ورق پاره است، پس عامل این همه پریشانی و گرانی و این همه هزینه کردن ها چیست یا کیست. این که فرمودید نگاهمان از شرق به غرب می رود و مسئولان قبلی پرونده هسته ای همه آلوده به تمایلات غربی بودند و ما با شرق مساله را حل می کنیم چه شد. روسیه که چنین شد و چین هم به قیمت از دست رفتن صنایع بومی و تولیدات حتی کشاورزی مانده در کنار، و اگر پوسته تبلیغات را بشکافیم حالا این تهران است که به واشنگتن و متحدانش التماس می کند که بیا تفاهم کنیم  و گاهی پیام می فرستد چیزی به دست من بده نازنین که مردم را بدان راضی کنم. تهران است که به واشنگتن می گوید با تبادل اورانیوم مخالفم و مهم نیست که قبلا گفتم حاشا و کلا نمی کنم.  تهران است که از یک نوشته سخنگوی وزارت خارجه در تویترش چنان به وجد می آید که روز شنبه روزنامه و سایت ها و خبرگزاری های دولتی تیتر می زنند "تبریک تولد احمدی نژاد توسط دولت آمریکا". پس آن همه غیرت خواهی چه شد. دروغ ایستادن ژیسکاردستن بالای پله های الیزه وقت ملاقات با رییس جمهور پیشین دارد راست می آید. اینکا دیگر جای سالم در روابط خارجی نمانده است و روزی روزگاری که دفتر خاطرات منوچهر متکی منتشر شود یا به دست کسی افتاد آشکار خواهد شد که چه پوستی کنده شده از سر این دستگاه سیاست خارجی.

و در مقابل این شکست ها که به قیمت بستن دهان ها و نشاندن آقای رامین بر سر مطبوعه ها قرارست با کمک تکنولوژی جدید پیروزی نمائی شود، آیا می توان پرسید چه خبرست. یا چنان که تاکنون  غیرت ایران خواهی حکم کرده است  نخبگان همچنان دم برنیاورند مبادا کار از این هم بتر شود. دویست میلیارد دلار – کم و بیش - تاکنون هزینه محبوبیت خریدن برای رییس دولت شده است  حالا اگر کس بپرسد ذخیره ارزی دست کیست و این تغییر و انتقالاتی که آقای بهمنی از آن صحبت می کند به کدام موازین و اصول و تحت نظر کدام مقام صورت می پذیرد، آیا کار بدی است. اگر کس بگوید این همه دور زدن قانون بعدها چه بر سر این کشور خواهد آورد، یا سئوال کند که این همه جابه جائی و نشاندن حسن به جای حسین بی هیچ تخصص و تجربه ای قرارست با کشور چه کند.

اما اگر همه را بتوان به بهانه حفظ امنیت کشور تحمل کرد یک سئوال باقی می ماند  آیا این همه دور زدن قانون، این همه رضاشاهی و شلاقی عمل کردن، خودکامگی نیست. این همه آشفتگی که در کارست آیا نگرانتان نمی کند.

پایان  کار حاجی و خرانگوری مشهورست. هی خر انگوری خرابکاری کرد و در جای نباید آروغ زد و دم جنباند و وسط خطبه حاجی دوید و وقت اذان عربده سر داد و هزار کار بد دیگر، هر بار حاجی محسن آن را با روایتی و قصه ای و شعر درست کرد. تا شد آن چه نباید و یک روز در جمعی که برای سلام خاص به دربار شاهانه می رفتند خرانگوری مهار درید و پرید و جست زد و رفت بالای صفه ای که برای ذات مبارک گذاشته بودند و نشست جای شاهانه  و شد آن چه نباید بشود.

شب که حاج محسن کله خورده و لاغر همچون مال باختگان بی تاب به خانه رفت صدای والده بچه ها بلند شد که گفت حاجی حالا این تنعم برای چه می خواستی، داشتی زندگیت را می کردی، ما راحت بودیم تو هم  احترامی داشتی، هر کس ترا می خواست خرش را می فرستاد دنبالت، چرا هوس خر شخصی به سرت زد. همه گفتند به خر انگوری اعتباری نیست چرا نشیندی

اين راي راي مجلس نيست


"نعمت احمدی"


عدد نداريم، كسي خارج نشود، آقاي... لطفاً از مجلس خارج نشويد، از رسميت مي‌افتيم، جملاتي از اين دست را اين روزها به كرات از راديوي مجلس مي‌شنويد. صداي خسته ابوترابي‌فرد با حجب و حيايي كه نمي‌خواهد كسي را آزرده كند، در طول روز چندين بار تكرار مي‌شود. تابلو مجلس عدد 194 را نشان مي‌دهد، از رسميت مي‌افتيم... لطفاً از مجلس خارج نشويد.

