تحلیل نامه

تحلیل نامه، کاری است از طرف گروه خبری -دانشجویی موج سبز (http://mowj-group.blogspot.com/).

_____________________________________________

تحلیل نامه مجموعه ای از مقالات تحلیلی است که در مورد مسائل روز و همچنین در مورد مسائل مختلف فکری بیان می شوند.

_____________________________________________

تحلیل نامه، مقالات تحلیلی هفته را جمع کرده و آنها را در قالب یک هفته نامه منتشر می کند.

_____________________________________________

برای عضویت در گروه خبری ایمیلی موج سبز و دریافت منظم و هفتگی تحلیل نامه یک ایمیل به آدرس زیر ارسالکنید.

mowje-sabz+subscribe@googlegroups.com

_____________________________________________

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:

توییتر http://twitter.com/MowjeSabzGroup

فیس بوک http://www.facebook.com/pages/-/220917478690

_____________________________________________

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

جنبش سبز، فرمول اتحاد ایران است

داریوش همایون

 

داریوش همایون قبل از انقلاب روزنامه‌نگار، دبیر سندیکای خبرنگاران و قائم مقام دبیرکل حزب رستاخیز بود. وی برای دوره‌ای وزیر اطلاعات و جهانگردی و همچنین سخنگوی دولت جمشید آموزگار بود. اندکی قبل از انقلاب، دولت شریف امامی، برخی از رجال دوره‌های قبل را از کار برکنار و به زندان منتقل کرد که داریوش همایون نیز از آنها بود. وی بعد از انقلاب از ایران خارج شد و در سال 1992 حزب مشروطه ایران را تشکیل داده و از فعالان مشروطه‌خواهی در خارج از مرزهای ایران است. تهران ریویو با داریوش همایون به گفتگو نشسته است.

اکنون قریب به یک سال و نیم از برآمدن جنبش سبز می‌گذرد. برخی سکوت کنونی در خیابان‌ها و دانشگاه‌های کشور را به نشانه تمام شدن و یا حتی شکست جنبش ارزیابی می‌کنند. به نظر شما جنبش مردمی ایران اکنون در چه مرحله‌ای قرار دارد و تا چه حد توانسته خود را «زنده» نگه دارد؟

باید توجه کرد که این جنبش برای تکان دادن جامعه شروع نشد. این جنبش با شعار «رای من کو» آمد. تقلب انتخاباتی صورت گرفته بود. مردم به آن تقلب اعتراض کردند و به خیابان‌ها آمدند. در این مرحله حرکتی صورت گرفت و رژیم هم غافلگیر شد و نتوانست مقابله کند و آن صحنه‌ها را شاهد بودیم. اما آن جنبش سبز نبود. آن یک جنبش اعتراضی به انتخابات بود. جنبش سبز از آن هنگام شروع شد. یعنی این مردمی که به دنبال رای‌شان بودند، نگاه کردند که برای چه چیزی این انتخابات و این رای را می‌خواستند؟ پیش از آن اقداماتی در جامعه ایران صورت گرفته بود که طرز تفکر سیاسی را تغییر داده بود.

در فاصله تظاهرات خیابانی، مردم به آن اقدامات و پیشینه سیاسی جامعه ایران بازگشتند ـ به آن گفتمان "مطالبه محور" و حتی آن فراخوان ملی رفراندوم که 5 سال پیش برای نخستین بار «خودی» و «غیر خودی» را از بحث سیاسی بیرون راند. تمام این ها در خودآگاهی مردم شروع به ریشه گرفتن کرد ـ مردمی که در آن چند روز صرفا برای اعتراض به انتخابات به خیابان‌ها آمده بودند. از آن جاست که ما شروع جنبش سبز را می‌بینیم. جنبشی برای دگرگون کردن فرهنگ سیاسی ایران و اصولا برای دگرگون کردن ذهنیت سیاسی ایرانیان. کوشندگان جنبش سبز که عده بی‌شماری هستند حرکت به سمت ژرفای مساله را آغاز کردند: مساله فقط تقلب در انتخابات نیست. مساله خیلی ریشه‌‌دار تر از تقلب انتخاباتی‌ست. از آن زمان اندک اندک جنبش سبز شکل گرفت که همزمان شد با افزایش سرکوب‌گری حکومت. تا مدتی حکومت این آمادگی را نداشت که جنبش را به کلی ساکت کند و در نتیجه مردم و پیشاپیش آنان جوانان و دانشجویان توانستند با استفاده از فرصت‌هایی که خود حکومت قبلا پدید آورده بود، تظاهرات نمایانی صورت دهند. بعدها البته حاکمان امکاناتی بسیاری برای کنترل جوانان، به ویژه در شهرهای بزرگ پیدا کردند و جلوی تظاهرات را در عاشورای سال گذشته طوری گرفتند که عاشورا تبدیل شد به یک قتل‌گاه. در خیابان‌های تهران تعدادی کشته شدند و اتوموبیل‌های حکومت از روی جنازه‌های آنها رد شدند و یک موج بازداشت بی‌سابقه‌ای آغاز شد و از آن به بعد البته تظاهرات مردمی خیلی محدودتر شد.

از این رو جنبش سبز اساسا در سطح فرهنگی و اجتماعی جریان دارد. یعنی آن مفاهیمی که سال گذشته تازگی داشت در طول یک سال بر روی آنها کار شده و امسال واضح‌تر شده است. علاوه بر این در این مدت استفاده از تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی توده وسیعی را به یکدیگر پیوند کرده است و مردم با هم در تماس هستند. این تبدیل به یک جنبش واقعی شده که منتظر فرصت است. در بیرون هم این جنبش همبستگی بی‌سابقه‌ای را به وجود آورد. در آغاز این جنبش همه را با هم متحد کرد. کم کم فرصت‌طلبی‌ها و سودجویی‌ها نیز شروع شد. عده‌ای به فکر استفاده کردن از موقعیت افتادند. این سخنانی هم که در بیرون از ناکارآئی سران جنبش سبز پخش می‌شود توسط این عده است که به دنبال سودجویی‌های خود هستند. اما مردم در ایران خریدار این حرفها نیستند و با تمام محدودیت‌ها و مشکلات آشنایی دارند و می‌دانند که هیچ رهبر و سخنگویی در جنبش نمی‌تواند در برابر این سرکوب بی‌رحمانه بیش از این کاری صورت دهد.

علاوه بر این نکته‌ای که از نظرها دور ماند این بود که این جنبش توانست سران خود را دگرگون کند. رهبرانی که خود از درون رژیم برخاستند و با اینکه بسیار سنتی هم بودند توسط این جنبش تغییر پیدا کردند.

این جنبش به قدری در جناح به اصطلاح «اصلاح‌طلب» جمهوری اسلامی نفوذ کرد که حکومت را واداشت که آن محاکمات نمایشی تلویزیونی و آن آبروریزی‌ها را راه بیاندازند. به این ترتیب این سخن که جنبش خاموش شده و شکست خورده، بی‌معنی‌ست.

فکر می‌کنید رهبران فعلی جنبش سبز در مسیری هستند که «باید» باشند؟ چه راهکارهایی به رهبران جنبش برای «زنده» نگه داشتن آن پیشنهاد می‌کنید؟

برای پاسخ به این پرسش باید خودتان را در ایران تصور کنید. باید فرض کنید که در ایرانی هستید با تمام محدودیت‌ها و سرکوب‌هایی که وجود دارد. در ایران به سران جنبش نمی‌گویند «رهبران». به آنان می‌گویند «راهبران». این جنبش رهبر سنتی ندارد. حتی سران جنبش سبز نیز نمی‌گویند که ما رهبر جنبش سبز هستیم. یکی از نوآوری‌های جنبش سبز که به نظر من باعث پیروزی آن هم خواهد شد همین است که نیاز به رهبری را از بین برده است. این جنبش دارد خودش خودش را شکل می‌دهد و نگاهش به یک نفر نیست که ببیند آن شخص چه می‌گوید و از او پیروی کند. این روش به بن‌بست رسیده است. جنبش رهبران بی‌شماری دارد.

اما سران جنبش سبز چه کار می توانند بکنند؟ در پاسخ به این سوال باید خود را در جایگاه آنان بگذاریم و با شرایط درون ایران به مساله نگاه کنیم. به نظرم همین گاه و بیگاه صحبت کردن، در کنار مردم ماندن، از آن ها آموختن، از گذشته خود فاصله گرفتن و به مردم نزدیک شدن و زنده نگه داشتن پیام جنبش و استفاده از فرصت‌هایی که در جریان مبارزه پیش می‌آید، کارهایی‌ست که سران جنبش باید انجام دهند و به نظرم دارند انجام می‌دهند. من زیاد اشکال اساسی در رفتار و گفتار سران جنبش سبز نمی‌بینم. وقتی از بیرون به این جریان نگاه می کنم، می‌بینم که آنها (سران جنبش) نسبت به بسیاری از کسانی که در بیرون یا خودشان ادعای رهبری می‌کنند یا دیگران سعی می‌کنند از آنها رهبر بسازند، انحرافات بسیار کم‌تری دارند.

فراگیری جنبش سبز را تا چه اندازه می‌دانید؟ آیا تمام ناراضیان سیاسی عقیدتی وضع فعلی را در زیر چتر جنبش سبز جمع آمدنی می‌بینید؟

پاسخ به این سوال را باید از درون و بیرون کشور بررسی کرد. نخست داخل کشور را بررسی کنیم. در داخل کشور طیف وسیعی از اندیشه‌های گوناگون هستند که در جنبش سبز مشارکت دارند. به عنوان نمونه، شما بخش مذهبی جنبش سبز را ببینید. این بخش می‌کوشد موقعیت مذهب را در جامعه از نو تعریف کند و در عین حال آن را حفظ کند. این بخش معتقد است که می‌توان دموکراسی را در ایران برقرار کرد و جای مذهب هم در آن محفوظ بماند. بخش دیگری سکولارتر است و معتقد است امور دینی باید به کلی از حکومت جدا شود. یا بخشی از حکومت را می‌بینیم که با این جنبش همراه شده است در حالی که اکثریت جنبش هیچ کاری با دستگاه حکومتی ندارد. این از نقاط قوت جنبش سبز است که توانسته است چنین طیفی را زیر سقف خود بیاورد. هم باید این طور باشد و هم طبعا این طور می‌شود. جامعه ایرانی، جامعه چند صدایی و بسیار متنوعی‌ست و یک طرز فکر نمی‌تواند همه را متحد کند. اما یک «فرمول» می‌تواند و جنبش سبز این فرمول است. منتها به نظر می‌رسد که این فرمول هنوز شکل نهایی خود را پیدا نکرده است و در حال شکل گرفتن است. هیچ اشکالی ندارد. همه عناصری که این جنبش را می‌سازند، دارند این صورت نهایی را به جنبش می‌دهند. باید هم اینطور باشد و ما مشتاق هستیم که نتیجه آن را ببینیم. البته باید نگران بود که به انحراف نرود.

اما در بیرون از کشور. به نظرم (گروه‌های فعال خارج از کشور) از این مسائل دور هستند. من کارهای بیرونی‌ها را می‌خوانم. به نظرم خیلی متوجه این قضیه نیستند که ما در جامعه ایران با چه نیروها و چه کسانی سر و کار داریم. ما (بیرونی‌ها) حرف‌هایی می‌زنیم، اما این حرف‌ها ممکن است با گفتمان درون ایران سنخیت نداشته باشد و باید با تفاهم بیشتر به اینها نگاه کنیم از جمله به سران جنبش سبز. جنبش سبز دو منبع قدرت دارد. یکی توانایی به چالش کشیدن رژیم جمهوری اسلامی است و دیگری توانایی مصالحه و سازگار شدن با عناصر مختلفی‌ست که می‌توانند به منظور کلی جنبش سبز خدمت کنند. این منظور کلی البته ساختن جامعه‌ای ا‌ست که گرایش‌های گوناگون، منافع گوناگون و عقاید گوناگون بتوانند در کنار همدیگر زندگی کنند، فعالیت کنند و مزاحم یکدیگر نشوند و در عین حال ملاک نیز رای اکثریت باشد.

جنابعالی در یکی از آخرین مقاله‌هایتان اشاره‌ کرده‌اید که باید بهترین ‌آینده‌ای را که برای ‌ایران می‌خواهیم پایه همکاری‌ها قرار دهیم. گفته‌اید بجای سرهم کردن ائتلافی بر اصول متناقض و سخن گفتن با زبان‌های گوناگون، در همراهی کردن گرایش‌های پذیرنده‌تر، بر اصول همگانی بکوشیم. مراد شما از اصول همگانی چیست و اصول همگانی جنبش اجتماعی مردم ایران را چه چیزهایی می‌دانید؟


دموکراسی در چارچوب جهانی اعلامیه حقوق بشر در کشوری یکپارچه و یگانه به نام ایران با تمام خصوصیات منحصر به خودش می‌تواند مبنای تعیین کننده اصول همگانی باشد.اصول همگانی یعنی در نظر گرفتن منافع همگانی. البته هیچ‌گاه شما نمی‌توانید منافع همه مردم را تامین کنید. به عنوان نمونه، نمی‌توان منافع «دزد»ها را تامین کرد. یا هستند کسانی که می‌خواهند ایران یکپارچه نباشد و تکه تکه شود. یا کسانی باشند که بخواهند اقلیت‌های مذهبی و قومی در فشار باشند. منافع آنها را نمی‌توان تامین کرد. پس باید شرایطی را در نظر گرفت که بیشترین مردم راضی باشند و زندگی خوبی داشته باشند. این اصول همگانی باید از این جا در بیاید. مبنای اصول همگانی این است. نیازی نیست آن را اختراع کنیم. هیچ معیاری بهتر از رای اکثریت مردم را نمی‌توان پیدا کرد که این اصول همگانی را پیدا کند. این نخستین راه رسیدن به اصول همگانی‌ست. اما این تنها کافی نیست. آیا این اکثریت حق دارد که پس از پذیرفته شدن در انتخابات، حقوق اقلیت را زیر پا بگذراد؟ به عنوان نمونه اگر شخصی یا گروهی با 51 درصد آرا برگزیده شود، آیا مجاز است که حقوق 49 درصد باقی‌مانده را در نظر نگیرد؟ خیر. اعتبار رای اکثریت مردم باید در چارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر باشد. این اعلامیه، نتیجه تمام مبارزاتی‌ست که لیبرال‌های دنیا انجام دادند. مبارزاتی که از 2400 سال قبل، در اسکندریه هلنیستی شروع شد و بالاخره در سال 1946 به پیروزی رسید.

