تحلیل نامه

تحلیل نامه، کاری است از طرف گروه خبری -دانشجویی موج سبز (http://mowj-group.blogspot.com/).

_____________________________________________

تحلیل نامه مجموعه ای از مقالات تحلیلی است که در مورد مسائل روز و همچنین در مورد مسائل مختلف فکری بیان می شوند.

_____________________________________________

تحلیل نامه، مقالات تحلیلی هفته را جمع کرده و آنها را در قالب یک هفته نامه منتشر می کند.

_____________________________________________

برای عضویت در گروه خبری ایمیلی موج سبز و دریافت منظم و هفتگی تحلیل نامه یک ایمیل به آدرس زیر ارسالکنید.

mowje-sabz+subscribe@googlegroups.com

_____________________________________________

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:

توییتر http://twitter.com/MowjeSabzGroup

فیس بوک http://www.facebook.com/pages/-/220917478690

_____________________________________________

عناوین آخرین مطالب

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

کروبی: شبیه سازی های تاریخی جامعه را دچار تشتت و بحران های متعدد می کند

مهدی کروبی با انتقاد از شبیه سازی ها ی تاریخی می گوید: ما بر اساس اعتقاد و منش سیاسی و فکری، دعوا را داعوای انتخاباتی می دانیم و معتقدیم همه باید در چارچوب قانون اساسی حرکت کنیم و به آن پایبند باشیم. چنین شبیه سازی هایی که می تواند جامعه را دچار تشتت و بحران های متعدد سازد را نه به مصلحت نظام می دانم.


به گزارش تحول سبز ، در شماره هشتم  روزنامه تک‌صفحه‌ای اعتماد ملی گفت‌و‌گویی تفصیلی با مهدی کروبی منتشر شده است.


متن کامل این گفت‌و‌گو در پی می‌آید:

 آقای کروبی، با فرا رسیدن ایام محرم بعضی از خطیبان نمازجمعه از مبلغین و مداحان خواسته اند فتنه یزیدی را با جنبش اعتراضی مردم در سال ۸۸ گره بزنند.  تحلیل شما از این سخنان ظالمانه و هتاکانه چیست؟

 قبل از پاسخگویی به این پرسش فرا رسیدن ماه محرم، ماه پیروزی خون بر شمشیر، ماه رشادت و ایستادگی در مقابل ظلم و ستم را به همه مسلمانان تسلیت عرض می کنم. محرم ماهی است که در آن حضرت اباعبدالله به همراه خاندان و یاران اندک، جان عزیز خود را فدا کردند تا با انحرافی که در دین خدا ایجاد شده بود مقابله کنند.حکومت بنی امیه در مقام حاکم آن زمان، مدعی دفاع از اسلام بود و درمقابل اما امام حسین (ع) به صراحت فرمودند که برای اصلاح امور جامعه قیام می کنند. متاسفانه داستان اینگونه شده است که امروزه هر فرد یا گروهی بر اساس دیدگاه خود، مسائل و مشکلاتی که در اداره کشور با آن مواجه می شوند را با شبیه سازی به واقعه عاشورا به  ابزاری برای سرکوب مخالفین سیاسی خود تبدیل می کنند. لذا حتی مسئول امور مساجد نیز بخشنامه ای را برای مبلغین مساجد صادر کرده است که حوادث تلخ سال ۸۸ را با حوادث کربلا مشابه سازی کنید.   
 

در همین راستا اخیراً نیز یکی از امامان جمعه موقت تهران مطالبی ذکر کرده اند که گویی متوجه عواقب و اثرات تخریبی آن به خصوص در باور مردم ساده اندیش و سطحی نگر نبوده است. این خطیب  بی پروای جمعه ادعا کرده اند که مردم ایران به همان اندازه که از سران طاغوت نفرت داشتند، به همان میزان نیز از سران فتنه متنفر هستند و لذا مبارزین قبل از انقلاب و مسئولین خدمتگزار در سطح عالی جمهوری اسلامی را با طرفداران شاه یعنی امثال نصیری و هویدا مقایسه می کنند. از طرفی این خطیب جمعه در سخنرانی خود در دانشگاه قزوین خطاب به مداحان و مبلغان سراسر کشور گفته است:« جبهه یزید و جبهه امام حسین را در زمان حاضر برای مردم بیان کنید و فتنه یزیدی را با فتنه اخیر گره بزنید. مداحان باید احساس وظیفه کرده و گره زدن دیروز و امروز هنر بزرگ مداحی است. و برای پیدا کردن جبهه یزیدیان در داخل باید جبهه فتنه گران را ببینیم که شمشیرشان را علیه نظام ولایی از رو کشیدند و تهمت ها به نظام اسلامی زدند. انتظار از مداحان بسیجی این است که در خط مقدم این روشنگری ها باشند.»
 

با مرور سخنان ایشان باید گفت که متاسفانه این خطیب غیر مسئول! گویی متوجه نیستند که مقایسه ها و گره زدن های اینچنینی مجوزی می شود برای وقوع هر جنایتی در باور برخی افراد سطحی نگر در جامعه و چه بسا باعث اغفال و انحراف فکری برخی از نوجوانان معتقد و مذهبی کشور می شوند.
 

مدعیان دروغین جبهه حسینی  در محافلی همچون روزنامه کیهان بی پروا مخالفین خود را به جبهه یزیدیان گره زده و به عنوان مثال مرا عمرسعد خطاب می کنند و البته بنده نسبت های ناروایی را که به برخی از بزرگان همچون جناب آقای مهندس موسوی می دهند نه تنها آنها را بیان نمی کنم، بلکه به دلیل برخورداری ایشان از خصوصیات بارزی چون سیادت و ایمان و انقلابی بودن از تکرار آن نسبت های ناصواب نیز پرهیز دارم.
 