به واقع برازنده مجلس شوراي اسلامي است كه از 290 نماينده آن كه رسميت آن با 145 نماينده است با عددي زير90 نفر رسميت پيدا كند؟ مجالس دنيا دنبال يك راي از نمايندگان خود هستند. در عراق هم‌اكنون چندين ماه است كه دولت قانوني تشكيل نشده است زيرا هيچ‌ يك از كانديداها نمي‌توانند به عدد قانوني تشكيل دولت دست پيدا كنند. اما در ايران كه مجلس فاقد فراكسيون‌هاي تاثيرگذار و حضور احزاب قدرتمند است و با بازنگري در قانون اساسي، مجلس تاثيري در تعيين رئيس هيات دولت ندارد، تركيب نمايندگان تنها در تصويب طرح‌ها و لوايح قانوني نمود عيني پيدا مي‌كند. اما در اكثر موارد مجلس با كمترين عدد كه پايين‌ترين حد نصاب است تشكيل مي‌شود.

برابر اصل 65 قانون اساسي، پس از برگزاري انتخابات، جلسات مجلس شوراي اسلامي با حضور دوسوم مجموع نمايندگان رسميت پيدا مي‌كند و تصويب طرح‌ها و لوايح طبق آيين‌نامه مصوب داخلي انجام مي‌گيرد. با تصويب مواد 118 و 119 آيين‌نامه داخلي مجلس شوراي اسلامي، حضور دوسوم مجموع نمايندگان به "اكثريت مطلق حاضرين" تغيير پيدا كرد، هرچند از نظر قانونگذاري و صراحت قانون اساسي كه تصريحاً در همان اصل مقرر مي‌دارد...

مگر در مواردي كه در قانون اساسي نصاب خاصي تعيين شده باشد... تصويب‌كنندگان آيين‌نامه داخلي مجلس مجاز به تصويب ماده 118 و تعيين "اكثريت مطلق حاضرين" بودند، اما تصويب اين ماده در آيين‌نامه داخلي مجلس باعث شد عمدتاً جلسات مجلس شوراي اسلامي با راي شكننده نصف به‌علاوه يك نماينده از تصويب بگذرد و در هر جلسه نزديك به صد نفر غايب باشند و با تاسف، در آيين‌نامه داخلي مجلس حداقل براي تصويب بودجه سنواتي يا برنامه‌هاي ملي مانند سند چشم‌انداز يا برنامه‌هاي پنج‌ساله توسعه، راهكار ديگري در نظر گرفته نشده است.

 هم‌اكنون برنامه پنجم توسعه كه بايد راهكار رسيدن به اهداف سند چشم‌انداز 20ساله را روشن و راهنما باشد در حالي در دستور كار قرار گرفته كه مجلس بي‌رمق‌ترين روزهاي كاري خود را مي‌گذراند؛ آن هم براي بررسي برنامه‌اي كه دستورالعمل پنج‌ساله نظام و تحديد‌كننده بودجه سنواتي حداقل پنج سال آينده است. متاسفانه يك‌سوم نمايندگان به هر علت در جلسه علني حضور ندارند. ممكن است گفته شود ايام حج است و تعدادي از نمايندگان براي چندمين بار به سفر حج واجب رفته‌اند! يا گفته شود به همراه هيات دولت در سفرهاي استاني هستند و موارد ديگر...

اما با نگاه به اصول متعدد قانون اساسي مانند اصل 71 اين قانون كه مقرر مي‌دارد: "مجلس شوراي اسلامي در عموم مسائل در حدود مقرر در قانون اساسي مي‌تواند قانون وضع كند" يا اصول 84 و 86 قانون اساسي كه مقرر مي‌دارد: "هر نماينده در برابر تمام ملت مسوول است" باوركردني نيست يك‌سوم نمايندگان مجلس در مهم‌ترين لايحه‌اي كه سرنوشت پنج‌ساله مملكت را تعيين مي‌كند، غايب باشند.

هميشه اين سوال بي‌جواب مانده است كه مگر نمايندگي مجلس چه جاذبه يا منافعي دارد كه در زمانه انتخابات بين كانديداها آنچنان رقابتي برگزار مي‌شود كه باور نداري يك‌سوم برندگان دوره راي‌گيري وقتي بر كرسي‌هاي مجلس تكيه زدند در جلسات تصميم‌گيري مجلس شركت نكنند؟ نمي‌دانم به چه علت نمايندگان دوره اول مجلس شوراي اسلامي كه آيين‌نامه داخلي مجلس را تهيه مي‌كردند در تصويب مواد 118 و 119 آيين‌نامه داخلي حداقل به اين مهم توجه نكردند كه بايد بودجه سنواتي و لوايحي از قبيل برنامه‌هاي توسعه، به وسيله كمترين عدد نصابي مجلس از تصويب نگذرد؟ نگارنده بر اين باورم كه عملكرد مجلس در اين روزها كه مشغول بررسي برنامه پنجم توسعه كشور است، اشكال دارد؛ از اين بابت كه لايحه مهمي همانند لايحه پنجم توسعه با كمترين عدد مطرح مي‌شود.