هر بحثی درباره رویدادهای یک سال و نیم گذشته در ایران و در مورد جنبش سبز بدون مطرح کردن مسائل قومی در ایران کامل نیست و این موضوع ابعاد مختلفی دارد. همانطور که می دانید اختلافات قومی در سرزمین بزرگی مثل ایران از مدت‌ها پیش سابقه داشته است. اما رویدادهای یک سال و نیم گذشته بار دیگر مسائل قومی را پررنگ کرده است. در مورد مسائل قومی در ایران دست کم سه دیدگاه مختلف دیده می‌شود: 1- ادامه و حفظ وضع سیاسی فعلی به هر بهایی 2- حکومت مرکزی اما فدراتیو. 3- دیدگاهی که البته متعلق به تندروهاست و به نام تجزیه‌طلبی شناخته شده است. آیا جنبش سبز از نظر ماهوی با هیچ یک از این سه استراتژی نزدیکی یا دوری دارد؟

مسائل قومی از سال 2001 و بعد از حمله آمریکا به عراق به این درجه مطرح شد. به محض اینکه در کردستان عراق یک ماهیت جداگانه‌ای تشکیل شد، در ایران هم این مساله بالا گرفت. سپس کشمکش بر سر برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی نیز به آن دامن زد به این معنا که کشورهایی که با برنامه اتمی ایران مخالف بودند (همانطور که ویکی‌لیکس هم اخیرا اسنادش را منتشر کرده) به فکر افتادند که با تحریک نیروهای قومی علیه جمهوری اسلامی جبهه تازه‌ای باز کنند. من فکر می‌کنم که این سر و صداهای قومی را نباید زیاد جدی گرفت. این سر و صداها بیرون از ایران جریان دارد. آن تبعیضی که در ایران هست، تبعیض مذهبی و جنسیتی‌ست. ثمره سی ساله جمهوری اسلامی، تشدید تبعیض جنسیتی و مذهبی بود. اکنون گروه‌های قومی، با توجه به رویدادهایی که در خارج از ایران اتفاق افتاده است، تبعیض‌ها را در چارچوب زبان مادری خلاصه کرده‌اند. جنبش سبز با مسائل قومی آمیخته نیست. موضع میرحسین موسوی در خصوص حمایت از اقوام نیز کاملا به آن چیزی که در اعلامیه جهانی حمایت از حقوق بشر آمده،‌ نزدیک است و این جنبش به دنبال اعلامیه جهانی حقوق بشر است. در یک نظام دموکراتیک و در یک جامعه شهروندی این مسائل اصلا مطرح نیست. هر کسی حق دارد به هر زبانی دلش می‌خواهد درس بخواند و سخن بگوید. به نظر من نباید در این دام که «مساله ایران، مساله‌ قومی است» افتاد. به هیچ وجه اینطور نیست. مساله ایران، مساله حقوق بشر و دموکراسی‌ست.

آیا فدراتیو کردن ایران را به معنای از هم پاشیده شدن ایران می‌دانید؟ برای حفظ تمامیت ارضی ایران، راهکارهای مقابله با ناآرامی‌های قومی را در چه می‌دانید؟

فدرالیسم یعنی تجزیه کردن. فدارلیسم یعنی ماهیت‌های سیاسی مستقل و جدا از هم که پاره‌ای اختیارات خود را به حکومت مرکزی فدرال واگذار می‌کنند. اما ایران که این گونه نیست! ایران موجود است. فدرالیسم ربطی به ایران و واقعیات ایران ندارد. آقای خوبروی پاک کتابی دارد با عنوان فدرالیسم در کشورهای جهان سوم. او در این کتاب مسائل مربوط به 17 کشور فدرال در جهان سوم را شرح داده است. 100 تا 150 کشور جهان سومی وجود دارد که 17 تای آنها فدرال هستند. در کشورهای جهان اول هم تنها 5 تا 6 کشور فدرال هستند. اما اینها فدرال بوده‌اند. حتی یکی از این کشورها هم غیر فدرال نبوده‌اند که فدرال بشوند. همه اینها خرده‌ریزهای امپراطوری‌های سابق‌اند که به هر ترتیبی (یا با جنگ، یا مسالمت‌آمیز و…) بعد از این که حکومت امپراتوری از بین رفت، فدرال شدند. در ایران باید به کلی راه حل فدرال را به کنار گذاشت. این یک انحراف محض است. تردیدی نکنید که ترفندی‌ست برای تجزیه ایران و سرنخ آن هم به دست بیگانگان افتاده است.

راهکار مقابله با ناآرامی‌های قومی حفظ حقوق اقوام مطابق با اعلامیه جهانی بشر و میثاق‌های بین‌المللی است.

آنهایی که با شما و نوشته‌های شما آشنایی دارند ممکن است این سوال را مطرح کنند که جنابعالی به یک منش سیاسی خاصی (مشروطه سلطنتی) باور دارید که از نظر آنها منش نو و پیشرفته‌ای نیست. آیا پاسخی برای آنها دارید؟ (برای توضیح بیشتر باید گفت که منتقدان بر این باورند که نظام سیاسی ایران، نه تنها مشروطه، که جمهوریت را نیز رد کرده است. اکنون چه نیازی است که به مشروطه بازگردیم؟)

باید از منتقدین پرسید منش آدم را اسم تعیین می‌کند یا محتوا؟ به نظر من منش سیاسی ارتباطی با شکل حکومت ندارد و این دو باید از هم جدا شود. شکل حکومت یا جمهوری است یا پادشاهی‌. بیشتر کشورها جمهوری هستند و بعضی از آنها نیز پادشاهی. اکثریت این پادشاهی‌ها نظام پارلمانی دارند و پادشاه یک کار تشریفاتی انجام می‌دهد. اما من مشروطه‌خواه هستم. مشروطه‌خواه روی سنت انقلاب 1906 و روی سنت جنبش مشروطه از پایان قرن 19 به بعد است.

آن جنبش، جنبش باززایی و روشنگری و ناسیونالیستی ایران بود. در تاریخ اروپا در قرن شانزدهم دوران باززایی و رنسانس را شاهد بودیم. در این دوره تفکر اجتماعی از سنت‌هایی مبتنی بر برتری دین به سمت برتری دادن انسان حرکت می‌کند. اومانیسم، فردگرایی، لیبرالیسم و سکورالیسم همه از قرن شانزدهم شروع می‌شود. در قرن هجدهم ما وارد عصر روشنگری می‌شویم که در این عصر تمام مبانی فکری، فلسفی و علمی تغییر می‌کند. در قرن نوزدهم ناسیونالیسم به شکوفایی می‌رسد. تمامی این مراحل (از قرن شانزدهم تا نوزدهم) را ما در جنبش مشروطه شروع کردیم. من مشروطه‌خواه به آن معنا هستم. منتها مشروطه در کشوری که نظام پادشاهی بود و این نظام را نگه داشت و به صورت مدرن‌تری هم نگه داشت.

امروز من به دنبال همان سنت مشروطه هستم ولی در جامعه قرن بیست و یکمی، و شکل پادشاهی را هم برای آینده ایران بهتر می‌دانم. اما به هیچ وجه نه تعصبی دارم و نه عاشقش هستم. هر چه هم مردم بگویند از آن اطاعت می کنم. بستگی خاصی هم به پادشاهی ندارم، اما آن را سودمندتر می‌دانم. پادشاهی و جمهوری برای من مسائل عملی هستند، مسائل سودگرایانه هستند. من تصورم این است که در جامعه‌ای که سر همه چیز دعوا است (متاسفانه جامعه ایران این گونه است) یک جایی باشد که کاملا تشریفاتی باشد و جلوی این کشمکش‌هایی که گفته می‌شود رئیس جمهور باید این بار از آذربایجان باشد، یا از کردستان باشد و… گرفته شود. اگر یک مقامی باشد که همه تصور کنند که مال همگان است و هیچ وابستگی‌ای هم ندارد و احترام همگان را داشته باشد بهتر است.

آیا گمان می‌کنید سلطنت مشروطه در ایران ملزم به «پهلوی» بودن آن است؟ یا اینکه پهلوی بودن و بازگشت به «پهلویسم» خیلی مهم نیست؟

تنها احتمالی که برای برقراری پادشاهی است، همین است. پادشاهی پهلوی‌ست که 57 سال در ایران سابقه داشته است. دوره‌ای‌ست که در مقایسه‌ با نظام‌های قبل و بعدش دوره‌ی بهتری بوده است. ما با هر عقیده‌ای نگاه بکنیم و اگر انصاف داشته باشیم، نه 30 سال بعد از پهلوی دوره بهتری بود و نه 400 سال پیش از پهلوی. (از دوره شاه عباس به این طرف). در این 57 سال به هر حال کارهایی صورت گرفت و وضع مملکت بهتر بود. با این ترتیب تنها احتمالی که برای برقراری پادشاهی است، همین است. اگر خانواده پهلوی را کنار بگذاریم یا اعلام کنند که ما دیگر به این موضوع کاری نداریم، تمام است دیگر. معنی ندارد ما شخص دیگری را بتراشیم به عنوان پادشاه. اما چون آن هست و 57 سال خانواده‌اش سلطنت کرده‌اند یک توجیهی دارد. به جای پرداختن به شکل باید دنبال نظام سیاسی پیشرفته امروزی باشیم.


منبع: تهران ریویو

فرزین وحدت: جنبش سبز، اشاعه فاعلیت در جامعه ایرانی ست

علی هنری
   جرس:: "جنبش سبز تبلور به فاعلیت رسیدن قشرهای بزرگی از مردمان ایران است که این فاعلیت را به طور همگانی و فراگیر مطالبه می کنند. "فرزین وحدت، پژوهشگر و استاد دانشگاه، دارای مدرک دکترای جامعه شناسی و پژوهشگر در کالج وسّار آمریکا، با این رویکرد نظری به جنبش سبز با ما درخصوص ریشه های پدیدآمدن جنبش سبز، ویژگی ها، نقش رهبری و روشنفکران و نسبت جنبش سبز با گروه های اجتماعی چون دانشجویان، اقوام ، زنان و کارگران، به گفت و گو نشسته است. او جنبش سبز را نه یک پدیده خلق الساعه و بی سابقه  بلکه محصول انباشت تجربیات یک قرن و نیم اخیر در سیر مدرنیته  جامعه ایرانی ارزیابی می کند. «وحدت» با کم رنگ توصیف کردن نقش «روشنفکری فرهمند» تاکید می کند "هرچه بیشتر فرد فرد بدنه جنبش تفکر مستقل بیشتری از خود نشان دهد، برای آینده دمکراسی بهتر است". نویسنده کتاب «رویارویی فکری ایرانیان با مدرنیته» بر این باور است "میراث آیت الله خمینی را نمی توان فراموش کرد، ولی می توان از آن عبور کرد، بدون نفی کردن جنبه های لازم آن برای بوجود آمدن فاعلیت جهانشمول در میان نسل حاضر". او معتقد است که جنبش سبز می تواند به اقوام، کارگران و دیگر گروه های مختلف اجتماعی بقبولاند که کلید نهایی رفع مشکلاتشان با دمکراتیزه شدن ایران به دست خواهد آمد و با تضمین آنکه در آینده تکثر گرای ایران، نه تنها حقوق اقلیت ها رعایت میشود، بلکه سعادت همه به هم گره خورده است آن ها را به جنبش فرا خواند.  و در این فراخوان و گفت و گوی اقناعی دکتر وحدت بر نقش دانشجویان در جنبش سبز تاکید دارد. اما این نزدیکی و همراهی گروه های اجتماعی لزوما به معنای حل شدن خرده جنبش های اجتماعی در جنبش سبز نیست، چرا که برای نمونه او یادآور می شود "استقلال جنبش زنان و حفظ خواسته های آنان درموازات با جنبش مدنی ایران حیاتی است".

 

 


 

مشروح گفت و گوی جرس با دکتر فرزین وحدت، جامعه شناس ساکن آمریکا را در زیر می خوانید.

 

 

پدیدآمدن جنبش سبز:

 

آقای دکتر وحدت! چه عواملی باعث پدیدآمدن جنبش سبز شدند و این پدیده را چگونه تفسیر می کنید و توضیح می دهید.

 

ازدیدگاه من جنبش سبز محصول قریب یک قرن و نیم تلاش برای دستیابی به ثمرات مثبت سیاسی-اجتماعی مدرنیته است.  این ثمرات، که می توان آنرا در واژه دمکراسی خلاصه کرد، هیچگاه یک شبه و به طور خلق الساعه به منصه ظهور نمی رسند و با بخشنامه از بالا و موعظه ی فلسفی تنها نیز بوجود نمی آیند.  هر جامعه ای می بایست پیچ و خم های بسیار شدید و خطرناک فرآیند مدرنیته را تجربه کند و خود به آنجا برسد.  برای اینکه جنبش سبز بهتر فهمیده شود به نظر من می بایست در مورد پدیده مدرنیته نیز قدری توضیح بدهم.  پایه و اساس دنیای مدرن (در اینجا تاکید بر پایه و اساس است و نه تمام ساختارهای ثانوی دنیای مدرن)  بر این است که انسان ها از حالت منفعل بودن، کنش پذیری، سستی، خمود و جمود، لا ابالی گری، بی ارادگی، عدم دیسیپلین و انضباط، به در آیند و به افرادی با خصیصه های متضاد این ها، یعنی فاعلیت، عاملیت، کنشگری، استواری، تحرک، با ارداگی، وبا دیسیپلین، مبدل بشوند.  تنها با بوجود آمدن چنین افرادی، و آنهم در مقیاس بالایی از تمامی جمعیت یک کشور، می توان نهاد های مدرن، اعم از سیاسی-اجتماعی و یا تکنولوژیک، را به صورت پایدار بنا کرد.  در جامعه ای که اکثر افراد آن منفعل هستند (که غالبا با بی سوادی و یا کم سوادی رابطه مستقیم دارد) نهاد های سیاسی جامعه مدرن از قبیل پارلمان مستقل، مطبوعات آزاد، انتخابات مردمی و آزاد و غیره را نمی توانید بنا کنید و اگر هم آنها را تاسیس کنید به زودی از حیز انتفاع ساقط خواهند شد.  تنها در جامعه ای که اکثر افراد آن از سطح نسبتا بالایی از فاعلیت و کنشگری، و دیگر خصیصه های مربوط به آن، برخوردارند می توان نهاد های دمکراتیک را تاسیس کرد و به عملکرد راستین آنها امیدوار بود.