در حالیکه در این شبیه سازی ها و مقایسه کردن های هدفمند معترضین به نتایج انتخابات را یزید و یزیدیان خطاب می کنند! لابد آقای احمدی نژاد را امام حسین ، آقای حسین شریعتمداری را حضرت ابوالفضل و خانم رجبی را حضرت زینب می بینند و خود را با آنها قیاس می کنند!!! البته با این تفاوت که در آن زمان حکومت در اختیار یزید وعبیدالله بود و حسین و یارانش در اقلیت و غربت اما اکنون آنهایی حاکمیت را دراختیار دارند که جنایتهای بی نظیری در کهریزک، اوین و کف خیابانها و حمله به مجتمع های مسکونی به نام یاران و جانشینان واقعی امام حسین درحق مردم مظلوم و بی دفاع ایران انجام دادند.
 

ما بر اساس اعتقاد و منش سیاسی و فکری، دعوا را داعوای انتخاباتی می دانیم و معتقدیم همه باید در چارچوب قانون اساسی حرکت کنیم و به آن پایبند باشیم. چنین شبیه سازی هایی که می تواند جامعه را دچار تشتت و بحران های متعدد سازد را نه به مصلحت نظام می دانم و نه الحمدالله جرات چنین جسارتی را بر مسلمانان و ارادتمندان خاندان نبوت و امامت از هیچ یک از طرفین ندارم ولکن یک نفر را بدون واهمه تشبیه می کنم. وی سید احمد خاتمی، امام جمعه موقت تهران و عضو خبرگان رهبری است که اخیراً در مقام شبیه سازیهای تاریخی صدر اسلام و گره زدن آن با حوادث غیر انسانی سال گذشته برآمده است تا شاید از این طریق، مقبولیت از دست رفته را با برانگیختن احساسات مذهبی و بوجود آوردن انحرافات فکری در سطحی از تودۀ جامعه برای دولت مطبوع خود بازگرداند. بنده ایشان را به دلیل ایجاد انحرافات مذهبی، دین فروشی، بی تقوایی، تملق و چاپلوسی اربابان قدرت «شریح قاضی» خطاب می کنم. اما ترس من هم از آن است که در آن دنیا شریح قاضی یقه ام را بگیرد که چرا بعد از ۱۴۰۰ سال مطلبی از من خواندی و ناگهان مرا با این خطیب جمعه مقایسه کردی درحالیکه این شخص در زمان خودتان زندگی کرده و سخنان و رفتارش را دیده و شنیده اید.

 

دولت اخیراً مدعی شده است که اقدامات مثبتی در عرصه مدیریت کشور انجام داده است؛ چگونه می شود صحت و کذب این ادعا را تحلیل و بررسی کرد؟

 دولت مستقر مدعی است که با اقدامات مدیریتی خود، به سمت قله پیشرفت حرکت کرده است و اکنون حتی زمان آن رسیده که از بالای قله، فکری هم برای مدیرت جهان داشته باشد. اما با بررسی سیاست های دولت مستقر در سه حوزه سیاست خارجی، اقتصاد و فرهنگ تحلیل خواهم کرد که نه تنها قله های تعالی و پیشرفت را طی نکرده ایم که به قهقرا رفته و از کاروان توسعه و پیشرفت عقب مانده ایم.

 ۱-  در حوزه سیاست خارجی دستاورد دولت این بوده است که معاون رییس جمهور کومور وعده می دهد که در صورت انتخاب شدن، روابط کشورش را با ایران قطع کند و حتی کار به آنجا می رسد که سفیر این کشور در ایران می گوید که بازگشایی سفارت در ایران کشورش را با هزینه های گزافی مواجه کرده است. از طرف دیگر کشور کوچک گامبیا ارتباط خود با ایران را قطع کرده و به کلیه ایرانیان و شهروندان ایرانی که از طرف دولت ایران در کشور گامبیا خدمت می کردند ۴۸ ساعت مهلت داد تا خاک این کشور را ترک کنند.

شکست ایران در انتخاب به عنوان عضو هیات مدیره شورای زنان سازمان ملل نمونه دیگری از موفقیتهای مدعی شدۀ دولت است! در این انتخابات که ۵۴ کشور شرکت داشتند، ایران نتوانست از میان ۱۱ کشور آسیایی، بر یکی از ۱۰ کرسی هیات زنان سازمان ملل تکیه زند. جالب این است که ایران در رقابت با کشور کوچک تیمور شرقی که تنها هشت سال است به استقلال رسیده و جمعیتی کمتر از یک میلیون نفر را درخود دارد شکست خورد و با ۱۹ رای در مقابل ۳۶ رای تیمور شرقی به کرسی هیات مدیره شورای زنان سازمان ملل نرسید! آنچه به عنوان نمونه ذکر شد اما تمام ماجرا نیست که باید به قضیه نیجریه هم اشاره ای کرد. هنوز هیچ مقام مسئولی درباره گزارش نیجریه به سازمان ملل مبنی بر ارسال تسلیحات و گزارش جامعی علی الخصوص درباره ارسال محموله مواد مخدر از جانب ایران به این کشور توضیحی نداده است. بهتر این است که مسئولان حداقل زبان بگشایند و درباره این مسئله توضیح بدهند، در زمان حکومت پهلوی هم اگر اشرف که به همه مفاسد زبانزد عام و خاص بود از مقام خود استفاده می کرد و محموله های مواد مخدر به کشور وارد می کرد، ذکری از نقش شاه معدوم و اطرافیانش نمی شد و همه می پذیرفتند و می دانستند که اشرف مواد مخدر رد و بدل می کند.  از همه این بدبختی ها و بی آبروهایی که بگذریم، هر روز نیز قطعنامه ای علیه ایران صادر می شود و آقایانی که قطعنامه را کاغذ پاره می خوانند و ارزشی برای آنها قائل نمی شوند و حتی خواهان افزایش قطعنامه هم می شوند گویا فراموش کردند که بعد از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران این قطعنامه سازمان ملل بود که صدام را متجاوز شناخت و حقوق ایران را احقاق کرد و ما را نیز بابت این احقاق حق خوشحال و راضی ساخت ولو با تاخیر. پس چگونه است که اکنون قطعنامه هایی که اثرات اقتصادی زیانباری برای ایران دارد به راحتی فراموش شده و کنار گذاشته می شود؟ معلوم است که از درد و رنج مردم بی اطلاعند.