در گذشته افرادي همانند دكتر حسن سبحاني و در مواردي ايرج نديمي و عده‌اي ديگر كه با اساس لوايح اقتصادي و برنامه‌اي عجين بودند، در زمانه طرح لوايح بودجه و برنامه‌هاي پنج‌ساله با دقت و وسواس از قبل آماده بودند تا نظريات خود را در خصوص لوايح تاثيرگذار بر سرنوشت عامه مردم مطرح كنند اما ظاهراً قرار است برنامه پنجم توسعه كشور با چراغ‌هاي خاموش و با حضور كمترين نصابي كه مواد 118 و 119 آيين‌نامه داخلي مجلس اجازه داده است مورد بررسي قرارگيرد. به يقين حداقل كساني كه نگاهي به تاريخ جلسات مجلس دارند و در پايان هر جلسه، ليست اسامي غايبان اعم از مجاز و غيرمجاز را مي‌بينند بر اينان نخواهند بخشيد. وقتي لوايح از منظر كارشناسي پخته نشود و حقوق عامه را لحاظ نكند، به راستي آيا حقوق دريافتي نمايندگان در جلساتي كه حضور ندارند از باب شرعي و قانوني ايراد ندارد؟

خواب سياسي زمستاني!


"عباس عبدي"


مخاطب اين يادداشت بخش اكثريت جناح غالب است كه طي چند دهه اخير فعاليت سياسي چشمگيري داشتند و درست يا غلط در بسياري از امور ادعاهاي فراوان نيز داشته‌اند. ولي اينك كه بيش از همه تاريخ سياسي خود بايد اثرگذاري داشته باشند و ادعاهاي خود را ثابت كنند، در مقابل منفعل‌ترين دوران سياسي خود را تجربه مي‌كنند، گويي كه جملگي به خواب سياسي زمستاني رفته‌اند و هر از چند گاهي بر اثر سير حوادث براي لحظاتي بيدار مي‌شوند، و در این بیداری نیز جز نق زدن‌هاي موردي يا به‌به و چه‌چه كردن دايمي كار ديگري نمي‌كنند.

امروز و در شرايطي كه همه نيروها و قواي سياسي بايد خود را براي اجراي كم‌خطرتر طرح هدفمند كردن يارانه‌ها آماده كنند و دولت بيش از هر نهاد ديگر بايد انتظار چنين هماهنگي و حمايتي را داشته باشد، به يكباره و بدون هيچگونه پيش‌زمينه‌اي خبر انحلال يك دانشگاه مهم پزشكي كشور اعلان مي‌شود! و هزاران دانشجو، استاد و كارمند و كارگر دانشگاه را در بهت و حيرت فرو مي‌برد. چنين تصميمي حتي اگر بر فرض درست هم بود (كه ظاهراً عموم دست‌اندركاران پيشين آن را رد مي‌كنند) دو اشكال اساسي دارد.
يكي اينكه به لحاظ زماني نامناسب بود و براي اجراي طرح هدفمند كردن بايد از اتخاذ تصميمات تشنج‌آميز و بحران‌زا اجتناب كرد. تصميماتي كه ممكن است تبعات آن با تبعات اجراي اين طرح گره بخورد و يكديگر را تشديد و به صورت تصاعدي نمايان گردد. در اين وضعيت، حتی بايد كوشيد كه اجراي تصميمات مشابهي هم كه در گذشته اتخاذ شده، بطور موقت مسكوت گذاشته شود و براي مدتي به تأخير انداخته شود؛ نه آنكه با انجام كارهاي جديد، هيزم لازم را براي برافروختن هر آتش احتمالی فراهم كرد. آنان كه بارها گفته‌اند، صدها سايت و نشريه عليه اجراي طرح هدفمند‌سازي بسيج شده‌اند، بايد بدانند نوشتن صدها يادداشت و مقاله عليه اجراي چنين طرحي، به اندازه اتخاذ يك تصميم مشابه انحلال دانشگاه پزشكي ايران براي اين كار خطرناك و دردسر‌آفرين نيست.
دومين اشكال به عدم رعایت ویژگی لازم برای تصميم سياسي در این مورد خاص مربوط مي‌شود. ويژگي اصلي تصميم سياسي، گذر كردن آن از مجراي مشاركت عمومي است. تصميم سياسي مثل نسخه پزشك نيست كه فارغ از فهم و خواست بيمار نوشته و تجويز شود. تصميم سياسي از خلال مشاركت و گفت و گوي عمومي و با حضور طرف‌هاي ذي‌نفع اتخاذ مي‌شود. آيا تاكنون مقامات تصميم‌گيرنده خود را به جاي يكي از اساتيد، دانشجويان يا كارمندان دانشگاهي معتبر در پايتخت قرار داده‌اند كه وقتي سر كار حاضر مي‌شوند، بي‌خبر از همه جا با دستور انحلال دانشگاهشان مواجه شوند؟ در این صورت چه احساسي به آنان دست مي‌دهد؟ احساس بي‌قدرتي و مورد توهين واقع شدن، و سپس عصبانيت و بدبيني اولين احساس‌هايي است كه به فرد دست مي‌دهد. اگر كسي معتقد است كه ايران و مردم آن يك ابرقدرت هستند، بايد پاسخ دهد، اين چه ملت ابرقدرتي است كه فرهيخته‌ترين اقشارش نه تنها هيچ نقشي در تعيين سرنوشت خود ندارند، بلكه آنان لايق اين هم دانسته نشده‌اند كه از پيش از سرنوشتي كه برايشان مقرر خواهد شد مطلع شوند. چنین رفتاری با مردم این حس را به آنان می دهد که گویی بر یک قایق کوچک نشسته و در دریای بیکران و مواج به این سو و آن سو فرستاده می شوند و هیچ قدرت و اختیاری در تعیین مسیر زندگی خود ندارند و نمی دانند که عاقبت در کدام ساحل پهلو خواهند گرفت.