 

فرآیندِ به کنشگری رسیدن افراد جامعه در اروپا که زادگاه مدرنیته است (هرچند که بسته شدن نطفه های دنیای مدرن ریشه های بسیار عمیقتری در مکان های دیگر جهان، منجمله منطقه ما دارد) چند سده طول کشیده است و از فراز و نشیب های بسیار سختی مانند انقلاب پرتستانیزم و جنگ های بسیار خونین مذهبی مربوط به آن، انقلاب انگلستان در قرن هفدهم، انقلاب فرانسه و جنگ های خانمانسوز ناپلئونی، و دو جنگ جهانی قرن بیستم، گذار کرده است.  در ایران تنها در یک قرن و نیم ما شاهد بوجود آمدن اقشار نسبتا وسیعی هستیم که در حال حاضر ازضریب بالایی از فاعلیت و عاملیت برخوردار هستند که در جنبش سبز خود را نشان میدهند.  فردی که خود را کنشگر و صاحب اراده خودبنیاد و مستقل تجربه می کند، و این را نه تنها برای خود بلکه برای تمامی افراد جامعه اش خواهان است، طالب حقوق خود و دیگری در سطح جامعه است، و می خواهد موسسه های دمو کراتیک را برای تثبیت این حقوق نهادینه کند.  به نظر من این خصیصه اصلی جنبش سبز است که حاصل یک فرآیند 150 ساله و تلاش های ایثار گرایانه بسیاری از مردمان ایران است.

 

بدین ترتیب جنبش سبز نه یک پدیده یگانه و مجزا از تاریخ ایران بررسی می شود بلکه محصول انباشت تجربیاتی در سیر مدرنیته  جامعه ایرانی است. در این صورت چگونه می توانیم گذشته فلسفی و اجتماعی این پدیده را در حداقل این یک و نیم قرن اخیر ردیابی کنیم و آیا جنبش سبز ویژگی های نویی نیز در ظهور و بروزش نشان داده است؟

 

جنبش هایی که رو به دنیای مدرن دارند در ایران از اواسط قرن نوزدهم میلادی و حرکت های مذهبی شروع می شود و به جنبش تنباکو و سپس به نهضت مشروطه می رسند.  در این حرکت ها، با وجود اینکه این ها نگاهی به سوی دنیای جدید و بوجود آمدن فاعلیت افراد دارند، ولی در آنها عده نسبتا قلیلی به طور فعال شرکت دارند. حرکت تنباکو از طریق تعداد کمی از نخبگان شروع و اداره می شود و افراد معمولی از خود چندان استقلال عمل نشان نمی دهند؛ درعین اینکه جنبش تنباکو مورد مشخصی را دنبال میکند و هرچند که زمینه ضد امپرایالیستی دارد با رسیدن به هدف تعطیل می شود.  در مورد جنبش مذهبی قرن نوزدهم هم باید گفت که، با وجود مشارکت تعداد قابل ملاحظه ای از مردم ایران در آن، به دلیل آنکه این جنبش خواسته های غالبا مترقی و روحیه دمکراسی پرور خود را در لباس مذهبی بسیار رادیکال برای آنزمان ایران مطرح می کرد، به ناچار به حاشیه رانده شد ومجبور شد خود را منزوی سازد.  نهضت مشروطه، بنا بر گفته صریح مورخی چون احمد کسروی، فاقد بستر وسیع و محکم جامعه ای بود که در آن افراد به فاعلیت رسیده حامی آن باشند و از این نظر مانند نهالی بود که در شوره زار به دنبال رشد ونمو می گردید.  اما اهمیت هیچکدام این نهضت ها را نمی توان نادیده گرفت به این دلیل که فرآیند به فاعلیت رسیدن  یک جامعه  امری انباشتی است که هر کدام از این حرکت ها و نهضت ها در تنومند شدن آن سهیم هستند.

 

 نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق نیز سهم بسزایی در فرآیند مدرن شدن ایران (به تعبیر بالا) داشت و در ارتقاع حس شهروندی، که ریشه در تجربه کنِشوَر شدن همگانی مردم دارد، سهیم بود. به عبارت دیگر نهضت ملی دارای خصایص لیبرال بسیاری بود از آنجهت که به کنشوری همگانی آحاد ملت ایران اعتقاد داشت و بر آن نبود که دامنه شهروندی به گروه خاصی منحصر بشود.  اما افسوس که بستراجتماعی این جنبش نیز نسبتا محدود بود وبه همین دلیل نیز در هرج مرج سیاسی-اجتماعی زمان خود مقهور نیروهای چپ و راست شد. 

 

بدون شک انقلاب 57 فراگیرترین جنبش اجتماعی و سیاسی مردم ایران درطول حیات ملی خود بوده است.  اکثر مردم ایران در این انقلاب به طور فعال شرکت کردند، ولی فاعلیت آنان هنوز به حد مطلوب نرسیده بود، و حالت تخریب گر زیادی داشت. بدون شک در زمان دودمان پهلوی فاعلیت مردم ایران افزایش یافت: از طریق اشاعه آموزش (هرچند به طور ناقص)، ارتقاء سطوح معیشت (هرچند به صورت ناعادلانه)، و ورود تکنولوژی (هرچند به نحو غیر بومی)؛ و همه این ها به صورت آمرانه و از بالا با حداقل مشارکت سیاسی از سوی مردم.  به همین دلیل نیز مردم ایران توانستند انقلاب انجام بدهند.  مگر ملتی را که دارای ضریب پایینی از حس عاملیت و فاعلیت است میتوان به انقلاب کشاند؟  ولی باوجود آنکه  ملت ایران به طور فعال (ولی نه کاملا فاعلانه) در این انقلاب شرکت کرد، هنوز به آن درجه از حس فاعلیت مستقل و همگانی پذیر برخوردار نبود که بتواند نهاد های دمکراتیک را برای خود برنامه ریزی بکند. علاوه بر آن به دلیل نامشروع بودن حکومت محمد رضا شاه پس از کودتا و دخالت اجنبیان در امور ایران، جنبش مردم ایران در آن زمان حالت ویران کننده زیادی داشت و از اینرو نیروی سازندگی آن ضیعفتر بود.  رهبران انقلاب نیز سودای دمکراسی را در سر نداشتند ودرواقع مردم را به سوی مخالف آن سوق دادند.  ولی انقلاب ایران و جنگ خانمانسوز هشت ساله ایران و عراق، علی رغم تمام مصائبی که همراه داشت، با وارد کردن توده های مردم ایران در صحنه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور، حس عاملیت و فاعلیت را در اقشار فرودست جامعه ایران به سرعت و شدت بسط داد.  و به دلیل وسعت اجتماعی عظیم این پدیده، این حس کنشگری در ایران ابعاد گسترده و همگانی به خود گرفته است و بسیاری از مردم ایران حقوق شهروندی را نه تنها برای خود بلکه برای تمامی آحاد ملت ایران خواستار هستند.

 

جنبش سبز حاصل این فرآیند طولانی در تاریخ معاصر ایران است.  این جنبش از مردمانی تشکیل شده که تجربه و حس فاعلیت و عاملیت در خود، و همزمان مطالبه اشاعه آن  در سطح همگانی و جهانشمول، در آنها به حد بلوغ رسیده و از همین رو خواهان حقوق شهروندی برای آحاد مردمان ایران هستند. در ضمن،  این دو  خصیصه اصلی جنبش مدنی کنونی ایران، یعنی بلوغ حس فاعلیت و همزمان جهانشمولی آن، به ناچار جنبش سبز را به جهت عدم خشونت و صلح جویی سوق میدهد.  به این دلیل که این دو خصلت درهم تنیده(حس فاعلیت به کمال رسیده و همگانی بودن آن)، قدرت در جامعه را به صورت بیش و کم یکسان پخش و تقسیم میکند و از  اشاعه نامتوازن قدرت در جامعه که باعث اصلی خشونت در آن است جلوگیری میکند .           

 

رهبری جنبش سبز

 

با توجه به دیدگاه نظری ای که طرح شد، آیا این همگانی شدن و به کمال رسیدنِ حس فاعلیت، در نقش رهبریِ جنبش اجتماعی نیز تغییر ایجاد می کند؟ اصولا نقش رهبری را در جنبش سبز چگونه می توان در این مدل نظری شرح داد؟

 

از دیدگاه تئوریکی که ارائه شد، نقش رهبری این جنبش با جنبش های گذشته تا حد زیادی متفاوت است.  به این دلیل که اولا بدنه این جنبش تنومند تر از تمامی جنبش های گذشته (به استثنای انقلاب 57) است.  ثانیا، به دلیل خصلت بلوغی که در بالا به آن اشاره کردم، اکثر کسانی که به نحوی در جنبش مدنی معاصر ایران شرکت دارند، خود دارای ضریب بسیار بالایی از حس فاعلیت برخوردارند که عملا آنها را در امر رهبری جنبش سهیم می کند.  فردی که خودش به تجربه کنشوری خودبنیاد و مستقل رسیده باشد، اراده خودش را دارد و به همین دلیل نیزبه نوعی در رهبری نیز می خواهد شرکت کند و در تصمیم گیری های خرد وکلان خود را سهیم می داند، و این در واقع یک جنبه اساسی دمکراسی است.  خوشبختانه، در این برهه با اشاعه وسائل ارتباطی جدید، این امر بسیار جدی تر می تواند صورت حقیقت به خود بگیرد و عملی بشود.  از اینرو، تا حد زیادی رهبری این جنبش در خود بدنه آن ذخیره و توزیع شده است و آنرا افقی کرده است. به عبارت دیگر، می توان ادعا کرد که مسائل و بحث های مربوط به جنبش سبز می تواند  در قالب شکل گیری خرد همگانی حل و فصل شود، و شرکت کنندگان در این جنبش از طرق مختلف نظرات خود را به گوش دیگران برسانند و به طرز همگانی در تصمیم گیری شرکت کنند.  این پدیده جنبش سبز را از جنبش های دیگر ایران و دیگر کشورها تا حد زیادی متمایز می سازد.  در این جنبش نقش و اهمیت رهبر فرهمند کم رنگتر می شود.

 

اشاره کردید که انقلاب 57 و پس از آن جنگ، در گستردن حس عاملیت و فاعلیت درمیان فرودستان جامعه ایران ناخواسته نقش موثری داشته است. بدین ترتیب نقش آقایان موسوی و کروبی که در گفتارشان این دو واقعه یعنی انقلاب و جنگ هشت ساله و حتی پررنگ است را چگونه ارزیابی می کند؟ آیا گونه ای از تاویل و تفسیر آن وقایع و اشاره به رهبری و گفتار آیت الله خمینی را به سود جنبش سبز می دانید ؟

 

آنطوری که از تحلیل بالا میتوان استنباط کرد، عملکرد انقلاب اسلامی، جنگ هشت ساله، وبه این طریق میراث آیت الله خمینی و تا حدی نقش افرادی مانند آقایان موسوی و کروبی، در بوجود آمدن حس فاعلیت در طبقات متوسط زیرین شهری و روستایی ایران، با تمام مصائب و بلایای عظیم اجتماعی-سیاسی که این جریانات به بار آوردند، بسیار کلیدی بوده است، ولی جنبش سبز که به تاویلی نتیجه ناخواسته این جریانات است، می خواهد بر اساس فاعلیتی که به دست آورده، از مراحل غیر دمکراتیک آن فاعلیت عبور کند و به مرحله دمکراتیک دست بیازد. از اینرو به گمان من به این جریانات و شخصیت ها (به خصوص شخصیت آیت الله خمینی) میبایست به صورت "دیالیکتیکی" نگریست.  آن جریانات و شخصیت ها اساس ورود توده های مردم ایران را به فاعلیت پایه ریزی کردند. هرچند که آن ورود به دنیای مدرن برای مردم فرو دست با خشونت ها و تعبدات زیادی همراه بود ولی بدون آن رنج ها در هیچ جای دیگر دنیا مردم وارد ساحت ودایره فاعلیت نشده اند.  نکته اساسی این است که مردم ایران میخواهند آن مراحل پررنج ولی لازم را پشت سر بگذارند و از آن عبور کنند.  از این نظر، میراث آیت الله خمینی را نمی توان فراموش کرد، ولی می توان از آن عبور کرد، بدون نفی کردن جنبه های لازم آن برای بوجود آمدن فاعلیت جهانشمول در میان نسل حاضر.  مثالی از تاریخ اروپا می تواند در روشن شدن این قضیه کمک کند.  در انگلستان از قرن هفدهم، بنیانگرایان پروتستان باعث ایجاد حس فاعلیت در بسیاری از مردمان آن سامان شدند که به ظهور دمکراسی در آنجا کمک بسیاری کرد.  حتی برای مدت کوتاهی در قرن هفدهم این بنیانگرایان به رهبری الیور کرومول زمام قدرت را به دست گرفتند وانقلاب تمام عیاری با خشونت بسیار زیاد براه اندختند.  ولی با وجود آنکه به زودی ورق برگشت هنوز خاطره جنبه های مثبت کرومول از خاطر ملت انگلیس زدوده نشده و حتی خیابان بزرگی به نام اسم وی در قرن نوزدهم در لندن نامیده شد که هنوز وجود دارد.