 

۲-  در زمینه اقتصادی برای دولتی که مدعی ایستادن در قله پیشرفت است نیز بنده ابرهای سیاهی را می بینم. مطابق آمار رسمی در برخی استان های کشور نرخ بیکاری به ۳۰ درصد رسیده است.رییس اتاق بازرگانی نیز یک سال قبل اعلام کرد:« در بیشتر مناطق صنعتی کشور حدود ۵۰ درصد از واحدهای تولیدی در حال تعطیلی هستند و بقیه واحدهای تولیدی نیز با کمتر از ۳۰ درصد ظرفیت اسمی خود مشغول کار هستند.» و نیز همین مقام چندی قبل اعلام کرد که تعداد چک های برگشتی در ماه های اخیر از بعد انقلاب سابقه نداشته جز سال ۵۷ که وضعیت خاصی داشت. و از هر ۱۱ برگ چک یک برگشتی داریم. مجموع اخبار مخابره شده رسمی و غیر رسمی از وضعیت برخی صنایع و اعتصاب کارگران در کارخانجات مختلف حاکی از آن است که کارگران چندین ماه است حقوق دریافت نکرده اند. مصیبت کارفرمایان اما به دلیل غلبه رکود اقتصادی از کارگران بیشتر است. تحمل گرانی بعضی از اقلام و مایحتاج ضروری زندگی روزمره که به صورت وحشتناک بالا رفته برای مردم سخت است. مضاف براینها ضوابط قانونی برای ارائه تسهیلات بانکی رعایت نمی شود و به گفته عضو کمیسیون اصل ۹۰ مجلس :« در یکی از بانک های دولتی ۲۵ درصد مطالبات معوقه در اختیار ۸ نفر است و ۷۵ درصد باقیمانده هم مربوط به مابقی افراد جامعه است.» این وضعیت اقتصادی درحالی حادث شده است که در سالهای اخیر با گران شدن قیمت نفت، درآمدهای بی سابقه نفتی به دست آمده که درآمدهای نفتی این دولت بالاتر از تمام دولت های پیشین بوده است.

 

۳- اما کارنامه فرهنگی این دولت نیز جای خود دارد. لازم به گفتن نیست و با گشتی در خیابان های شهر هویدا است که درصد اعتیاد بالا رفته و دامنه آن حتی به مدارس نیز کشیده است بطوریکه در برخی استان ها بنا به گزارش رسانه های داخلی سن اعتیاد به ۱۴ سال رسیده است. طبق آمار رسمی سازمان ثبت احوال کشور میزان طلاق افزایش چشمگیری یافته است و خشونت اجتماعی به بالاترین حد خود در سالهای اخیر رسیده است. البته غالب شدن چنین وضعیت فرهنگی چندان هم جای تعجب ندارد وقتی که دولت  به فرهنگ سازی دروغ در جامعه دست زده است  و تملق و چاپلوسی را به عنوان یکی از روش های مدیریت کشور جا انداخته اند دیگر چه انتظاری می توان از افراد عادی جامعه داشته باشیم. بدیهی است دولت الگوی رفتاری شهروندان یک جامعه است لذا می بینیم به چه میزان اعتمادها بین مردم کمرنگ شده و فرهنگ دروغ و تزویر و ریا در جامعه پررنگ تر شده است و به فرهنگ غالب جامعه مبدل گشته است.

ای کاش به همین زودی سخنان بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران فراموش نمی شد که می فرمودند: « هیچ وقت کاری نکنید که اعتماد مردم سلب شود هر کاری می کنید آن را صادقانه با مردم در میان بگذارید».

رهبر و دوستان در کار بازنگری قانون


"میر حمید سالک"


بحث میزان قدرت رئیس دولت و نوع رابطۀ وی با سایر مراکز قدرت در ایران یک بار دیگر به تیتر اول خبری در رسانه های داخل و خارج تبدیل شد. موضوع نوع و حدود اختیارات رئیس جمهور نخستین بار نیست که موضوع داغ وسائل ارتباط جمعی می شود. یک بار دیگر در زمان ریاست جمهوری خاتمی این مسئله، از طریق تقدیم لایحه های "دو قلو" به قوۀ مقننه، به روزنامه ها کشیده شد. حتی در زمانی که رهبر فعلی، رئیس قوۀ مجریه بود، او هم از کمبود اختیارات خود شکایت داشت. زمانی که خاتمی این نزاع را به مجلس کشاند قصد داشت، به عنوان نمایندۀ نیروهای انتخابی، قدرت عوامل انتسابی را به چالش بگیرد. قطعاً در این موضوع نمی توان تردید داشت که در رأس همۀ این نیروهایی که مردم دخالتی در انتخاب آنها نداشتند، شخص ولی فقیه قرار می گرفت. لاجرم خاتمی به مانع بزرگ مقاومت نیروهای انحصار طلب به رهبری خامنه ای برخورد کرد. به نظر می رسد، در درگیری جدید مجلس و دولت، تمامی نیروهای حامی تک صدایی در موضعی واحد عزم خود را جزم کرده اند تا دست و پای مجلس را به طور کامل ببندند. همین مجلس بی رمق کنونی نیز از تیر رس زیاده خواهان در امان نمانده است. ظاهراً تصمیم بر این است تا این آخرین مکان ممکن برای اعمال رأی و نظر مردم، به شورایی کاملاً مشورتی تبدیل شود. فارغ از اینکه رهبر چه پاسخی به نامۀ شورای نگهبان بدهد، برای اجرایی کردن این اراده، رهبر، دولت پادگانی و شورای نگهبان در صفی واحد قرار گرفته اند. از میان گرد و غبار برخاسته از میان این نزاع تازه، به نظر می رسد رهبری با قانون شکنی، جلو دار این صف بندی است.