آنچه كه در این میان خطاب به اكثريت جناح غالب بايد گفت اين است كه گرچه اين تصميم به تنهايي نيز مهم است، ولي مسأله مهم‌تر از آن، اين است كه مجموعه سياست‌هاي جاري در كشور واجد ويژگي‌هاي مشابه همين تصميم هستند، و كاملاً روشن است كه تبعات و نتايج چنين تصميماتي براي كشور چگونه است و اگر امروز اقدامي موثر براي جلوگيري از تكرار تصميمات مشابه نشود، در حالي كه قدرت لازم براي آن وجود دارد، در آينده چگونه مي‌توان خود را از مسئوليت تبعات آن مبرّا دانست؟ این جناح در این زمینه از دو سو مسئولیت دارد؛ از یک سو خواسته یا ناخواسته در ایجاد چنین مدیریتی مسئولیت دارد و از سوی دیگر امکان جلوگیری از تداوم این وضع را دارد. این خواب سیاسی زمستانی نتائج مطلوبی برای جامعه ایران نخواهد داشت. 

انتخابات کنگره و رابطه ایران و آمریکا


"علی افشاری"


پیروزی جمهوری خواهان در انتخابات کنگره آمریکا، فضای جدیدی را  در عرصه سیاسی آمریکا خلق کرد.  دستیابی جمهوری خواهان به  اکثریت مطلق در مجلس نمایندگان و کاهش موقعیت  اکثریت دموکرات ها در سنا به حداقل، روشن کننده دوره جدیدی است که تغییراتی در سیاست های داخلی و خارجی آمریکا و بخصوص رفتار دولت اوباما رخ خواهد داد. البته  دامنه و گستره این تغییرات معلوم نیست و تابعی از رویارویی  و مانور های قدرت دو جناح و تحولات در درون جامعه مدنی آمریکا است.  قطعا این تغییرات ابعاد مختلفی  را در بر می گیرد. در این یادداشت تلاش می شود تا تاثیر نتایج انتخابات اخیرکنگره آمریکا بر سیاست این  کشور در مورد ایران مورد بررسی قرار گیرد.

در بدو امر باید متذکر شد که به لحاظ استراتژیک قبل از انتخابات  بین دو جناح در خصوص سخت گیری بر حکومت ایران اشتراک نظر زیادی وجود داشت و در مقایسه با  زمان  شروع به  کار دولت اوباما به هم نزدیک شده بودند. پس از به بن بست رسیدن سیاست مذاکره و گفتگو با حکومت ایران که منجر به  کاربست دوباره تشدید تحریم ها در سطح ملی و بین المللی شد ، میزان  اختلاف بین دو جناح کمتر شد.

دولت اوباما در ابتدا سعی کرد تا با ارائه مشوق های جدید، نظر مساعد  مقامات تهران را برای گفتگو جلب کند. در سیاست جدید تصور می شد با برداشتن پیش شرط  برای مذاکرات مستقیم، دادن امتیازاتی چون پذیرش غنی سازی اورانیوم  در سطح آزمایشگاهی ( 5 درصد)، قبول ایران به عنوان یک قدرت منطقه ای، عدم توسل به تهدید نظامی، نفی صریح استراتژی تغییر رژیم  و خارج کردن حمایت مستقیم  وصریح  از  مطالبات حقوق بشری و دموکراسی خواهانه از برنامه کاری دولت آمریکا  می توان  حکومت ایران را قانع کرد که در گام نخست دست از ماجراجویی هسته ای بردارد و در گام های بعد آماده انعقاد یک پیمان جامع برای عادی شدن روابط و برخورداری از مواهب آن شود.