 

در مورد نقش شخصیت های مانند آقایان موسوی و کروبی، علاوه بر نکات بالا، باید به این توجه داشت که آنان تا حد زیادی با تحولات دودهه اخیر خود را وفق داده اند و با آن خود تحول یافته اند.

 

در این میان روشنفکران و نخبگان چگونه می توانند در این جنبش موثر واقع شوند و اصولا چه وظایفی برای آنان می توان قائل بود؟ عملکرد نخبگان و روشنفکران را در جنبش و رویکرد آنان را به جنبش سبز چگونه می بینید؟ آیا روشنفکران ما از تحولات پیشین تجربه اندوزی کرده اند؟ و شما چه نقدی بر رفتار و  گفتار روشنفکری در قبال جنبش سبز دارید؟

 

به نظر میرسد که اصولا زمان "روشنفکران فرهمند"، مانند رهبران فرهمند، به سر رسیده باشد.  بدنه جنبش سبزغالبا از افرادی تشکیل شده که از فاعلیت به بلوغ رسیده زیادی برخوردارند و چنین شخصی دیگر محتاج به ارشاد از بالا نیست.  و از این نظر نقش روشنفکران کم رنگ تر شده و به نظر من این پدیده سالمی هست.  البته نقش متفکران را برای ارائه نظریات و تئوری هایی که میتواند به پیشبرد جنبش مدنی کمک کند نمی توان و نمیبایست نادیده گرفت، اما هرچه بیشتر فرد فرد بدنه جنبش تفکر مستقل بیشتری از خود نشان دهد، برای آینده دمکراسی بهتر است.  دمکراسی افرادی را می خواهد که کسی به جای آن ها فکر نکند.  البته متفکران، مورخان، جامعه شناسان، دیگر کسانی که به طور حرفه ای با اندیشه سرو کار دارند، وظیفه دارند که حقایق را به طور هرچه شفافتر دراختیار بدنه جامعه قرار بدهند و تحلیل های هرچه عمیق تر خود را در دسترس عموم قرار بدهند.  در اینجا به عقیده من تنگناها و معضلات عمیقی نهفته است.  از یک طرف لازمه یک جامعه مدرن و دمکراتیک اینست که افراد آن خود صاحب عقیده باشند و استقلال رای داشته باشند.  واین نقش زعامت فکری روشنفکران را کم رنگتر از سابق میکند.  ولی از طرف دیگر، اگر متفکران و محققان علوم انسانی و اجتماعی خود را از جامعه کنار بکشند و جامعه هم آنها را طرد کند، حتی در یک جامعه پیشرفته معضلات گوناگونی بوجود می آید که جامعه امریکا یک نمونه بارز آن است.  من امیدوارم که با افول تدریجی احتیاج به روشنفکران "فرهمند" در ایران، متفکران خود را از بدنه اجتماع جدا نکنند و جامعه نیز آنها را از خود نراند.

 

به هرحال امروز متفکرانی در ایران و خارج از ایران وجود دارند که میتوانند کمک های فکری شایانی به پیشرفت جنبش مدنی ایران بکنند، ولی اینان باید در نظر داشته باشند که مشارکت فکری افراد غیر متخصص در تکوین خرد جمعی در درجه اول اهمیت قرار دارد.   

 

گروه های اجتماعی و جنبش سبز (دانشجویان، کارگران، اقوام و زنان)

 

 

اشاره کردید که نقش رهبری و روشنفکران دیگر به شکل فرهمند نیست و به تعبیری خرد جمعی است که جنبش را به پیش میبرد، در این فرایند تصمیم گیری همگانی و بسترسازی برای شکل گیری گفت وگوها چه گروه یا گروه هایی بیشتر و موثرتر می توانند در جنبش سبز نقش ایفا کنند؟

 

 

 

 

از آنجایی که جنبش سبز رابطه بسیار نزدیکی با جنبش دانشجویی دارد، تاثیر دانشجویان در نهضت مدنی ایران بسیار مهم است. جنبش دانشجویان بنا بر ماهیت خود (اکثر دانشجویان بیشتر از چند سالی در دانشگاه نمی مانند) یک حرکت سیال، متکثر، و با رهبری پراکنده است.  وبه همین دلیل نیز جنبش سبز، که حرکت دانشجویی در آن بسیار موثر بوده، نیز همین خصائل را از خود نشان میدهد.  و این نیز یکی از نکات قدرت این جنبش است، به این دلیل که سرکوب این نوع جنبش ها بسیار دشوارتر می شود.  البته نمیتوان نقش مثبت افرادی را که در مواضع حساس در جنبش قرار دارند نادیده گرفت.  ولی نقش اینگونه افراد بیشتر حالت مدیریتی دارد تا فرهمندی، چون همانطور که قبلا اشاره کردم تا حد زیادی افراد خودشان فاعلیت پیدا کرده اند و این پدیده لزوم جنبه فرهمندی رهبری را کم رنگ تر میکند. در این زمان نقش دانشگاه و دانشجویان، و با استفاده از شبکه های دانشجویی که باهم در سراسر کشور در ارتباط هستند ویا می توانند ارتباط برقرار کنند، برای  بسیج نیروهای جنبش مدنی و هماهنگی حرکت های آزادی خواهانه بیش از همیشه حیاتی به نظر میرسد.

 

شما در بیشتر نوشته ها، گفت وگوها و سخنرانی هایتان پیرامون مسائل جنبش سبز بر این تاکید داشتید که بدنه‌ی جنبش مدنی باید خود را به کارگران و جنبش کارگری نزدیک کند و اشاره کرده اید که با کمک این گروه اجتماعی است که جنبش سبز می تواند به اهداف خود برسد. با توجه به تحلیلی که هم اکنون ارائه می دهید چگونه این نزدیکی می تواند به پیشبرد اهداف جنبش سبز کمک برساند؟

 

ببینید، فاعلیت پیدا کردن یک ملت تنها جنبه های مثبت ندارد.  درست است که پایه و اساس مدرنیته و دمکراسی را به فاعلیت وقدرت رسیدن مردم تشکیل میدهد.  ولی دمکراسی یعنی به قدرت رسیدن همگانی مردم، یعنی فاعلیتی که در انحصار گروه خاصی قرار ندارد ودر جامعه به صورت کم و بیش متساوی اشاعه شده است.  ولی در این فرآیند پیدا شدن فاعلیت و قدرتمند شدن مردمان، به ناچار عده ای میخواهند این قدرت و فاعلیت را به خود و گروه خود محدود کنند و عامه مردم را از آن محروم بدارند.  این پدیده همواره با فرآیند مدرنیته همراه بوده است.  ظهور فاشیزم و نازی ها، کمونیست های استالینیستی، خمر سرخ، و بسیار دیگر موارد، خبر از فاعلیت و طلب قدرت یک گروه دارد که میخواهد به طور انحصاری قدرت را به دست بگیرد و دیگران را محروم کند.  مملکت ما نیز از این پدیده مصون نمانده و به نظر آنچه ما اکنون شاهد آن هستیم قرابت های نزدیکی با آن دارد (البته این پدیده ها شدت و حدت مختلفی دارند، و همه  در یک سطح مرتکب اعمال خشونت آمیز و سبعانه نمیشوند).  از اینرو نیروهای تمامیت خواه در ایران قدرت را به صورت منحصرانه برای خود میخواهند و هرروز سعی بیشتری دارند که قدرت را در گروه خود (یا بهتر است بگوییم در گروه های خود) متمرکز کنند. و چون اینان نسبتا تازه به دوران رسیده اند و طعم قدرت را چشیده اند، به سادگی تن به اصلاحات دمکراتیک نخواهند داد، چون به خیال خود قدرت را از دست خواهند داد. 

اهرمی که جنبش مدنی ایران برای رسیدن به اهداف دمکراتیک خود  تا کنون از آن استفاده کرده است تظاهرات خیابانی بوده که در واقع فشار بسیار بالایی به قدرتگرایان وارد آورده است.  اما در این چند ماه اخیر انحصار طلبان نشان داده اند که میتوانند تظاهرات خیابانی را با نیروی قهریه و با اعمال ددمنشانه، حد اقل به طور موقت، مهار کنند.  از اینرو، تنها با اعمال فشار از طرق اقتصادی و صنفی است که جنبش سبز می تواند بر اوضاع تاثیر کارآمد بگذارد و احوال مملکت را به سمت دمکراسی سوق بدهد.   

 

این نزدیک شدن جنبش سبز با کارگران چگونه باید صورت گیرد؟ آیا جنبش سبز باید از شعارهای عمومی دموکراسی خواهانه و مدرن یا به تعبیری فراطبقاتی خود دست بکشد؟ یا اینکه باید راه های ارتباطی و آگاهی رسانی را در چارچوب همین شعارها و خواسته های موجود تقویت کند؟ تفسیر خود را از این نزدیکی و همراهی کمی بیشتر توضیح دهید.

 

به گمان من طبقه کارگر جدید ایران تا حد زیادی در درون فرا طبقه ای که جنبش سبز آنرا نمایندگی میکند قرار دارد یا بالفعل میتواند در آن بهتر قرار بگیرد. درست است که اکثر اقشاری که فراطبقه جدید ایران را تشکیل می دهند، طبقات متوسط نامیده می شوند، ولی طبقه کارگر که در صنایع ایران کارهای بیشتر جسمانی را انجام می دهد،  بسیار بیش از پیش منافع مشترکی با این طبقات دارد.  در وحله اول مشکل طبقه کارگر مشکل معیشتی است که هرروز بیشتر به وخامت میگراید.  ولی مشکل معیشتی از مشکل سیاسی جدا نیست.  کارگران مانند سایر اقشار فراطبقه جدید ایران، تنها با برقراری دمکراسی و آزادی سیاسی می توانند بر مسائل معیشتی خود فائق شوند.  تجربه تلخ و شوم کشور های کمونیستی نشان داده است که نیروهای سیاسی که به نام طبقه کارگر قدرت در انحصار درمیاورند، در واقع ضربات بسیار مهلک تری را به منافع طبقات زحمتکش می زنند.  تنها در سایه آزادی اقتصادی وسرمایه گذاری، البته به صورت مشروط و تحت نظارت اراده دمکراتیک مردم، اقتصاد ایران می تواند به شکوفایی برسد که اکثریت اقشار مردم از آن می توانند بهره مند شوند.  و تنها در سایه آزادی های سیاسی و اجتماعی، وبه طور کلی دمکراسی  است، که طبقه کارگر ویا هر قشر و صنفی می توانند با استفاده از آزادی تشکیلات و آزادی بیان از منافع  خود دفاع کند.  از این نظر، منافع طولانی مدت طبقه کار با طبقات دیگر متوسط همخوانی نزدیک دارد و آنها نیز کلید نهایی رفع مشکلاتشان با دمکراتیزه شدن ایران به دست خواهد آمد.  بر فعالان جنبش سبز است که این محوریت آزدای و دمکراسی را برای تمام اقشار بیشتر باز کنند و از این راه به طرفداران خود بفهمانند که منافع مادی و سیاسی لایه های مختلف این جنبش تنها از این طریق تامین میگردد. 

 

البته مشکلات معیشتی کوتاه و میان مدت طبقات کارگر را نمیتوان با این نوع راه کار ها جوابگو بود.  به نظر من فعالان جنبش سبز، در کنار کارهای سیاسی و فرهنگی، ترجیحا توام با این کارها، میتوانند به تاسیس انجمن های همیاری اقتصادی و اجتماعی مستقل بیشتری بپردازند و از طریق این انجمن ها و موسسات به مسائل معیشتی و اجتماعی مردم بیشتر رسیدگی کنند.  در این زمان حساس و بحرانی افراد متمول و خیر خواه جنبش سبز نیز وظیفه دارند که دست به تاسیس موسسات خیریه و عام المنفعه بیشتری بزنند و از این راه  به پیشبرد جنبش سبز در میان طبقات فرودست کمک کنند. 

 

ناگفته نماند که نزدیک شدن جنبش سبز به طبقات کارگر و زحمتکش نباید جنبه ابزاری داشته باشد و به صورت مقطعی انجام گیرد.  یکی از مشکلات اساسی ایران، به خصوص از اوایل  قرن بیستم تا کنون معضل اختلاف طبقاتی فاحش وبه تبع آن تنش ها و برخورد های شدید طبقاتی بوده است که جنبش سبز به عنوان طلیعه دار دمکراسی آینده ایران میبایست حتی الامکان، با فراهم کردن امکانات شکوفایی طبقات کارگر، بر آن چیره شود. 