 گریز از قانون در جمهوری اسلامی امر تازه ای نبوده، به عنوان یک همزاد در کنار این رژیم باقی مانده است. واکاوی چرایی این مشکل می تواند موضوع بحث جداگانه ای باشد. نکتۀ مهم این است که بدانیم این ارثیه نامیمون از زمان به قدرت رسیدن خامنه ای ابعاد وسیع تری یافته است. به نحوی که آهسته آهسته این تصور پیش آمده که امورات این حکومت بدون شکستن حریم های قانونی جلو نخواهد رفت.

از همان روز اول که بحث انتخاب خامنه ای به عنوان جانشین خمینی در مجلس خبرگان طرح شد، بسیاری از کارشناسان سیاسی و آشنا به مسائل ایران دریافتند که برگزیده شدن رهبر جدید نه با در نظر گرفتن قانون بلکه بر اساس معاملات پنهان سیاسی در فضایی وهم آلود صورت گرفته است. بزرگترین دلیل با رجوع به قانون اساسی آشکار می شود. در اصل 109 قانون اساسی که شرائط لازم برای رهبر شدن ذکر گردیده، تبصره های دوم و سوم قابل اندازه گیری نیست. اما تبصرۀ اول تا حدودی دارای کیل و پیمانه است. این اصل مقید می کند شخص مورد نظر باید "صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه" را داشته باشد. یعنی فرد باید "مجتهد جامع الشرائط" باشد. یا به تعبیری که زنده یاد منتظری، از واضعین و هواداران جدی تئوری ولایت فقیه، اعلام می کند باید ولی فقیه "مجتهد اعلم" باشد. در زمان انتخاب رهبر جدید، رأی دهندگان به وی در مجلس خبرگان و آشنایان به مسائل حوزوی، حداقل از بابت سلسلۀ مدارج حوزوی، یقین داشتند که قبای رهبری بر تن خامنه ای گشاد است. همان امری که موجبات اعتراض آقای منتظری را در سخنرانی معروف 13 رجب فراهم کرد. بهرام رفیعی در مقالۀ خود با اشاره به خاطرات آیت الله منتظری مدعی می شود "رهبری" و "مرجعیت" آیت الله خامنه ای حاصل فشار نیروهای اطلاعات و سپاه بر مراجع تقلید و روحانیون بلند پایه کشور بوده است. (روز آنلاین اول آذر 89) وی در ادامۀ همین مطلب از زبان آیت الله منتظری اوضاع را چنین توصیف می کند: "بعضی از افراد جامعه مدرسين نزد من آمدند و گفتند به جامعه گفته اند به هر قيمتی كه هست بايد آقای خامنه ای را به عنوان مرجع معرفی كنيد زيرا مصلحت نظام چنين اقتضا می‎كند؛ ليكن من و بعضی ديگر مخالف بوديم، ولی كاری از ما ساخته نبود فقط از جلسه خارج شديم."  این خشت کج جدید بر روی بنای ناراست جمهوری اسلامی عامل انحرافی صد چندان در دورۀ زعامت خامنه ای شد، تا بی قانونی ها گسترش یابد. نام بردن از مجموعۀ قانون شکنی های رهبری در این دورۀ بیست ساله مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. متأسفانه ساختار حقوقی جمهوری اسلامی هم اجازه داده تا دامنۀ رفتارهای خلاف قانون در جمهوری اسلامی روز به روز افزایش یابد. یکی از این آخرین قانون شکنی ها را در عرض همین چند هفتۀ گذشته شاهد بودیم.

افزایش اختلافات بین قوۀ مجریه و مقننه بعد از دور جدید ریاست جمهوری احمدی نژاد و تشدید آن در عرض چند ماه گذشته باعث شد تا احمدی نژاد در شکایت از محدودیت های ایجاد شده از سوی مجلس نامه ای به رهبر بنویسد. رهبری که بیش از همه از میزان تخلف های "عزیز درادنۀ" خود مطلع بود، به جای نهیب بر رئیس دولت، با واگذاری حل اختلاف به شورای نگهبان در یک فرآیند غیر قانونی، نه تنها به این درگیری ها خاتمه نداد بلکه به شعله ور شدن بیش از پیش آن کمک کرد. چرا این روند غیر قانونی است؟

اگر دوباره به متن قانون اساسی باز گردیم خواهیم دید که در هیچ کجای این قانون مادر، به نقش میانجیگرانه و یا حل اختلاف مجلس با دولت برای شورای نگهبان اشاره ای نشده است. گذری به اصول 91 تا 99 مربوط به شورای نگهبان نشان می دهد، با واگذاری اختیارات وسیع به این شورا، این نهاد به نحوی در جناح مقابل مجلس و سایر نهادهای انتخابی قرار گرفته است. شاید به همین دلیل و اختلافات فراوان مجلس با شورای نگهبان بود که خمینی وادار شد دست به تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام بزند. شاید به همین علت، اگر قرار بود داوری در کار مجلس و دولت صورت بگیرد، فارغ از نواقص قانونی آن، باید این کار به مجمع تشخیص مصلحت سپرده می شد. اما خامنه ای به سه دلیل عمده شورای نگهبان را برگزید. اول آنکه می دانست افراد حاضر در شورا مطیع تر از اعضای مجمع هستند. بعد از آن مطمئن بود که مسائل مشترک او با دبیر شورا خیلی بیشتر از نطرات همسوی وی با ریاست مجمع است. اما مهم ترین نکته آن است که قرار است تصمیم بزرگی گرفته شود که تنها باید محارم از آن اطلاع داشته باشند.