تکیه گاه این استراتژی واقع گرایی سیاسی بود با این استدلال که پرداختن به سیاست خارجی ارزش محور و آرمان  گرایانه  در عمل نتایج مثبتی را به بار نیاورده است. در عوض پرداختن به مسائل سیاسی  و منافع آنی و اقتصادی – امنیتی   به مراتب چشم انداز بهتری برای بهبود مسائل ارزشی چون دموکراسی، حقوق بشر و مسائل انسانی  در دراز مدت دارد. اگرچه این نگرش در دوره اوباما به شکل علنی و یکپارچه در دستگاه سیاست خارجی آمریکا حاکم شد اما دوره جنینی آن در دو سال آخر ریاست جمهوری جورج بوش شکل گرفت که عملا با فرستادن  ویلیام برنز به مذاکرات ژنو درتیر ماه  سال 1387 پیش شرط توقف غنی سازی اورانیوم برای مذاکرات مستقیم را زیر پا گذاشت و با پذیرش راهکار سیاسی، پرونده بحث حمله نظامی و تغییر رژیم را بست. البته پیروزی چشمگیر دموکرات ها در انتخابات کنگره در سال 2006 تاثیر مهمی در این تغییر رویکرد داشت. اوباما اولین رئیس جمهور آمریکا بود که نامه رسمی یه عالی ترین مقام جمهوری اسلامی نوشت و خطوط مقدماتی  ترک خصومت از روابط  دو کشور و پذیرش نظام حمهوری اسلامی به عنوان یک واقعیت که بالقوه می تواند طرف همکاری قرار گیرد را ترسیم نمود.  در این راهبرد دیگر ایران مجور شرارت نبود و ظرفیت لازم  برقراری رابطه مناسب را داشت.

البته در دستگاه دیپلماسی جدید آمریکا فشار بر علیه ایران کنار گذاشته نشد بلکه به عنوان پشتوانه مذاکرات مورد استفاده قرار گرفت. در واقع مذاکره راه حل بدیلی در کنار دیگر گزینه ها نبود. بلکه کماکان سیاست دو گانه فشار- مذاکره دنبال شد که آغاز آن از دوره بوش بود. با این تفاوت که چگالی مذاکره  بیشتر شد. همچنین دولت اوباما به عنوان یک نکته راهبردی همه جانبه گرایی را نیز در دستور کار قرار داد تا عمده نیروهای جهانی را با استراتژی خودش در خصوص ایران همراه سازد و از این منظر پذیرفت بخشی از خواست هایش را  در ازاء ایجاد اجماع جهانی کنار گذارد.  اما در آن سوی میدان تصمیم گیران جمهوری اسلامی امتیازات ارائه شده را  کافی ندانستند. آنان  انتظار داشتند   اوباما  تغییر جدی در نوع رابطه آمریکا با ایران پدید آورد. البته تصور طرفین از رابطه مشابه نبود. خصومت با آمریکا و ستیزه جویی  بر علیه نظم  جهانی از خصوصیات اصلی جمهوری اسلامی است.  سید علی خامنه ای به عنوان تصمیم گیر اصلی،  دشمنی با آمریکا و نافرمانی در برابر نظام موجود روابط بین الملل را شرطی لازم برای سیاست خارجی جمهوری اسلامی می داند و از این منظر مخالف سیاست های  مصالحه و تنش زدایی هاشمی رفسنجانی  و خاتمی  بود. البته از دید آنان خصومت  حالت محدود و کنترل شده ای دارد تا منجر به رویارویی و برخورد مخرب نشود. هرگاه که دو کشور به سمت برخورد نزدیک شده اند، جمهوری اسلامی سریعا عقب نشینی کرده است.

از سوی دیگر آمریکا ستیزی  محور مشترک همه نیروهای انقلابی  در بهمن 1357 بود که تا کنون سایه ان بر روابط ایران و امریکا سنگینی می کند. از منظر حاکمیت دریافت تضمین امنیتی، عدم دخالت در امور داخلی ایران به معنای بی تفاوتی در برابر رفتار حکومت با مردم و عدم حمایت از مخالفان و پذیرش برتری منطقه ای ایران و متحدینش شروط لازم برای پایین کشیدن فتیله نزاع اتمی  بود. اگر چه تداوم و یا توقف غنی سازی اورانیوم به مسئله اصلی و تعیین کننده مصالحه و یا برخورد طرفین تبدیل شده است اما موضوع برای ایران بیشتر  جنبه نمادین دارد و می کوشد تا با ایجاد هراس نسبت به آن خواسته هایش را تحقق بخشد.