 

شما در یکی از نوشته هایتان به ویژگی سیال بودن هویت ملی ایران در گذر تاریخ پرداخته اید و نوشته اید "در حالی که نمی توان منکر یک فرهنگ فراگیر وکلی مبتنی بر زبان فارسی، خاطره پیش از اسلام و تشیع شد، در ضمن نمی توان از اهمیت گروه های زبانی، قومی و مذهبی و ارزش آنان در ساختار فرهنگی ایران چشم پوشید و مانع شکوفایی آنان گردید، چه سعادت کل و جزء در گرو یکدیگر است". و اشاره به آن داشته اید که "یکی از محک های بسیار مطمئن یک دولت-ملتِ متجدد پایبندی به اصول آزادی و دمکراسی است که به نظر می رسد در مورد ایران در حال تکوین میباشد و می تواند در آینده نه چندان دور جزو لاینفکی از هویت ملی ایران گردد". آیا به باور شما جنبش سبز توانسته است از یک سو در نهادینه کردنِ نه تحمل اقوام بلکه شکوفایی آنها در چارچوب فرهنگ ایرانی و از سوی دیگر در تکوین هویت ایرانی با پایبندی به اصول آزادی و دموکراسی، نقش آفرینی کند؟

 

گرچه ریشه های جنبش مدنی ایران بسیار عمیق و نسبتا طولانی است، ولی خود جنبش سبز جوان است و عمدتا به صورت خودجوش در اثر مسائل انتخابات سال 88 پا به  عرصه وجود گذاشت.  از اینرو نمیتوان هنوزانتظارات زیاد از حدی از آن داشت. آنچه که بسیار مهم است آن است که قشرهای نسبتا بزرگی که جنبش سبز آنها را نمایندگی میکند، به بلوغ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی قابل توجه ای رسیده اند که آنها را قادر میسازد فرهنگ دمکراسی و فرهنگ تکثر گرایی را درپهنه ی جامعه ایران گسترش بدهند و از این راه به شکوفایی اقوام و مذاهب در چهارچوب کلی فرهنگ ایرانی بپردازند. یک دولت-ملتی که بر اساس بلوغ تشکیل شده است آنقدر اعتماد به نفس دارد که درک کند که سعادت کل و جزء در گروی یکدیگر است. با توجه به عمر کوتاه جنبش سبزو فشارها و مضایقی که بر آن تحمیل شده، اینکه جنبش هنوز به مسائل بسیار مهم قومیت ها، مذهب ها و زبان ها در ایران توجه چندانی نکرده قابل درک است.  اما به نظرمن جنبش سبز، به دلایل بالا، پتانسیل آنرا دارد که برای این موضوعات جواب های مناسبی ارائه کند.     

 

در یکسال و نیم گذشته بیشتر شاهد آن بوده ایم که خارج از شهرهای بزرگ و مناطق دور از مرکز که غالبا اقوام ایرانی در آن ها ساکن هستند مشارکت در جنبش سبز نمود چندانی ندارد. برای مشارکت حداکثری اقوام، جنبش سبز چه توانمندی هایی دارد و چه ضعف هایی؟

 

 

بدیهی است که خاستگاه جنبش سبز در شهرهای بزرگ است و از اینرو، حداقل از نظر جغرافیایی، با اکثریت اقوام ایران فاصله داشته است. اما همانطور که پیش از این اشاره کردم، این ظرفیت را دارد که به اقوام حاشیه نشین ایران دست مودت دراز کند و به آنها بقبولاند که در آینده تکثر گرای ایران، نه تنها حقوق اقلیت ها رعایت میشود، بلکه سعادت همه به هم گره خورده است.  آنچه می تواند مایع نگرانی باشد این است که در سه دهه اخیر حاکمیت حس ملی گرایی ایرانی را با سیاست های افراطی فرهنگی خود بسیار تهییج کرده است.  در میان طرفداران جنبش سبز وجود دارند افرادی که این حس در آنها به حد تفریط رشد کرده و می تواند برای قومیت ها و مذاهب زنگ خطری باشد.  از اینرو به نظر من جنبش سبز میبایست، بدون انکار حس ملی گرایی ایرانی، بکوشد که از این نوع تفریط ها، از طریق ایجاد گفتمان های اقناعی، جلوگیری کند.  

 

همانطور که در پاسخ به پرسش های قبلی اشاره کردم خصیصه اصلی جنبش سبزتلاش برای برقراری نهاد های دمکراتیک فراگیر و جهانشمول است.  از این نظر که فراگیری و جهانشمولی یک اصل بنیادی این جنبش است، می توان نتیجه گرفت که حتی ستم دیده ترین اقوام ایران مانند کرد ها و بلوچ ها از به نتیجه رسیدن این جنبش بهره خواهند برد.  این یک نظریه ناکجا آبادی و اتوپیایی نیست.  لازمه نهاد های دمکراتیک فراگیر بودن آنها است، هرچند در عمل رسیدن به صورت آرمانی آنها ممکن است مدت زمانی به درازا بیانجامد.  از اینرو میتوان ادعا کرد که گروه های مختلف ایران را، که هنوز چندان کششی به جنبش سبز نشان نداده اند، میتوان به جنبش فرا خواند. 

 

یکی از گروه های اجتماعی ای که در سال های اخیر به نوعی توانمندی دست یافتند و در جنبش سبز نیز حضور برجسته و روشنی داشتند زنان بودند. این روند فاعلیت یافتن زنان پس از انقلاب چگونه طی شد و چگونه به جنبش سبز پیوند خورد؟ و نسبت جنبش زنان با جنبش سبز چگونه است؟

 

بدون شک جنبش سبز و نهضت زنان ایران با یکدیگر رابطه بسیار نزدیکی دارند به این دلیل که هردو به دنبال احقاق حقوق بشری و شهروندی مردمان ایران هستند وبه یکدیگر کمک میکنند.  اما نباید فراموش کرد که جنبش زنان اهداف مستقل خود را دارد و منافع زنان را نمیشود و نباید تحت لوای فراگیر بودن منویات جنبش سبز تبدیل به یک رویداد ثانوی کرد.  استقلال جنبش زنان و حفظ خواسته های آنان درموازات با جنبش مدنی ایران حیاتی است.  زنان ایران در طول تاریخ همواره بسیاربیشتر از مردان از فاعلیت محروم بوده اند. طرفه آنجاست که انقلاب 57 و سپس جنگ هشت ساله زنان ایران، بویژه از طبقات فرودست، را وارد فرآیند فاعلیت کرد و این امکان را به قشرهای وسیعی از زنان داد که در امور سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی مذهبی جامعه خود شرکت کنند.  ولی این فاعلیت سازی همراه بود با سرکوب، خفقان،  ممانعت از ورود زنان به بعضی حوزه ها (مانند برخی رشته های تحصیلی در سالهای اولین پس از انقلاب)، حجاب اجباری، و بسیاری دیگر از محدودیت ها و تبعیض های مختلف پدرسالارانه و زن ستیز.  به نظر من این یک فرمول است برای ایجاد یک نهضت بسیار قوی؛ یعنی از یک طرف فراهم شدن بستر های لازم برای فاعل و کنشگر شدن زنان، واز طرف دیگر سلب آزادی از زنان و اعمال تبعیض های فاحش و توام با خشونت بر علیه آنان.  به همین دلیل هم هست که زنان ایران چنین حضور چشمگیری در جنبش مدنی ایران داشته اند.  و به همین دلیل هم این چنین شجاعانه خواستار حقوق خود هستند.

 

  در بسیاری از نهضت های مدنی در دیگر نقاط دنیا، منجمله در امریکا دهه های شصت و هفتاد میلادی، نهضت زنان با نهضت های مدنی همراه بود و آن دو با یکدیگر همگام بودند.  اما این نهضت های مدنی، در غایت امر، از جنبش زنان برای پیشبرد مقاصد خود استفاده کردند ولی جنبش زنان را به حاشیه نسبی راندند و بسیاری از مطالبات زنان را بر زمین گذاشتند.  میبایست تلاش کرد که چنین سرنوشتی بر جنبش کنونی ایران حاکم نشود.        

 

چشم انداز جنبش سبز

 

و به عنوان پرسش پایانی آینده جنبش سبز را چگونه می بینید؟

 

جنبش سبز تبلور به فاعلیت رسیدن قشر های بزرگی از مردمان ایران است که این فاعلیت را به طور همگانی و فراگیر مطالبه میکنند. اس و اساس دمکراسی مدرن در این فرهنگ "فاعلیت فراگیر" خلاصه شده است. تظاهرات خیابانی پس از انتخابات فوران این حس درونی شهروندان ایرانی بود که دیگر تاب تحمل پایمال شدن حقوق خود را نداشتند.  حاکمیت سعی کرده است که جلوی این فوران را با تمسک به ارعاب واعمال بهیمی بگیرد.  این انسداد ممکن است که در کوتاه مدت جلوی تظاهرات را بگیرد، اما هنگامی که تعداد بیشماری از یک جامعه به حس فاعلیت فراگیر و به تبع آن مطالبه  حقوق شهروندی رسید، هیچ نیرویی نمی تواند در میان مدت تا بلند مدت مانع تحقق آن شود.  مگر میشود حس شهروندی را که به طور عمیق در روان بسیاری از ایرانیان نهادینه شده است از ذهن افراد بیرون کشید؟  البته در این مدت لازم است که این احساس فعال نگاه داشته شود، هم از طریق گفتمان و ارتباطات و هم از راه تاسیس انجمن های مختلف همیاری.

 

 

با سپاس از همکاری و وقتی که در اختیار ما گذاشتید.

رئالیسم و ایده آلیسم؟

ابوالحسن بنی صدر

 
پرسشها از ایرانیان و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

 

با سلام به جناب بنی صدر گرامی:

از اینجانب خواسته بودید مواردیکه در نظرات شما بنظرم ایده آلیستی می آید ذکر کنم. ذیلا جملاتی که اخیرا در مصاحبه ها گفته اید بعنوان نمونه با قدری تلخیص و ویرایش می آورم:

ملت باید فرهنگ دیگری پیدا کند وحقوق خود را بشناسد ....... این را ندارد، این مهمتر از اینستکه رهبری دارد یا ندارد، رهبری از آسمان نمی آید و تابع طرز فکر جامعه است.........در دوران انقلاب جامعه بتدریج پذیرفت که خواستار حقوق خود، استقلال و آزادی و......باشد، چطور شد مردم ایران همه اینها را یادشان رفت و بیان آزادی ناگهان، زمانی نگذشته، تبدیل به ولایت فقیه شد؟........مردم باید عدم اعتیاد به قدرت را کار روزانه خود کنند. آن وقت می فهمند چه مصیبت عظمایی را تحمل می کنند و دنبال حق خود خواهند رفت.... .مسئله رهبری تقدم ندارد. اول جامعه باید طرز فکر متناسب نوع جدید اداره جامعه را پیدا کنند........در محاصره اصفهان بدست افغانها نادر بود ولی مردم در رخوت و سکون بودند....."تا تغییر نکنی خدا چیزی را در تو تغییر نخواهد داد "یعنی تغییر اندیشه از بیان قدرت به بیان آزادی......آن مردمی که تحقیر میکروب خوانده شدن توسط یک روضه خوان را می پذیرند بدانند با بی تفاوتی و انتظار و ترس از شر این ر‍‍ژیم آسوده نخواهند شد.

علاوه بر مطالبی که در پیام قبلی برایتان نوشتم (اگر در دسترس نیست بفرمایید دو باره بفرستم) موارد زیر را اضافه می کنم:

۱- بنظر من شما پایگاه مردمی رژیم را دست کم می گیرید (البته طرفداران رژیم در اقلیت هستند) و بین ناراضیان با مخالفان هم فرق قائل نمی شوید. اگر همه مردم یا ۹۰ در صد آنها مخالف بودند تا حالارژیم نمانده بود. نتیجه مثبت حرکت اصلاح طلبان حکومتی روشن شدن بن بست های ساختاری حکومت و در نتیجه افزایش تعداد مخالفان بوده است (البته آنها دنبال این نتیجه نبودند و برای آنها نا خواسته بوده است).

۲- اگر منظور از روضه خوان خواندن خامنه ای، بی سواد بودن اوست، بنظر اغراق گویی است. حداقل بعد از سی سال در راس حکومت بودن چیزهایی آموخته است و آدم بی استعدادی هم نیست و بهر حال از این زاویه، تفاوت معنی داری با رفسنجانی و منتظری یا خمینی ندارد.

۳-آیه قرآن می فرماید" ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم" خدا آنچه بر قومی حاکم است تغییر نمی دهد مگر اینکه خودشان را تغییر دهند. ولی سئوال در این آیه هم پیش می آید که چه می شود که بقول شما اندیشه راهنمای یک جامعه تغییر می کند؟ آیا ناگهان اراده می کنند و همه باهم متحول می شوند؟ و اصلاح طلبان جامعه وظیفه دارند مرتب در گوش آنها بخوانند که زود باشید متحول شوید؟ یا نه، عوامل اجتماعی و اقتصادی و... زیادی دخیل هستند و زمان هم باید بگذرد تا ساعت موعود برسد. اینجا سئوال مرغ اول است یا تخم مرغ پیش می آید. در ایران به یاد دارم شما معتقد بودید تحول عین و ذهن با هم و همزمان هستند و هیچکدام تقدم ندارند.

    جامعه امروز ایران هم بنظر من اینطور است و یکی از عوامل مهم تغییر را حذف یا کاهش اثر مخدر و مست کننده درآمدهای نفتی میدانم که می تواند در اثر تحریم های بین المللی بوجود آید.

۴-بنظر من، حضرتعالی در میزان فقر در جامعه ایران اغراق می کنید. وضع زندگی مادی مردم با رژیم سابق و حتی ۱۰ سال قبل، قابل مقایسه نیست. البته فقر مفرط در اقشاری حدود ده میلیون نفر وجود دارد ولی متاسفانه این عده نقشی در تحول سیاسی ایران بازی نمی کنند. و باید گفت در اثر انفجار اطلاعات و دهکده جهانی شدن دنیا، سطح توقعات مردم از زندگی بالا رفته و در نتیجه نارضایتی هم زیاد است. و همانطور که بخوبی اشاره کرده اید، آنچه اکثر مردم از آن غافلند، اینستکه این اقتصاد ناشی از در آمد نفت است و ماندنی نیست ضمن اینکه فرهنگ جامعه را مصرفی و فاسد می کند. و باز باید گفت بخشی از نارضایتی اقتصادی مربوط به فرهنگ تهوع آور مصرف سرسام آور در بخشی از مردم است که مسلما نمی توان آنرا تایید کرد یا بر آن تکیه نمود.

۵- بحث تحریم انتخابات و اینکه اگر مردم شرکت نمی کردند چنین و چنان می شد، بنظر ذهنی گرایی است. مسلم است اگر۹۰ درصد شرکت نمی کردند مطلوب بود ولی واقعیت جامعه اگر بطور عینی و بدور از تعصب دیده می شد، نارضایتی در حدی که ۹۰ در صد شرکت نکنند هیچگاه نبوده است. البته تجربه انتخابات سال قبل احتمال استقبال وسیع از تحریم در انتخابات بعد را افزایش داده است.