این تصمیم مهم عبارت از آن است که اسباب دستگاه خلافت باید سامان یافته، قهرمان "غدیر قم" اسباب قانونی حکومت خود را، بیش از پیش، فراهم کند. به این معنی که به شکلی غیر معمول و غیر قانونی با حمایت شورای نگهبان و دولت نظامیان هم رأی بااین شورا، رهبری می خواهد در عمل و به شکل علنی به قانونگذار تبدیل شود. دخالت مستقیم و علنی در مورد وضع قانون تنها حقی است که برای ولی فقیه در قانون اساسی مصرح نشده است. به همین دلیل رهبر قصد دارد با استفاده از نزدیکان خود در هیات حاکمه، به شکلی غیر قانونی در مواد قانون اساسی برای بار دوم بازنگری نموده، ای این مسیر این حق را نبز برای خود محقق سازد. مثلثی که اضلاع آن را شورای نگهبان، دولت برآمده از قدرت نظامیان و دستگاه رهبری می سازد، تلاش دارد آخرین میخ ها را بر تابوت استقلال قوۀ مقننه بکوبند. اضلاع این مثلث با این عمل می توانند بر دامنۀ اختیارات خود افزوده، از میزان دخالت قوۀ مقننه در امورات مربوط به دستگاه عریض و طویل خود بکاهند. این ادعا در بیانات کدخدایی به وضوح دیده می شود. او می گوید: "درمواردی مانند «نظارت استصوابی شورای نگهبان»، «شمول اختیارات مقام معظم رهبری»، «اختیارات مجلس خبرگان»، «وظایف و اختیارات مجمع تشخیص مصلحت نظام» و «مواردی كه محل بار مالی آن تعیین نشده است»، مجلس  از اساس حق ورود و بررسی ندارد و در صورت ورود و رد شورای نگهبان، مجلس حق ارجاع به مجمع تشخیص مصلحت نظام را ندارد و در صورت ارجاع، مجمع حق بررسی و اظهار نظر ندارد." (سایت رادیو فردا اول آذر 89)

 نگاهی به اصل 110 و مقایسۀ آن با قانون اساسی اولیۀ بعد از انقلاب حاکی از آن است که اختیارات رهبر به مراتب بیش از آن چیزی است که در ابتدا برای خمینی در نظر گرفته شده بود. اما با همۀ این اوصاف، اگر تأثیر شورای نگهبان را در انتخابات مجلس شورا در نظر نگیریم، به لحاظ قانونی تنها جایی که رهبری حق دخالت مستقیم در آن را ندارد، همین مجلس است. طبق اصل 71 مجلس می تواند در "عموم مسائل" قانونگذاری کند. از سوی دیگر بر اساس اصل 76 مجلس قادر است تا د ر تمام امور کشور تحقیق و تفحص نماید. اما چندی پیش حق تحقیق و تفحص از نهادهای تحت نظر رهبری از مجلس بازستانده شد. این بار لازم بود تا با گرفتن اثر تقنینی مجلس بر "شمول اختیارات مقام معظم رهبری"، این تشکیلات عظیم به طور کامل صاحب اختیار شده، فارغ از هرگونه نهاد محدود کننده، هر چه می خواهد بتازاند. در این میان شورای نگهبان هم که از جمله طرفین دعوا است، قادر خواهد بود برای همیشه بحث نظارت استصوابی رابسته، آزادتر از گذشته در سرزمین بی قانونی ها اسب خود را زین کند. در ضمن بدیهی است سر دولت، یعنی عامل اصلی کشمکش، نباید بی کلاه بماند. او هم از این تصمیم هیات حل اختلاف، تو بخوان هیات حذف مجلس، بهره های بی شمار برد، تا بیش از گذشته در مقابل قانون گردن کشی کند. از آن جایی که این تصمیم، به قول مجلسیان محیرالعقول، تقریباً مجلس را از قدرت ساقط می کند با مقاومت بخش هایی از نمایندگان مجلس روبرو شد.

در اولین واکنش ها، برای اعتراض به سخنان کدخدایی به عنوان سخنگوی شورای نگهبان، نامۀ سرگشاده ای از سوی چهار نمایندۀ عضو کارگروه حل اختلاف منتشر شد. در این نامه آمده است: "مجلس شورای اسلامی در سال‌های اخير با ملاحظه شرايط خاص سياسی از اختيارات نظارتی خود از قبيل سؤال، استيضاح و تحقيق و تفحص به طور کامل استفاده نکرده و از اعمال مکانيسم‌های نظارتی از طريق ديوان محاسبات کشور و يا کميسيون اصل نودم قانون اساسی چشم پوشيده که متأسفانه اين امر به جای ايجاد تغيير در رفتار دولت سبب نقض مکرر قوانين از سوی قوه مجريه نيز شده است." (سایت رادیو فردا اول آذر 89) در پی همین مواضع آنها می پذیرند که: "مجلس شورای اسلامی با ملاحظه شرايط خاص سياسی و با نصب‌العين ‌قراردادن اوامر مکرر مقام رهبری دائر بر تعامل ميان دولت و مجلس شورای اسلامی از تعقيب ضمانت اجراءهای سنگينی چون سؤال و استيضاح رئيس جمهوری صرف نظر کرده و کوشيده است گره ای را که با دست گشوده می‌شود با دندان نگشايد." (سایت رادیو فردا اول آذر 89) هم چنین دهقانی، یکی از این چهار نماینده، در مصاحبه ای اعلام کرد که از چهارده مورد مذکور در سخنان کدخدایی تنها چهار مورد با نظر مساعد  همۀ اعضای کارگروه همراه بود. (سایت رادیو فردا اول آذر 89) در آخر لاریجانی گفت: "مصاحبه سخنگوی شورای نگهبان نظر خود آقای جنتی است و مجلس نظراتش را مکتوب ارائه داده است و آنچه که کدخدایی مصاحبه کرده، نظر جنتی است."(سایت بی بی سی اول آذر 89) در تمام این نامه ها، مصاحبه ها و سخنرانی ها دو نکته مشترک است. اول اینکه به هیچ وجه وارد "ساحت مقدس" رهبری نشوند و خود را مطیع و منقاد این مقام نشان بدهند. در مرحلۀ بعدی قصد دارند تمام خرابکاری ها را ناشی از سوء رفتارهای شخص احمدی نژاد و یا در بدترین شرائط اعضای شورای نگهبان، نشان بدهند. حتی در مورد نهاد رسیدگی کننده به این تخلفات، نویسندگان بر میزان ارادت خود به مقام رهبری تأکید کرده، پیشنهاد می کنند: "براساس اصل 110 قانون اساسی، راجع به اختیارات رهبری، می توان سازو کار تازه ای در سازمان رهبری تشکیل داد و یا قوه قضائیه شعبه خاصی برای رسیدگی به این موضوع ایجاد کند." (سایت بی بی سی اول آذر 89)  