جمهوری اسلامی از آمریکا انتظار دارد که بافت و موجودیت کنونی اش را بدون هرگونه تغییری  بپذیرد. از نقطه نظر رهبری جمهوری اسلامی فرق اساسی بین راهبرد "تغییر رژیم" و "تغییر رفتار" وجود ندارد.  هر عقب نشینی مقدمه تسلیم دیگری است که اگر از "الف" شروع شود ناگزیر به "ی" ختم می شود. به باور او استکبار جهانی با اصل و اساس انقلاب اسلامی مشکل دارد که مشوق مقاومت در برابر هژمونی طلبی غرب در خاور میانه است. او حتی با طرح ناخرسندی آمریکا از عزت و پیشرفت مردم ایران رنگ و بوی ناسیونالیستی نیز به حرف هایش می دهد.

هدایت و رهبری موج بیداری اسلامی  دیگر عنصر در رفتار رهبران جمهوری اسلامی است که اجازه  نمی دهد رابطه متعارف با آمریکا برقرار شود. به عبارت دیگر مزایای همراهی با موج آمریکا ستیزی  جنبش های بنیاد گرای اسلامی و برخورداری از حمایت توده های مسلمان سود بیشتری برای آنان دارد.  همچنین جمهوری اسلامی از ابتدا تا کنون آمریکا را تهدیدی جدی برای بقایش فرض کرده است و نسبت به آن بی اعتماد است. از این رو بازگشایی سفارت امریکا در تهران را یک تهدید امینتی محسوب می کند که  نیروهای امریکایی هر وقت فرصت کنند از زدن ضربه به حکومت و تقویت نیروهای معترض کوتاهی نخواهند کرد. خامنه ای و اکثریت مدافعان حکومت و بخصوص نیروهای سپاهی و بسیجی  به این نگرش معتقد هستند. اما  بخش های دیگر و بخصوص دولت احمدی نژاد ضمن موافقت با حفظ امریکا ستیزی معتقدند که به شکل تاکتیکی می توان سطوحی از رابطه را برقرار کرد که به بقای نظام لطمه نزند و دیپلماسی تهاجمی را در  حین  مذاکره  بکار گرفت.

به هر حال مقامات جمهوری اسلامی  در تحلیلی خوش بینانه آنگونه که سرمفاله نویس کیهان نوشته است   انتظا ر داشتند که مانند  آنچه زماني نيكسون درباره چين انجام داد، اوباما دستور توقف كليه عمليات هاي محرمانه سيا عليه ايران را بدهد که البته منظور بی تفاوتی در مقابل برخورد های ناقض حقوق بشری در ایران و حمایت از ثبات حکومت است. اما سیر حوادث به سمت دیگری رفت و اوباما دوباره برگشت به راهبرد قبلی که در سیاست هویج و چماق، اولویت را به برخورد های تنبیهی بدهد.

وی در این زمینه موفق شد تا دور چهارم تحریم ها را در شورای امنیت سازمان ملل تصویب کند و سطح گسترده ای از تحریم های یکجانبه و چند جانبه از سوی  متحدان آمریکا را سازمان دهد. در شرایطی که کاخ سفید امیدوار بود  ایران در دور جدید مذاکرات در اثر تحریم ها انعطاف و نرمش نشان دهد، جمهوری خواهان کنترل مجلس نمایندگان را در دست گرفتند.

اگرچه در  اهداف کلی مهار ایران و توقف برنامه هسته ای اش ، رفع تهدید از اسرائیل و متوقف کردن حمایت از تروریسم بین هر دو جناح توافق وجود دارد اما تفاوت ها را می توان در چند سطح مشاهده کرد.

راس لهتینن نماینده زن مجلس از ایالت فلوریدا  به احتمال زیاد ریاست کمیسیون روابط خارجی کنگره را به عهده خواهد گرفت.   وی موضع بسیار تندی بر علیه حکومت ایران دارد و از منتقدان جدی سیاست اوباما در مورد ایران است. وی ضمن یکی از انتقاداتش به اوباما گفته بود:" ایران بزرگترین تهدید بر علیه آمریکا است. احمدی نژاد و متحدانش در حال ساخت بمب اتم در تهران هستند. اما دولت اوباما هنوز امیدوار است که مذاکره جواب دهد. آنها 18 ماه وقت را تلف کردند در حالی که سانتریفوژ ها در ایران می چرخند." وی از مدافعین سازمان مجاهدین است و از خروج انها از لیست گروه های تروریستی حمایت می کند.