۶-فرموده اید اینکه مردم از دنیا بخواهند که ما را تحریم کنید تا ما بحرکت در آییم ننگ آور است (نقل به مضمون) این بیان هم ذهنی است چون مردم در کلیت خود هیچگاه اینرا نگفته اند و این بیان بعضی فعالان سیاسی است. و نظر من اینستکه تحریم ها نتیجه طبیعی سیا ست بحران آفرینی رژیم است نه اینکه در اثر در خواست عده ای از قدرتها بوجود آمده باشند.

۷-یک اختلاف نظر ریشه ای بین اینجانب و شما در شناخت روانشناسی توده مردم است. شما مردم را عموما مخالف می دانید. لذا از آنها انتقاد می کنید که چرا قیام نمی کنند ولی برداشت من اینستکه مردم اکثرا سرگرم گذران زندگی روز مره خود هستند و خیلی هم توجهی به تحولات سیاسی ندارند. ( و مردم نسلهای قبل هم چنین بوده اند و چیز جدیدی نیست.) نارضایتی و مخالفت سیاسی در اقشار متوسط وضعیف شهری رو به افزایش است. البته صحیح است که رژیم مدتهاست در بن بست بوده و هست و دوام هم نخواه داشت ولی تا رسیدن به آن عصیان عمومی، هنوز زمان و صبر لازم است.

با تشکر از توجهی که می فرمایید، در انتظار پاسخ شما

احمد

 

 پاسخها به پرسشها و نقدها:

 

       قولی که پرسش کننده گرامی از من نقل کرده است، این فرصت را در اختیار می نهد که توضیح درخور وضعیت امروز را بدهم:

    برفرض که بنا را بر این بگذاریم که اکثریت مردم ایران را ناراضیان و مخالفان تشکیل می دهند و  نخبه گرائی را واقعیت گرائی بشماریم و بپذیریم که جامعه رهبر می خواهد، این پذیرفتن، ناگزیرمان می کند به این پرسش پاسخ بدهیم: مردم کیستند و اندیشه راهنمای آنها چیست و از انواع رهبران، کدامیک را می خواهند؟ پاسخها به این پرسش پر شمار می شوند. اما به چهار پاسخ بسنده می کنم:

۱- اکثریت بزرگ مردم ناراضیان هستند و تغییر رژیم را نمی خواهند و به اصلاح آن، به ترتیبی که از مشکلاتشان کاسته شود، راضی هستند،

۲- اکثریت بزرگ مردم ناراضی و مخالف هستند اما موافق انقلاب دیگری نیستند. گرچه خواستار «تغییر ساختاری» یعنی حذف ولایت فقیه هستند، اما با تغییری نیز  که سبب شود «رهبر»، به نظارت بسنده کند، راضی هستند.

۳ – اکثریت بزرگ مردم از ناراضی و مخالف مصمم خواستار بازگشت به قانون اساسی معروف به «پیش نویس» هستند.

۴ – اکثریت بزرگ مردم از ناراضی  مخالف مصمم خواستار استقلال دین و مرام از دولت و بی طرفی کامل دولت در امر دین و مرام هستند.

     با هریک از این چهار فرض، یک نوع از چهار نوع رهبری خوانائی دارد. پس این سخن که تا مردم تغییر نکنند، تغییری بوجود نمی آید، نه آرمان گرائی که واقعیت گرائی است. مردم ایران می باید وجدان همگانی پیدا کنند به آنچه می خواهند و نیز وجدان شفاف پیدا کنند به شدنی یا ناشدنی بودن خواست خود، تا بتوانند نوع رهبری درخور با خواست خود را برگزینند.

     آیا مردم ایران وجدان همگانی شفاف به خواست خود و در نتیجه به یکی از چهار نوع رهبری پیدا کرده اند؟ واقعیت امروز جامعه می گوید نه. این واقعیت می گوید: بخشی از آنها دو نوع سوم و چهارم را مطلوب می دانند اما ممکن نمی دانند. بخش بزرگی از دو انتخاب اول، با دومی موافق تر هستند اما هنوز انتخاب قطعی نکرده اند. حالت تردید کنونی نتیجه گزیدن مطلوب ها اما درجه بندی مطلوبهای ناممکن است. ممکن نیافتن انتخاب اول، تردید مردم را بیشتر کرده اما، بنوبه خود، عامل گذار از گزینه اول  و بسا گزینه دوم به گزینه های سوم، گشته است.

      و این چهار گزینه، نزد مخالفان – و نه ناراضیان – چهار گرایش عمده بوجود آورده اند. رفتار رژیم از عوامل گذار از گزینه های اول و دوم به گزینه های سوم و چهارم است. عامل دیگر، روشن کردن وضعیت برای قطعی کردن انتخاب مردم است:

• هرگاه روشن شود که رژیم از درون اصلاح پذیر نیست و همگان حقیقت را به مردم کشور بگویند، گزینه اول و رهبری سازگار با آن، ناچیز می شود. تجربه ۳۱ ساله اگر بنظر کسانی کافی نباشد، بر آن کسان است که تن به بحث آزاد بدهند تا که یکی از دو نتیجه بدست آید: یا موافقان ۳ گزینه دیگر با آنها موافق شوند و یا آنها با موافقان آن سه گزینه هم نظر شوند.

     بهر رو، بحث از ممکن بودن و یا نبودن اصلاح رژیم در جهت محدود کردن اختیارات «رهبر» و به خدمت رشد درآوردن دولت و دستگاه اداری، نه به پایان رسیده و نه بسته شده است.

• هرگاه بر همگان معلوم شود که وجود «رهبر ناظر»، در دوران خمینی و شاه مشروطه در دوران پهلوی ها آزموده شد و مسلم گشت که ایجاد مرکز ثابتی در رأس دولت (= مجموع سه قوه ) که به نقش نظارت بسنده کند، کاری شدنی نیست، گزینه دوم و رهبری درخور آن نیز، ناچیز می شود.

       بحث در باره این گزینه نیز نه پایان یافته و نه بسته است. هرگاه این بحث نیز به نتیجه برسد و اجماع و یا نزدیک به اجماعی در باره نا ممکن بودن دو گزینه اول و دوم بوجود آید، باقی می ماند دو گزینه سوم و چهارم.

• توافق میان گزینه های سوم و چهارم، در آنچه مربوط می شود به مردم سالاری حاصل است. اختلاف بر سر رابطه دین و دولت است.

      پس بحث پیرامون دولت بی طرف و استقلال دین از دولت و استقلال دولت از بنیاد دینی و بنیاد دینی از دولت، می باید ادامه بیابد:

- سکولاریسم تحول در دین است و با لائیسیته که تحول در بیرون دین و قائل به جدائی دولت از کلیسا است، یکی نیست. در حقیقت،

    «سکولاریسم بیانگر گرایشی واقع بین و جهان شمول به تقدس زدائی از اغلب ارزشهای اجتماعی که در گذشته، مقدس شمرده می شدند، بمعنای تقدس زدائی از قلمرو وسیعی از فعالیتها، از جمله سازمان اجتماعی است. به یمن این تقدس زدائی، دیگر سازمان اجتماعی یک داده طبیعی لایتغیر تابع ارزشهای پایدار بشمار نمی رود. بلکه فرآورده تاریخ و سیاستهائی است که انسانها اتخاذ کرده و به اجرا گذاشته اند. بنا براین، قابل نقد عقلانی و تغییر هستند. سکولاریزاسیون پدیده ای فرآورده تمدن و ترجمان خواستها و رفتارها و کردارهای جدید است. یک ساماندهی فضای عمومی است در موافقت با ارزشهائی که گویای آزاد شدن سیاسی و آزادی وجدان هستند»

و در عوض،

      « لائیسیته، یک بازنمائی و صورت ذهنی، بنا بر این، یک امر ذهنی در رابطه با وجدان و موقع و موضع در سامانه فرد و یا گروه اجتماعی است. انواع بازنمائی ها، انواع اندریافتها از لائیسیته را بوجود می آورند. به ترتیبی که هر جامعه، لائیسیته خاص خود را می یابد. این بازنمائی ها را بیشتر چگونگی های دستیابی به تجدد (مدرنتیه) تعیین می کنند و کمتر از منشاء دین و یا فرهنگ، نشأت می گیرند.»

     ژان بوبرو Baubéro  (۱) تعریفی از دو فراگرد، یکی سکولاریزاسیون و دیگری لایسیتیزاسیون بدست داده است:

     «سکولاریزاسیون از دست دادن نسبی و رو به افزایش ( توأم با زیگزاک رفتن ها) باور جامعه و فرد به مطلوب های دینی و فرهنگی است. درعوض، لائیسیتیزاسیون محل و نقش اجتماعی دین را، در قلمرو بنیاد (institution)، و تغییر رابطه بنیادها با یکدیگر (از جمله رابطه بنیاد دین با بنیاد دولت)، در رابطه با دولت و جامعه مدنی، تعیین می کند.»

     در غرب، لائیسیته و نیز سکولاریسم موضوع انتقاد هستند. برای مثال، در مقام مقایسه ایسلند و دانمارک و  نروژ و فنلاند که بنا بر قانون اساسیشان، میان دین و دولت پیوند وجود دارد با فرانسه، می گویند: در آن کشورها انسانها از آزادی بیشتری برخوردارند. بدیهی است این انتقاد، ناشی می شود از  ابزار شدن لائیسیته در فرانسه که سبب شده است آلن تورن، جامعه شناس فرانسوی نسبت به آن هشدار دهد: لائیسیته را دست آویز دیکتاتوری نباید کرد و بکار ضدیت با این و آن دین نباید برد. پس وقتی در خود غرب، بحث در باره چند و چون سکولاریسم و لائیسیته و خوب و بد بودنشان ادامه دارد، در ایران، نمی توان مقلد چشم و گوش بسته شد و بحث را انجام گرفته و به نتیجه رسیده فرض کرد. بخصوص که مردم ایران هم لائیسیته ضد اسلام دوران پهلوی را تجربه کرده اند و هم استبداد بنام اسلام را. برای خارج شدن از این مدار بسته و برای این که ترس از گرفتار استبداد ضد دین، ازعوامل طولانی شدن عمر استبداد بنام دین نگردد، می باید به بحث ادامه داد تا به طرحی دست یافت که از اجرای آن، انسان استقلال و آزادی خود را به دست آورد. دولت حقوقمدار شود. دین و دولت از یکدیگر جدا و استقلال بجویند. تضاد با دین و مرام تنظیم کننده رابطه های گروه با گروه و فرد با فرد نگردد و با استقرار ولایت جمهور مردم، ایرانیان از هر نوع استبدادی بیاسایند. بدیهی است که در جریان بحث و همگرائی، شرکت کنندگان در بحث، می باید فرهنگ آزادی را نیز بجویند.

      بحثها را می باید با مبارزه برای  بازیافتن استقلال و آزادی ایرانیان و انسان و استقرار ولایت جمهور مردم، همراه کرد تا که گزینه اول و رهبری درخور آن، ناچیز شوند. یعنی جانبداران آن و سه گزینه دوم تا چهارم، بر سر هدف روشنی اتحاد بجویند. حتی اگر نخبه گرا باشیم، می باید در این کار شویم. وگرنه، این تصور که کس یا گروهی جلو بیفتد و مردم به دنبال او به حرکت در آیند، نه گرفتار ایده آلیسم شدن که در بند خیال ماندن است. و اگر هم به حق جمهور مردم بر رهبری تن دهیم، باز می باید این کوشش را ادامه دهیم.

 

 پرسش اول و پاسخ به آن:

۱- بنظر من شما پایگاه مردمی رژیم را دست کم می گیرید (البته طرفداران رژیم در اقلیت هستند) وبین ناراضیان با مخالفان هم فرق قائل نمی شوید. اگر همه مردم یا ۹۰ در صد آنها مخالف بودند تا حالارژیم نمانده بود.نتیجه مثبت حرکت اصلاح طلبان حکومتی روشن شدن بن بست های ساختاری حکومت و در نتیجه افزایش تعداد مخالفان بوده است (البته آنها دنبال این نتیجه نبودند و برای آنها نا خواسته بوده است).

۱ – پایگاه مردمی رژیم را یک انتخابات آزاد معین می کند. انتخابات ریاست جمهوری اول معلوم کرد که پایگاه مردمی حاکمان امروز - تازه آن روز «رهبر» ناظر بود و ولایت مطلقه نداشت – که باطن خود را این سان آشکار نکرده بودند، حدود ۴ درصد است.  از آن پس، در انتخابات خرداد ۷۶، با آنکه آزاد نبود و رژیم ولایت مطلقه فقیه آن را انجام می داد، نامزد رژیم، آقای ناطق نوری، ۷.۵ میلیون رأی آورد. که نسبت به شرکت کنندگان در دادن رأی، حدود ۲۵ درصد و نسبت به دارندگان حق رأی کمتر از ۱۵ درصد بود. و در انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸، با انجام تقلب بزرگ، بیشتر از ۲۴ میلیون رأی برای آقای احمدی نژاد خواندند. اما هنوز سالی از آن تقلب بزرگ نگذشته، آقای اسفندیار رحیم مشائی گفت: از آرای آقای احمدی نژاد ۴ میلیون متعلق به رژیم و بقیه متعلق به خود آقای احمدی نژاد است. بگذریم از سنجش های افکار که بنا بر آنها افزون بر ۹۰ درصد مردم ایران خواستار مردم سالاری و افزون بر ۸۰ درصد آنها خواهان رعایت شدن حقوق انسان هستند.

      هرگاه بخواهیم بدانیم براستی پایگاه مردمی رژیم چه اندازه است، می باید بپرسیم: هرگاه استبدادیان دولت و درآمد نفت را در اختیار نداشته باشند و مردم بی ترس و برخوردار از استقلال در تصمیم و آزادی در گزینش نوع تصمیم رأی بدهند، چند درصد از آنها به رژیم کنونی رأی می دهد؟. وگرنه، هر استبدادی بدین خاطر که بر ستون پایه های قدرت، استوار است، «پایگاه مردمی» دارد. زیرا اقلیتی از جامعه، رانت خوار و جانبدار رژیم می شود.