به نظر می رسد نمایندگان مجلس یا عمق فاجعه را نمی بینند یا قادر نیستند آن را بیان کنند. البته گمان دوم محتمل تر است. شاید هم خود را به خواب زده اند تا آسوده خیال بتوانند تیغ را دست زنگی مست بسپارند. آنها یک بار دیده اند که موقع تفسیر حدود اختیارات نظارتی مجلس چگونه توسط شورای نگهبان در مقابل سرای قدرت رهبری قربانی شدند. اما باز هم کوتاه نیآمده، آزموده را دوباره می آزمایند. در چنین شرائطی رجوع دوباره به چنین رهبری آیا خود را به خواب زدن نیست؟ اگر رخوت یک خواب خود ساخته عامل این همه واماندگی نباشد، چه چیزی می تواند توجیه گر این نکته باشد که عده ای با دست خویش گور خود را بکنند؟ بخشی از نمایندگان مجلس و هم چنین عده ای از سران جناح راست در مقابل نظامیان تازه به قدرت رسیده که در مقطع کنونی رهبر به آنها نزدیک تر است، چنان تسلیم گشته اند که در روزگاری نه چندان دور در تصور هم نمی گنجید. در چنین هنگامه ای، نمایش سلب اختیار از رئیس جمهوری در بانک مرکزی و یا نمایش هایی ازاین دست بیشتر به یک کمدی می مانند. چرا که شورای نگهبانی که هم اکنون با نظامیان در یک ماه عسل طولانی به سر می برد، می تواند آنها را خلاف قانون اساسی و یا شرع تشخیص دهد. یا اینکه از سوی دولت، به بهانه ای ساده مثلاً مشخص نبودن منابع مالی طرح،  نادیده گرفته شوند. به نظر می آید اوضاع درون حاکمیت به سمتی پیش می رود که انجام چنین اعمالی چندان دشوار نباشد. تا پاسخ مردم آبستن چه حوادثی باشد. 

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

امکان فعالیت قانونی در نظام وجود ندارد


"فرشته قاضی"
f.ghazi(at)roozonline.com


مصاحبه با عمادالدین باقی ساعاتی پیش از بازگشت او به زندان انجام شد؛ او به بند 350 زندان اوین رفت تا محکومیت یک ساله اش در ارتباط  با پرونده انجمن دفاع از حقوق زندانیان را تحمل کند؛ همان وقت که پرونده دیگرش به دادگاه تجدید نظر رفت تا درباره حکم 6 سال حبس تعزیری، آن هم تنها برای یک مصاحبه، تصمیم گیری شود. او ساعتی پیش از بازگشت به زندان به روز می گوید: "واقعیت این است که امکان فعالیت قانونی با روش های مسالمت جویانه نیست و عملا نشان دادند که ظرفیت چنین فعالیت هایی در حاکمیت وجود ندارد".

سالهاست که احضار، بازپرسی، بازجویی ها و محاکمه های عمادالدین باقی به سریالی تمام نشدنی تبدیل شده است؛ روزنامه نگار و فعال حقوق بشری که که بعد از سالها زندان رفتن و شکنجه شدن و نقض حقوق شهروندی و انسانی اش، انجمن دفاع از حقوق زندانیان را با مشی تعامل با حکومت بنیان نهاد تا از حقوق زندانیان دفاع کند؛ انجمنی که اکنون پلمپ شده. عمادالدین باقی براساس نوشته سایت رسمی اش، از اردیبهشت 79 تاکنون 4 بار روانه زندان شده و مجموعا 4 سال و نیم حبس را تحمل کرده است.

مصاحبه با عمادالدین باقی، روزنامه نگار، نویسنده، فعال حقوق بشر و  بنیانگذار انجمن دفاع از حقوق زندانیان را که اکنون زندانی بند 350 زندان اوین است در ذیل بخوانید.

 

آقای باقی در حالی به زندان برمیگردید که براساس اعلام همسرتان، خانم کمالی تاکنون بیش از 85 بار بازپرسی و دادگاه داشته اید.با توجه به اینکه همیشه تاکید داشته اید در چارچوب قانون فعالیت میکنید فکر میکنید چرا چنین برخوردهایی با شما صورت می گیرد؟

آماری که توسط خانم کمالی در نامه ایشان به آقای شاهرودی اعلام شده بود مربوط به قبل از سال 86 است و اگر احضار ها و دادگاهها و بازپرسی های بعد از سال 86 را نیز لحاظ کنیم بیش از صد مورد می شود که البته همه اینها غیر از بازجویی های درون زندان است و تنها مربوط به دفعاتی می شود که برای بازپرسی و دادگاه بوده است. واقعیت این است که این حجم از برخوردها برای خود ما و خیلی از دوستان هم به شکل معما درآمده است که این همه سماجت و اصرار در بردن و اذیت کردن برای چیست؟ این سئوال برای خیلی ها مطرح است؛ به طوریکه در آخرین دادگاهی که داشتم و مربوط به  بخش دوم پرونده انجمن دفاع از حقوق زندانیان بود، قاضی از من سئوال کرد که علت این همه رفت و آمد های شما به دادگاه چیست؟ یکبار هم یکی از قضات تجدید نظر، حدود دو سال پیش این مساله را از من پرسید. آقای بهمن کشاورز یهم ک مقاله ای در روزنامه شرق نوشته و تاکید کرده بود که: "تا قبل از اینکه آشنایی مستقیمی با آقای باقی پیدا کنم احتمالاتی می دادم اما از زمانی که با ایشان از نزدیک آشنا شدم دیدم که ادبیات ایشان کاملا حقوق بشری است و تمام چارچوب ها را رعایت میکند و برایم این سئوال پیش آمد که چرا چنین برخوردهایی می شود و فکر می کنم اشتباها نام باقی را به تصحیف خوانده اند و باقی را باغی میخوانند که از نظر حقوقی معنای روشنی دارد و..." حرف آقای کشاورز درست است که طنز بود اما در اصل می گفت اینقدر این رفتارها غیر قابل توضیح است که تنها می توان اینطور توجیه کرد. اما از بازجوها گرفته تا یکی از قضات، توضیحی که در این زمینه می دادند این بود که ما به اثرگذاری افراد و فعالیت هایشان کار داریم.