یکی از محور های تبلیغاتی جمهوری خواهان در انتخابات انتقاد به اوباما به خاطر مماشات با حکومت ایران بود و در کل معتقد بودند که او در قبال امیتیازاتی که به دشمنان آمریکا داده است، دستاورد های در خوری نداشته است و بدترتیب امنیت ملی و اقتدار آمریکا به خطر افتاده است.  سناتور گراهام  در در اجلاس امنیت بین المللی هالیفکس در کانادا  خبر داد که ترکیب جدید مجلس نمایندگان  خواهان برخورد های جسورانه تر و تند تری هستند. وی گفت :  هرچند آمریکا خواهان یک رویارویی نظامی دیگر نیست اما در ضمن نمی تواند یک ایران مسلح به سلاح اتمی را بپذیرد.سناتور گراهام گفت: "اگر ایرانی ها باور نکنند که ما به نیروی نظامی متوسل خواهیم شد، اگر فکر کنند که چنین چیزی غیر ممکن است، در آن صورت گمان نمی کنم بتوانیم با تحریم وضع را عوض کنیم."وی همچنین گفت که ممکن است برنامه اتمی ایران به جایی رسیده باشد که نتوان آن را با یک حمله متعارف و محدود از میان برد.

وی در مورد ابعاد حمله احتمالی به ایران چنین گفت: "فکر می کنم به جایی رسیده ایم که مجبوریم به جای حمله محدود به زیرساخت های هسته ای رژیم ایران، توانایی این رژیم برای آغاز جنگی علیه ما و متحدانمان را از میان ببریم. این سناریوی نظامی متفاوتی است، چنین حمله ای زمینی نیست، اما قطعا توانایی رژیم برای حمله متقابل را از میان می برد".

این سخنان تا حدودی دورنمای فضایی را ترسیم می کند  که جمهوری خواهان اوباما  را تحت فشار قرار دهند. اگر چه برخی از  لایه های تند روی جمهوری خواهان  مانند جان بولتون معتقد هستند  که هر  چه زود تر باید حمله نظامی به ایران آغاز گردد. اما چنین نظری در مقطع کنونی مورد حمایت اکثریت جمهوری خواهان نیست و بختی برای تصویب در مجلس  نمایندگان ندارد. در اصل از صحبت های گراهام می توان نتیجه گرفت که آنها بیشتر می خواهند علائمی به حکومت ایران نشان داده شود  که هشدار آمریکا را جدی بگیرد. در اصل انها می خواهند توسل به تهدید نظامی  بیشتر از گذشته مطرح شود و در  روی میز مذاکره قرار گرفته و مرتب بر روی آن مانور داده شود. چنین خواستی البته فقط از ناحیه جمهوری خواهان نیست. دنیس راس مشاور ویژه اوباما در اجلاس آیپک نیز نظرات مشابهی را ارائه داد. این رویکرد با مواضع دولت اسرائیل نیز سازگار است. البته در دولت اوباما و متحدانش گرایش هایی نیز وجود دارند که معتقدند اصلا نباید گزینه جنگ را به زبان آورد چون در این صورت مذاکرات قفل شده و سیاست تحریم جواب نخواهد داد.

در واقع پیروزی جمهوری خواهان فاصله دولت اوباما با مذاکره و مصالحه را دور تر می کند و فضا را برای حکومت ایران سخت تر می نماید. مقامات تهران در حال حاضر باید بهای بیشتری برای حل بحران بپردازند و در عین حال احتمال گزینه برخورد نظامی نیز بیشتر می شود. اگرچه هنوز جنگ قطعی نیست و  دو جناح در این زمینه متفق القول هستند. همانگونه که رابرت گیتس از شخصیت های مورد احترام برای هر دو جناح اصلی  گفته است فعلا آمریکا از نتیجه دور جدید تحریم ها راضی است و همین سیاست را دنبال می کند.

دور جدید مذاکرات قرار است  دوشنبه آینده  بین ایران و گروه ژنو برگزار شود. ایران اعلام کرده است که به مفاد مذاکرات سه جانبه ترکیه ، برزیل و ایران پایبند است اما بهایی که ایران می خواهد پرداخت کند از کف انتظارات جامعه جهانی پایین تر است. مسئله اصلی که موفقیت این مذاکرات را زیر سئوال میبرد میزان جدی بودن ایران است که آیا واقعا در پی حل بحران است یا باز سیاست وقت کشی را ادامه می دهد؟ برخی از کارشناسان معتقدند که تبعات سنگین تحریم های اخیر و  اجرای  گسترده آنها مقامات حکومت را نگران کرده است تا به پای میز مذاکره برگردند! این امید مورد توجه برخی نیروها در کاخ سفید هم هست. اما  انگونه که نیویورک تایمز فاش کرده  است این بار  شرط  تبادل سوخت  خروج 2000 کیلوگرم اورانیم  غنی شده با غلظت پایین است امری که به شدت با موضع منفی حکومت ایران مواجه شد.