۲ - پرسش حاکی از اینست که اکثریت مردم را ناراضیان و مخالفان تشکیل می دهند. پرسش کننده بر این گمان است که من  ناراضیان را مخالفان رژیم پنداشته ام. با توضیحی که در باره مقدمه پرسشها دادم، می باید رفع ابهام از او شده باشد. با وجود این، خاطر نشان می کنم که یک وقت نظام اجتماعی باز و تحول پذیر و دولت مردم سالار و حقوقمند است، حکومت اکثریت با یک اقلیت بزرگ ناراضی روبرو می شود که نظام اجتماعی – سیاسی را قبول دارد اما با حکومت اکثریت موافق نیست و با یک اقلیت کوچک مواجه است که با نظام اجتماعی – سیاسی مخالف است. هرگاه این خطر پیش آید که اقلیت مخالف  نظام دموکراتیک را بر افکند، اکثریت راضی و اقلیت ناراضی، با یکدیگر، متحد می شوند. اما وقتی این خطر وجود ندارد، اکثریت می کوشد، با استفاده از اقلیت مخالف، اکثریت بماند و اقلیت تلاش می کند با بهره گرفتن از وجود اقلیت مخالف نظام، اکثریت پیدا کند.

     در ایران، استبداد ولایت مطلقه فقیه حاکم است. بخش ناراضی از آن، نمی تواند عدم رضایت خود را اظهار کند. اما چرا رژیم امکان ابراز نارضائی را به ناراضیان نمی دهد؟ زیرا هر بار ناراضیان از راه انتخابات و یا حتی اجتماع و تظاهر، خواسته اند نارضائی خود را اظهار کنند، جهت حرکت مردم به جانب مخالفت با ولایت فقیه و جناح هوادارش در رژیم بوده است. زیرا اولا˝ ولایت فقیه هدف انقلاب مردم ایران نبود و در آن انقلاب، هدف ولایت جمهور مردم بود و ثانیا˝ رژیم مسئله ساز، انبوهی از مسئله های حل ناشده ساخته و برهم انباشته است. از این رو، پویائی هر حرکتی، ولو با هدف ابراز عدم رعایت، کار را به مخالفت با رژیم می کشاند.

     و هرگاه برآن شویم که معلوم کنیم ناراضی از این استبداد، از چه چیز آن راضی است؟، وضعیت را بازهم شفاف تر خواهیم کرد و دید: اگر ناراضیان از ولایت مطلقه فقیه ناراضی و برای مثال از اسلام راضی باشند، نارضائی آنها به مخالفت با رژیم و نیز مخالفت با ضد دین ها سرباز می کند. و اگر از ولایت مطلقه فقیه ناراضی باشند بدین خاطر که قانون اساسی را «بدون تنازل» اجرا نمی کند، پس، موافق افتادن اداره دولت (یعنی سه قوه) در دست اصلاح طلبان هستند. یکبار دو قوه از سه قوه در اختیار «اصلاح طلبان» قرار گرفت و کاری از پیش نرفت. باوجود ولایت مطلقه فقیه، قوه قضائیه را نمی توان از دست «رهبر» خارج کرد. هرگاه همان تجربه دو باره تکرار شود، در صورت بقای ولایت مطلقه فقیه، همان سرنوشت را پیدا می کند. از این رو گفته اند: هرکس تجربه شده را تجربه کند، جز پشیمانی عاید نمی کند. تقلب بزرگ نیز معلوم کرد که استبدادیان، آگاه از پویائی حرکت مردم، تن به تجدید تجربه دوره خاتمی نمی دهند.

      بدین قرار، بر روی ناراضیان، یکی از دو راه باز نیست: راهی که آنها را به جمع مخالفان می رساند و در شمار آنان قرار می دهد و راهی که در تن دادن به رژیم و بی تفاوتی و بسا راضی شدن از رژیم پایان می یابد. راضی شدن وقتی ممکن می گردد که رژیم علل نارضائی را از میان بردارد. اما رژیم، بنا بر ماهیت خود، مسئله ساز است و مسئله حل کن نیست. در طول ۳۱ سال مسئله ها ی فراوان ساخته، آنها را حل نکرده و از آنها کلاف سردرگمی را بوجود آورده است. با این حال، یک وادی که وادی تردید و سردرگمی ناشی از ترس از آینده و احساس ناتوانی و ...است  را نباید از یاد برد. با توجه به این نگرش در واقعیت که کوشش کردم مستقیم باشد، بیرون آوردن ناراضیان از بی تفاوتی و تردید و ترس، عاجل ترین و مهمترین کار جانبداران دموکراسی و ولایت جمهور مردم است. و هنوز، :

۳ – آیا اگر ۹۰ درصد مردم مخالف رژیم باشند، می توانند رژیم را سرنگون کنند؟ پاسخ اینست: هرگاه ۹۰ درصد مردم  هویتی غیر از مخالف رژیم نداشته باشند و بر آن نشوند که هوادار هدف روشن بگردند، یعنی اگر نخواهند بدانند چه نوع دولت و نظام اجتماعی را می خواهند و بر آن نشوند رسیدن به هدف را ممکن کنند، توانا به از میان برداشتن رژیم نمی شوند. به سخن دیگر، ۹۰ درصد مخالف می باید ۹۰ درصد موافق، برای مثال، با دولت حقوقمند و جامعه باز و تحول پذیر بشوند و اسباب توانائی خود را برای تحقق بخشیدن به هدف را فراهم کنند تا بتوانند رژیم را با دولت مردم سالار جانشین و با برداشتن ستون پایه های قدرت، نظام اجتماعی را باز و تحول پذیر کنند. بدین سان، حتی اگر ۹۰ درصد مردم، بر هدف، وجدان همگانی شفافی یافته باشند اما هنوز دستیابی به هدف را ممکن ندانند، مخالفت آنها و بسا بیشتر از آنها سبب سقوط رژیم نمی شود.  تصور کافی بودن مخالفت اکثریت بزرگ برای سقوط رژیم واقع بینانه نیست.

۴ -  بن بست های ساختاری رژیم، پیش از کودتای خرداد ۶۰ و پس از آن، به یمن توضیح مستمر در طول سه دهه، بر مردم ایران، روز به روز، شناخته تر شده اند. این بن بستها بر اصلاح طلبان نیز شناسانده شده اند. اما برغم پی بردن به «بن بستهای ساختاری»، دست از رویه خود برنداشته اند. اگر حمل بر صحت کنیم، از راه ارفاق، می توانیم بگوئیم که بن بست های ساختاری  برآنها شناخته شده بوده اند، الا اینکه آنها بر این باور بوده اند که، در خود رژیم، عوامل و اسباب گشودن بن بستها وجود دارند. اما تجربه دوره خاتمی و تقلب بزرگ معلوم کرد که در درون رژیم نه عوامل و نه اسباب گشودن بن بست ها وجود دارند.

      از گزارشهائی که ویکیلیکس انتشار داده است، یکی در باره گفتگوی یک «نماینده مجلس» با طرف امریکائی است. در این گفتگو، «نماینده» به طرف امریکائی خود، هدف اصلاح طلبان را حذف ولایت فقیه و اگر نتوانند، انتخابی و محدود کردن آن، معرفی می کند. بدین قرار، اصلاح طلبان می دانسته اند و می دانند که اصلاح  نظامی که محور آن ولایت مطلقه فقیه است، شدنی نیست. پس اگر به جای راز سپردن به امریکا و استمداد از آن قدرت، واقعیت را آشکارا با مردم ایران در میان می گذاشتند، گزینه اول ناچیز می شد و زمینه همگرائی جانبداران سه گزینه دیگر، فراهم می آمد.

     در ۱ دی ماه، سایت جرس، سخنانی را از قول آقای هاشمی رفسنجانی انتشار داد. هرچند انتساب آن سخنان به او، از سوی دفتر «مجمع تشخیص مصلحت» تکذیب شد، اما زمانی که هاشمی رفسنجانی نامزد ریاست جمهوری بود، فرزند او به روزنامه «یو اس تو دی » گفته بود: هرگاه پدرش رئیس جمهوری بگردد، «رهبر»  را بی اختیار می کند.

    امر مهمتر این که محتوای سخنان، بیانگر تغییر فکر راهنمائی است که «اجرای بدون تنازل» قانون اساسی را ممکن می انگاشت. زیرا، اینکه آقای خامنه ای درکار تأسیس سلسله خامنه ای، با نصب فرزند خود به ولیعهدی است و اینکه جمع شدن همه اختیارات در یک شخص فساد آور است و باید قانون اساسی تغییر کند و اینکه رژیم بیراهه ای را در پیش گرفته است که به سقوط و بسا استقرار دولت سکولار می انجامد، یعنی این که هدف، از دید انتشار دهندگان قول، می باید تغییر رژیم باشد و نه اصلاح آن.

       بدین سان، موافق و ناراضی و مخالف تنها فرآورده عمل رژیم نیست، بلکه بیشتر، حاصل پیدایش یک نیروی محرکه سیاسی توانا به تبدیل شدن به بدیلی با هدف و روشی شفاف است.

 

 پرسش دوم و پاسخ آن:

۲- اگر منظور از روضه خوان خواندن خامنه ای بی سواد بودن اوست بنظر اغراق گویی است. حداقل بعد از سی سال در راس حکومت بودن چیزهایی آموخته است وآدم بی استعدادی هم نیست و بهر حال از این زاویه تفاوت معنی داری با رفسنجانی و منتظری یا خمینی ندارد.

۱ – روضه خوان خواندن آقای خامنه ای نه از راه تحقیر و نه از راه بیاد آوردن بی سوادی او است. بخاطر وارد کردن یک واقعیت در وجدان همگانی است. این واقعیت: او برابر قانون اساسی کذائی نیز صلاحیت رهبری را نداشته است حتی اگر از قول آقای خمینی نامه به آقای مشکینی جعل نشده و به استناد نامه مجعول، او را «رهبر» نکرده بودند. مهمتر از این، دائم می باید به جامعه یادآور شد که اختیار مطلق یک روضه خوان «برجان و مال و ناموس او»، یک خفت ملی و عامل واپسگرائی است.

۲ – کسی که در طول ۳۰ سال، به جای دانش و خرد، از زور استفاده کرده است، بخلاف تصور پرسش و نقد کننده، رشد نمی کند واپس می رود. تاریخ بشر، یک مستبد که در دوران حاکمیت خویش رشد عقلی کرده و استبداد را رها نکرده باشد، به خود ندیده است. نیک فرمود علی (ع): هرکس استبداد شیوه کرد، هلاک شد.

      آقای خامنه ای با آقایان خمینی و هاشمی رفسنجانی فرقی ندارد. اما اگر در تراوشهای «فکری» آقای خمینی تأمل کنیم، در می یابیم که به تدریج که به استبدادگری خو می کرد، عقل او توان از دست می داد. دستور کشتار زندانیان در تابستان ۱۳۶۷، بیانگر مطیع مطلق زور شدن عقل است.

 

 پرسش سوم و پاسخ آن:

۳-آیه قرآن می فرماید" ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم" خدا آنچه بر قومی حاکم است تغییر نمی دهد مگر اینکه خودشان را تغییر دهند. ولی سئوال در این آیه هم پیش می آید که چه می شود بقول شما اندیشه راهنمای یک جامعه تغییر می کند؟ آیا ناگهان اراده می کنند و همه باهم متحول می شوند؟ واصلاح طلبان جامعه وظیفه دارند مرتب در گوش آنها بخوانند که زود باشید متحول شوید؟ یا نه، عوامل اجتماعی و اقتصادی و... زیادی دخیل هستند و زمان هم باید بگذرد تا ساعت موعود برسد؟. اینجا سئوال مرغ اول است یا تخم مرغ پیش می آید. در ایران به یاد دارم شما معتقد بودید تحول عین و ذهن باهم و همزمان هستند و هیچکدام تقدم ندارند.

    جامعه امروز ایران هم بنظر من اینطور است ویکی از عوامل مهم تغییر را حذف یا کاهش اثر مخدر و مست کننده در آمدهای نفتی میدانم که می تواند در اثر تحریم های بین المللی بوجود آید.

۱ – تخم مرغ اول بود یا مرغ، گویای گیجی عقل بر اثر روش کردن منطق صوری است. در واقع، چنین پرسشی وجود ندارد. برای مثال، در آنچه به تغییر جامعه مربوط می شود، در طول تاریخ، دو نظر اظهار و هر دو تجربه شده اند:

۱.۱ – یک نظر می گفت: تغییر ده تا تغییر کنی. لنینیستها این نظر را به اجرا گذاشتند و حاصل آن، رژیم شوروی و سقوط آن شد. این نظر تغییر عینی (تغییر رابطه طبقه زحمتکش با طبقه بورژوا) را مقدم و حاکم بر تغییر ذهنی می انگاشت.

۲.۱ -  رهنمود دوم در قرآن آمده است. بنا بر این نظر، باید تغییر کرد تا تغییر داد. بنا بر این رهنمود، کردار انسان و ذهنیت او با هم تغییر می کنند و هرکس که تغییر می کند، نیروی محرکه تغییر می شود. هرکس دیگری تغییر کند و با اولی همراه شود، نیروی محرکه بزرگ تر می شود. از این رو، هرکس می باید خود را صاحب نقش بشناسد و بی تفاوتی را سلب انسانیت  از خود بداند. می بینید که مسئله اول تخم مرغ بود و یا مرغ، بوجود نیامد.