 

یعنی رسما به شما گفته شده که به دلیل اثرگذاری فعالیت هایتان چنین برخوردهایی می کنند؟

من خودم پرسیدم خیلی ها تندتر حرف می زنند چرا افرادی چون من هدف هستیم؟گفتند که به میزان اثر گذاری حرفها کار داریم. شاهد زنده این قضیه هم مصاحبه با آیت الله منتظری است. مصاحبه های زیادی با ایشان انجام شده بود؛ از طرفی مصاحبه من با ایشان به لحاظ حقوقی هیچ مشکلی نداشت اما به خاطر این مصاحبه به راحتی به من 6 سال زندان داده اند. من در اصل مستقل از اینکه این پرونده مال خودم است وقتی از بیرون به آن نگاه می کنم هیچ نکته مجرمانه ای پیدا نمی کنم؛ به هر حقوقدانی هم بدهید، حتی حقوقدان طرفدار جمهوری اسلامی، می تواند نکته ای خلاف قانون و مجرمانه در این مصاحبه پیدا کند. در بازجویی ها هم پرسیدم صدها مصاحبه در رسانه های تصویری و صوتی در دنیا منتشر می شود؛ حتی مهم تر از این مصاحبه اما تا کنون نشنیده ایم که کسی را به خاطر یک مصاحبه بازداشت و زندانی کنند. وقتی اینها را گفتم بازجو با این تصور که من قصد عادی سازی و عادی نشان دادن این مصاحبه را دارم جواب داد که اتفاقا این مصاحبه اثرگذاری خیلی زیادی داشته و موجب احیا کردن آیت الله منتظری شده است.

 

در اصل خشم جکومت از نشان دادن تصویر آیت الله منتظری باعث شده برای شما 6 سال زندان بدهند؟ آن هم در شرایطی که آیت الله منتظری ممنوع التصویر یا ممنوع المصاحبه نبوده. درست است؟

بله، تلاش شده بود آیت الله منتظری در سال های گذشته بایکوت شود و از نظر ایشان از این طریق احیا شدند.

 

اگر کمی به گذشته برگردیم مقالات شما درباره قتل های زنجیره ای و همچنین برخی کتاب هایتان در این زمینه، حساسیت های بسیاری به دنبال داشته و بعد از آن بوده که سعی کرده اید ادبیات کاملا حقوق بشری در چارچوب قانون داشته باشید.  آیا در بازجویی ها و بازپرسی هایتان  در مورد انها سئوال نمی شد؟این برخوردها با شما ربطی به آنها پیدا نمی کند؟

گذشته از میزان حساسیت حاکمیت نسبت به مرحوم آیت الله منتظری و اندیشه ها و طیف فکری ایشان که به نظر برخی، عامل اصلی برخورد با افرادی مثل من بوده مانند ممنوعیت از حق تدریس و حق امتیاز نشر و نشریه، بسیاری هم اتفاقا عامل اصلی این برخوردها را به کتاب تراژدی دموکراسی در ایران و مقالات مربوط به قتل های زنجیره ای ربط میدهند. خب من مجازات آنها را کشیده ام اما می بینم با اینکه سالها گذشته و محکومیت آنها را گذرانده ام، باز در بازجویی ها به آنها اشاره می شود و بازجو رسما می گوید شما آن مقالات را نوشتید یا آن کتاب را نوشتید و به نظام ضربه زدید.  البته منظورشان از ضربه به نظام، ضربه به خودشان بود. من هم پاسخ دادم که برخلاف قانون و برخلاف شرع، خون عده ای ریخته شده و ما نیز نوشتیم و هیچ کار خلافی هم نکردیم.  یکبار هم به بازجو گفتم: "اگر در گذشته یعنی در سال 79 – 80 حساسیت تان بحث قتل های زنجیره ای بود و آن مقاله اعدام و قصاص که در روزنامه نشاط منتشر کرده بودم که برای آن مقالات مربوط به قتل های زنجیره ای 3 سال و برای آن مقاله اعدام و قصاص 4 سال قاضی مرتضوی حکم داد {که البته در دادگاه تجدید نظر این حکم به 3 سال تقلیل پیدا کرد و دوباره در سال 86 به دلیل همان مقالات و اتهامات قبلی 1 سال زندانی شده ام} و زندانش را کشیدم و {گرچه بحث قتل های زنجیره ای و اعدام و قصاص هم مرتبط با حقوق بشر بود}، بعد هم تغییر فاز دادم  و به دلایلی به این جمع بندی رسیدم که بر کارهای حقوق بشری متمرکز شده و فعالیت کنم و از حوزه سیاست فاصله بگیرم. در این مدت هم فعالیت هایم درباره زندانیان و حقوق زندانیان بوده و اصلا سیاسی ننوشته ام."بعد از او سئوال کردم:"چرا اینقدر روی من حساسیت دارید؟من که به سیاست و قدرت، کاری ندارم و در چارچوب قانون، کار حقوق بشری می کنم و انجمن هم براساس مجوزی که جمهوری اسلامی داده فعالیت می کند و..." بلافاصله بازجو حرف مرا قطع کرد و گفت: "حقوق بشر نه، براندازی نرم". سئوال جدیدی برای من پیش آمد که اگر قرار باشد کسی در چارچوب قانون، فعالیت حقوق بشری بکند و اسمش بشود براندازی نرم، خب اصلا نمی توان هیچ فعالیتی کرد. گفتم اگر کسی لائیک باشد و اعتقادات مذهبی هم نداشته باشد و فعالیت حقوق بشری کند شما با این دید امنیتی که دارید می توانید آسمان و ریسمان ببافید و بگویید که فلانی رندانه و زیرکانه و غیر مستقیم دنبال به زیر کشیدن مفاهیم دینی است و از طریق ترویج حقوق بشر و سکولاریسم می خواهد مبانی دینی را متزلزل کند. هرچند این از نظر عقلی و حقوقی نچسب است اما شما با یک من سریشم ممکن است بتوانید بچسبانید اما در مورد من این هم صدق نمی کند. چون من از منظر درون دینی نگاه می کنم و می خواهم میان دین و حقوق بشر سازش نشان بدهم. جواب بازجو خیلی پرمعنا بود. گفت :"اتفاقا از نظر ما کاری که شما می کنید خطرناک تر از کاری است که لائیک ها می کنند. شما خطرناک تر از آنها هستید ما تکلیفمان با آنها روشن است. آنها آن طرف جوی هستند و ما این طرف جوی. مشکل ما با شما این است که می خواهید همان ها را در قالب دین بگویید". گفتم:" پس هیچ حرفی برای گفتن نداریم و از هر حوزه ای که وارد شوم خطرناک محسوب می شوم. از هر موضعی که وارد شوم شما تصمیم خود را گرفته اید که این برانداز است و حکم تان را هم صادر کرده اید."البته در اینجا باید توضیح بدهم که در کار حقوق بشری اصلا قطب بندی لائیک و مذهبی و... نداریم؛ تنها دارم گفتگویی راکه با بازجو بوده بازگو می کنم.