رفتار ایران نشان داده است که نیازمند دریافت سوخت راکتور تحقیقاتی تهران است و راضی به انجام اصل مبادله سوخت است اما در این میان مشکل  حجم اورانیوم مبادله شده است. ایران می خواهد مقداری بیرون بفرستد که مقدار ذخیره اورانیومش خیلی تقلیل نیابد در عوض کشور های خارجی می خواهند که بخش اعظم آن به بیرون منتقل شود. بحث توقف غنی سازی اورانیوم در مقیاس گسترده نیز  لاینحل مانده است.

مقامات ایران نفس مذاکره از سوی امریکا را امتیاز محسوب نمی کنند و آن را یک اجبار می بینند که آمریکا به دلیل ایستادگی ایران مجبور به پذیرش شده است. از سویی دیگر تصور می کنند که آمریکا در شرایطی نیست که به ایران حمله نظامی بکند. ایران تثبیت دوباره دولت مالکی در عراق را نشانه موفقیت خود و شکست آمریکا می داند امری که برخی از تحلیل گران مستقل نیز آن را تصدیق می کنند. این عامل مشوق ایران در تداوم سیاست سرکشی در برابر دنیا است.

رویکرد آنها به سمت مذاکره، دفع خطر، شکستن خط انزوا  و رفع تهدید ها است تا فراغت لازم برای تثبیت بقای حکومت حاصل شود. رصد کردن رفتار حاکمیت بوضوح نشان می دهد که حمله نظامی خط قرمز است و تصمیم گیران بر خلاف رجز خوانی ها و مواضع ظاهری به هیچوجه راغب نیستند   که درگیر تهاحم نظامی  از نوع محدود و یا نا محدود شوند. مسئله ای که فقط می تواند ماشه حنگ را بچکاند خطای تحلیل است.

گذشت زمان به نفع ایران نیست. پیام رای آوردن جمهوری خواهان دور شدن آمریکا به عنوان  موتور برخورد های تنبیهی جامعه جهانی بر علیه ایران از موضع نرمش نشان دادن و بالا رفتن بهایی  است که حاکمیت باید برای سر گرفتن صلح و آشتی بپردازد. امتناع ایران از پاسخگویی مثبت به خواست جامعه جهانی ، تایید کننده تصوری است که معتقد است جمهوری اسلامی فقط زبان زور را می فهمد. موضع گیری منفی آژانس بین المللی اتمی بر علیه ایران و اعتراض به عدم همکاری آن تقویت کننده کننده گسترش تحریم ها است. سیر تکاملی مذاکرات صورت گرفته حکم به بی ثمری روش های تفاهم آمیز و دیپلماتیک می دهد. نتیجه این روند رفتن به سمت تحریم های فلج کننده است.  عدم موفقیت در تصویب این تحریم ها در سازمان ملل ناگزیر راه را برای حمله محدود نظامی باز می کند.

در شرایط فعلی حداقل تا نیمه نخست سا ل2011 خیلی بعید است گزینه نظامی عملی شود اما شرایط " وضعیت جنگی" برقرار است. وضعیت جنگی  شرایطی را توصیف می کند که امید به حل مسالمت آمیز مشکلات در افق زمانی مشخصی وجود ندارد. ذر وضعیت جنگی، جنگی نیست و وقوع حتمی و قطعی آن را نیز  مشخص نمی کند اما همسایه دیوار به دیوار جنگ است و فضا را مساعد می سازد تا کوچکترین خطا و  یا بهانه دادن به اراده های جنگ افروز، باعث شود شعله های جنگ برافروخته گردد. مسیر جنگ به شکلی نیست که همواره بتوان جلوی آن را گرفت. بلکه به تدریح شدت می گیرد  وبه نقطه ای می رسد که دیگر برگشت ناپذیر است و نمی توان جلوی ان را گرفت.  آرایش جدید صحنه سیاست آمریکا و سیطره جمهوری خواهان در مجلس نمایندگان آستانه تحمل بزرگترین قدرت نظامی دنیا را  در برابر ستیزه جویی حکومت ایران  کاهش می دهد. افزایش همسویی بین دولتمردان اسرائیل و امریکا اکنون به مراتب فضا را مساعد تر می سازد  تا برای دفاع از امنیت امریکا  و احیای اقتدار آن مجوز ویران کردن تاسیسات هسته ای ایران  صادر شود. امری که احتمال آن بیشتر از آنی است که مقامات اصلی تصمیم گیر ایران می پندارند، اگر چه هنوز  حل مسالمت آمیز ماجرا و کار ساز بودن تحریم ها در بازه زمانی کوتاه مدت بیشتر مورد توجه بازیگران جهانی هستند.