۲ -  عوامل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در تولید نیروهای محرکه نقش دارند و این نیروهای محرکه هستند که انسان، آنها را، بنابر اندیشه راهنمای خود، در رشد و یا در تخریب بکار می برد. از این رو، انسان و اندیشه راهنمای او نقش اول را پیدا می کنند. پس، تغییر اندیشه راهنما از بیان قدرت به بیان آزادی، نقش اول را پیدا می کند. این اندیشه است که می باید بطور پی گیر به جامعه ابلاغ شود. به میزانی که اعضای جامعه به این اندیشه می گروند، نیروی محرکه تغییر بزرگ تر و بدیل توانا تر می شود. بدین قرار، عوامل سیاسی و ... یا مساعد تولید بیشتر نیروهای محرکه و بکار افتادن آنها می شوند و در تولید و بکار افتادن نیروهای محرکه نقش می یابند  و یا مساعد تولید کمتر نیروهای محرکه و بکار افتادن آنها در تخریب می شوند. بنا بر هر یک از این دو نقش، انسانهای عضو جامعه، به فعالیتهای خود جهت رشد در استقلال و آزادی را می دهند و یا جهت ویران شدن و ویران کردن و تشدید اعتیاد به اطاعت از قدرت را. در ایران امروز، میزان تولید نیروهای محرکه کم و بکار افتادن آنها در تخریب زیاد است. پس زمینه برای  عمل نیروی محرکه تغییر مساعد است.

۳ – درآمد نفت نقش تخدیر کننده ندارد نقش ویرانگر را دارد. تحریم مانع ایفای این نقش نمی شود چنانکه، تحریم عراق در دوران رژیم صدام، مانع ایفای این نقش نشد. تخدیر کننده، ذهنیتی است که به اعضای جامعه الغاء می شود. هرگاه اقتصاد شناسان و سیاست شناسان و جامعه شناسان و فرهنگ شناسان انسان را بعنوان نیروی محرکه و تولید کننده نیروی محرکه و بکاربرنده نیروی محرکه، بشناسانند و پی آمدهای بکار افتادن نیروهای محرکه را در تخریب، بر مردم معلوم کنند و راه تغییر جهت دادن به نیروهای محرکه را از ویرانگری به رشد، بر مردم بشناسانند. جامعه به حرکت در می آید. کاری که از بداقبالی، در داخل و خارج از کشور، کمتر کسی به آن می پردازد.

     مراجعه به قدرت خارجی و از آن خواستن که ایران را تحریم کند، جز اظهار ناتوانی نیست. مردم ناتوان، بدین مراجعه، سرنوشت خویش را در دست قدرت خارجی قرار می دهند. تجربه تلخی که مردم ایران از شکست در جنگ با روسیه در دوران فتحعلی شاه قاجار و از آن پس تا امروز، می پردازند، باید آنان را نسبت به استقلال، سخت حساس کرده باشد. به جای این روش ضد استقلال و ویرانگر، پدید آوردن وجدان همگانی به حقوق ملی، همان کاری است که باید کرد. معلوم کردن اثر بکار بردن نیروهای محرکه در رشد و این معلوم را وجدان همگانی کردن، همان کاری است که باید کرد.

 

 پرسش چهارم و پاسخ آن:

۴ - بنظر من حضرتعالی در میزان فقر در جامعه ایران اغراق می کنید. وضع زندگی مادی مردم با رژیم سابق وحتی ۱۰ سال قبل قابل مقایسه نیست. البته فقر مفرط در اقشاری حدود ده میلیون نفر وجود دارد ولی متاسفانه این عده نقشی در تحول سیاسی ایران بازی نمی کنند. و باید گفت در اثر انفجار اطلاعات و دهکده جهانی شدن دنیا، سطح توقعات مردم از زندگی بالا رفته و در نتیجه نا رضایتی هم زیاد است. و همانطور که بخوبی اشاره کرده اید، آنچه اکثر مردم از آن غافلند اینستکه این اقتصاد ناشی از در آمد نفت است وماندنی نیست ضمن اینکه فرهنگ جامعه را مصرفی و فاسد می کند. و باز باید گفت بخشی از نارضایتی اقتصادی مربوط به فرهنگ تهوع آور مصرف سرسام آور در بخشی از مردم است که مسلما نمی توان آن را تایید کرد یا بر آن تکیه نمود.

۱ –  بودجه کل سال ۱۳۸۹ دولت حدود ۳۶۸ میلیارد دلار است. هرگاه بخش دولتی را ۸۰ درصد تولید ناخالص ملی (مساوی کل مصرف ) بدانیم، کل تولید ناخالص داخلی، حدود ۴۴۲ میلیارد دلار می شود. هرگاه این رقم را به حدود ۷۲ میلیون نفر تقسیم کنیم، تولید ناخالص سرانه، ۶۰۰۰ دلار در سال می شود. این رقم دروغ است زیرا بخش بزرگی از این «درآمد سرانه» هزینه بودجه است و حد اقل ۴۰ درصد تولید ناخالص داخلی را رانت خوارها می برند. و بخش دیگری از آن را درآمد نفت و قرضه های داخلی و خارجی تشکیل می دهند که خوردن از مایه است. به سخن دیگر، «درآمد سرانه» در یک اقتصاد مصرف محور، گویای میزان پیشخور کردن ثروت ملی است. با همه اینها، در میان ۱۳۵ کشور، از لحاظ «درآمد سرانه»، ایران ردیف هفتاد و هفتم است. در ۱۳۸۴، سالی که آقای احمدی نژاد را رئیس جمهوری کردند، مقام اول را دانمارکی ها با درآمد سرانه ۴۴ هزار دلار داشتند. کشوری که نه نفت دارد و نه گاز و نه هیچ معدن مهمی.

      اما بودجه دولت از مالیات حاصل نمی شود. هم اکنون، دولت می خواهد از راه آزاد کردن قیمت ها، ۴۰ هزار میلیارد تومان پول بدست آورد. پس بودجه دولت از فروش نفت و گاز و وام از نظام بانکی داخلی و قرضه های خارجی و کسری حاصل می شود. به سخن دیگر، ۸۰ درصد از تولید ناخالص سرانه، فروش و پیش فروش ثروت (وامها) کشور است. یعنی فقر ایرانیان و کشور آنها اندازه نمی شناسد. اگر پرسش کننده به صورت بسنده می کند، بخاطر آنست که اقتصاددانها واقعیت را آن سان که هست برای مردم ایران تشریح نمی کنند.

۲ – قسمت دوم پرسش نیست و بیان واقعیت است. الا اینکه مردم ایران می باید بدانند که قدرت خریدی که دولت و نظام بانکی ایجاد می کنند، از دو برابر مصرف ناخالص ملی نیز بیشتر است. علت تورمی که در افزایش دائمی است، همین قدرت خریدی است که ایجاد می شود. هرگاه بخشی از این قدرت خرید از کشور خارجی نمی شد و بخش دیگری، برای استفاده از فرصتهای رانت خواری، از ورود به بازار خودداری نمی کرد، انفجارهای قیمتها مداوم می گشتند. این قدرت خرید است که دروازه های کشور را بر روی فرآودره های چینی و روسی و آلمانی و... و نیز قاچاقها باز نگاه داشته و تولید داخلی را در معرض نابودی قرار داده است.

 

 پرسش پنجم و پاسخ آن:

۵ - بحث تحریم انتخابات و اینکه اگر مردم شرکت نمی کردند چنین و چنان می شد، بنظر ذهنی گرایی است. مسلم است اگر۹۰ درصد شرکت نمی کردند مطلوب بود ولی واقعیت جامعه اگر بطور عینی و بدور از تعصب دیده می شد، نارضایتی در حدی که ۹۰ در صد شرکت نکنند هیچگاه نبوده است. البته تجربه انتخابات سال قبل احتمال استقبال وسیع از تحریم در انتخابات بعد را افزایش داده است.

۱ – با توجه به میزان رأئی که در ۳۰ هزار صندوق رأی ثابت و ۱۴ هزار صندوق سیار ممکن بود به صندوقها ریخته شوند، هرگاه کسانی که در مخالفت با ولایت مطلقه آقای خامنه ای و ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد، رأی دادند، انتخابات را تحریم می کردند، وضعیتی روشن تر از وضعیت مصر، بعد از انتخابات اخیر در آن کشور، را بوجود می آوردند: به خود و دنیا می گفتند رژیم مافیاهای نظامی – مالی مشروعیت ندارد. و اگر، روزی بعد از آن، یک جمعیت بزرگی دست به تظاهرات می زدند، رژیم نامشروع را در موضع دفاعی قرار می دادند. و چون قلمرو عمل را بیرون از محدوده رژیم معین کرده بودند. پیروز قطعی آنها بودند و شکست حتمی از آن رژیم می شد. بدین قرار، لازم نیست ۹۰ درصد ناراضی و فعال می شدند و یا بشوند، تا تحریم مؤثر شود.  بنا بر تجربه انتخابات قلابی ۲۲ خرداد ۸۸، ذهن گرائی ندیدن واقعیت و شرکت در «انتخابات» و مشروعیت بخشیدن به رژیم بود.

۲ – پیش از این، در باره چرائی تحریم انتخابات، چند نوبت،  نوشته ام، در اینجا، به اختصار، امر بسیار مهمی را خاطر نشان می کنم: تجربه ها در جامعه های مختلف و در جریان تاریخ، در این قاعده بیان می شوند:

     عمل در محدوده رژیم زورمدار بطور قطع به شکست می انجامد و عمل در بیرون از آن محدوده، بشرط اینکه به حق باشد، یعنی هدف و روش حق باشند و عمل کننده  رژیم را ناگزیر کند در فراخنای حق با ایستاده برحق مقابله کند، بدون تردید به پیروزی می انجامد.

     در تحریم انتخابات از این دید باید نگریست. حتی اگر شرکت کنندگان در تحریم اقلیت کوچکی باشند اما هم بر حق بایستند و هم به قلمرو حاکمیت رژیم زورپرست در نیایند، پیروز نهائی آنها خواهند بود.

 

 پرسش ششم و پاسخ آن:

۶-فرموده اید اینکه مردم از دنیا بخواهند که ما را تحریم کنید تا ما بحرکت در آییم ننگ آور است (نقل به مضمون) این بیان هم ذهنی است چون مردم در کلیت خود هیچگاه اینرا نگفته اند و این بیان بعضی فعالان سیاسی است. و نظر من اینستکه تحریم ها نتیجه طبیعی سیا ست بحران آفرینی رژیم است نه اینکه در اثر در خواست عده ای از قدرتها بوجود آمده باشند.

۱ – در پرسش سوم آمده بود که تحریم نفت مردم را از حالت مستی بیرون می برد. در باره بر صواب نبودن این طرز فکر، توضیح بایسته را دادم.

۲ – این گفته «اینکه مردم از دنیا بخواهند که ما را تحریم کنید تا ما به حرکت آئیم»، بدین معنی نیست که مردم ایران چنین خواسته اند. انتقاد به نظر کسانی است که از امریکا و غرب می خواهند تحریم ایران را کامل کنند. بدیهی است هرگاه جمهور مردم خواستار تحریم خود شوند، غیر از این که خویشتن را عاجز دانسته اند، وطن دوستی و استقلال را نیز از یاد برده اند و خواستار جانشین ولایت فقیه شدن سلطه و ولایت بیگانه بر خود گشته اند.

     هم اکنون، گروههای خائن، خویشتن را به ارتجاعی ترین و سلطه جو ترین گرایشهای امریکا و اروپا می فروشند و فخر نیز می کنند که عامل آنها هستند. پس حساسیت کامل جامعه ملی نسبت به استقلال کشور، تنها ضامن بقای ایران است. هرگاه ایرانیان به استقلال و آزادی خود بها دهند و به جنبش همگانی روی آورند، فرصت را برای رشد و بنای ایران آباد و بزرگ مغتنم شمرده اند.

 

 پرسش هفتم و پاسخ آن:

۷-یک اختلاف نظر ریشه ای بین اینجانب وشما در شناخت روانشناسی توده مردم است. شما مردم را عموما مخالف می دانید لذا از آنها انتقاد می کنید که چرا قیام نمی کنند ولی برداشت من اینستکه مردم اکثرا سر گرم گذران زندگی روز مره خود هستند و خیلی هم توجهی به تحولات سیاسی ندارند. (و نسلهای قبل هم چنین بوده اند و امر جدیدی نیست.) نارضایتی و مخالفت سیاسی در اقشار متوسط و ضعیف شهری رو به افزایش است. البته صحیح است که رژیم مدتهاست در بن بست بوده و هست. و دوام هم نخواهد داشت ولی تا رسیدن به آن عصیان عمومی، هنوز زمان و صبر لازم است.

۱ – در باره گرایشهای موجود در جامعه ایرانی، در پاسخ به اشکال و پرسشی پیشن، توضیح لازم را داده ام. نیک می دانم که اقلیتی هوادار رژیم هستند و جمعیت بزرگی را بی تفاوتها تشکیل می دهند. از این رو است که بیشترین کوشش را صرف تشریح وضعیت کشور برای آنها می کنم.

۲ – اما همانطور که خاطر نشان کردم، تغییر را نیروی محرکه سیاسی  آغاز می کند و بسان بهمن، زمان به زمان، بزرگ تر می شود و جمهور مردم را، بتدریج، آماده جنبش همگانی می کنند. به این اثر است که بهای لازم را می دهم. نارضائی و مخالفت را کافی نمی بینم، برخوردار شدن از بیان آزادی و به حرکت درآمدن و به حرکت درآوردن را نیز ضرور می بینم. نیک می دانم بیرون رفتن ایران از استبداد و وابستگی و باز جستن استقلال و آزادی زمان می خواهد و ایستادگی بر حق می خواهد و از ایستادگی خسته نشدن می خواهد. اما این را نیز می دانم که هر ایرانی که به حق قیام کند، زمان تحول را کوتاه تر می کند. اگر کمتر تردیدی در پیروز شدن حق، استقلال و آزادی، بر باطل، استبداد و وابستگی ندارم، کمتر بخاطر قطعی بودن سقوط رژیم مافیاها و بیشتر بلحاظ ایستادگی ایستادگان برحق است.

 
۱ ­– صفحه ۵۳ Baubéro ;  Laïcité ۱۹۰۵-۲۰۰۵, Entre passion et raison, Seuil ۲۰۰۴,  Jeana

 

منبع: انقلاب اسلامی