 

و این برخوردها و احضارها و زندان های پیاپی چه تاثیری بر خانواده شما و روند زندگی آنها داشته است؟

این یک نزاع فرسایشی است؛ نزاعی که باعث فرسایش روح و روان خود من و خانواده می شود.  گاهی در این سال ها شرایطی برای ما ایجاد شده که وقتی به زندان رفته ام تازه یک کمی احساس آرامش به من دست داده است. به خاطر اینکه بیرون از زندان اینقدر انسان را در حالت تعلیق نگه می دارند و خانواده را دچار اضطراب و استرس می کنند که دادگاه چه می شود و... که در اصل نمی توانی هیچ برنامه ای برای زندگی ات بریزی و دچار حالت عدم ثبات هستی؛ مثل آدم های دریا زده که وقتی از کشتی پیاده می شوند احساس می کنند پایشان را جای سفتی گذاشته اند. زندگی در تعلیق هم همین است.زیر پایت سفت نیست و وقتی زندان می روی انگار از بلاتکلیفی در آمده ای. در اصل بخشی از این نزاع فرسایشی، زندان است و بخش مربوط به بیرون از زندانش هم خیلی سخت است. در تمام این مدت چیزی که برای خود من مهم است این است که لحظه به لحظه اش توام با نقض قانون است و هیچ جا قانون و حقوق فرد به عنوان یک شهروند و یک زندانی رعایت نمی شود؛ نه حقوق خودش و نه حقوق خانواده اش. داستان ما فقط محدود به این هم نبوده است. همین ایام مهمانی داشتم؛ یکی از اساتید دانشگاه بود که حکم انضباطی داده و او را برکنار کرده بودند.چنان دچار آشفتگی و به هم ریختگی بود که می دیدم چه تاثیرات مخرب وخیمی روی او و خانواده اش گذاشته؛ به صرف اینکه چند ماهی است از هیات علمی کنار گذاشته شده روح و روان و زندگی اش به هم ریخته بود. وقتی به خودم نگاه کردم دیدم تدریس می کردم، جلویم را گرفتند، روزنامه درآوردم توقیف کردند، مجوز نشر گرفتم نگذاشتند... تک تک اینها کافی است برای بر هم ریختن آسایش خانواده و زندگی و همه برای ما یکجا اتفاق افتاده است. منحصر به من هم نبوده؛ همسرم یک مجله خیلی فرهنگی منتشر می کرد توقیف کردند و به دادگاه کشیدند. در دادگاه هیات منصفه به اتفاق آرا تبرئه کردند و قاضی نیز حکم به برائت داد و اولین بار بود که هیات منصفه به اتفاق آرا تبرئه می کرد اما مجله اش را رفع توقیف نکردند، تنها به صرف اینکه با بنده نسبتی داشته است. مجوز انتشارات او نیز به همین دلیل لغو شد. البته همسرم و خانواده نیز همراه و صبورند.

 

شما بعد از آزادی از زندان و وقتی تصمیم گرفتید کار سیاسی را کنار بگذارید و کار حقوق بشری بکنید انجمن دفاع از حقوق زندانیان را بنیان گذاشتید و اعلام کردید که این انجمن در چارچوب قانون و تعامل با حکومت فعالیت خواهد کرد اما همین انجمن نیز پلمپ شد و شما به دلیل پرونده همین انجمن زندان می روید.

ما وقتی این انجمن را تاسیس می کردیم کسانی بودند که گرایش شان این بود که این حکومت اصلا مقید به قانون نیست و وقتی ما اعلام کردیم مشی ما تعامل است از سوی برخی افراد رادیکال مورد اتهام و انتقاد قرار گرفتیم.به قول برخی دوستان اگر سابقه من نبود، انجمن را متهم میکردند به انجمنی دولت ساخته اما وضعیت من مشخص بود؛ همیشه در جبهه انتقادی بوده ام از همان زمانی که خدمت آیت الله منتظری بودم و هیچ وقت کار دولتی هم نداشتم و کارم تدریس و نوشتن بوده. همین سابقه باعث شد خیلی مشکلات پیش نیاید اما به هر حال مطرح کردند که حکومت اهل تعامل نیست و اسامی دیگری روی ما گذاشتند  و متهم کردند به سازش و مسامحه و مشروعیت سازی برای حکومت و... واقعیت این است که ما باید امتحان می کردیم و می رفتیم توی عمل، تا ببینیم موفق می شویم یا خیر؟ رفتیم مجوز گرفتیم و در چارچوب قانون اساسنامه ما مورد تایید قرار گرفت. یادم است حتی یکی از بیانیه های انجمن اینقدر لحن و ادبیاتش از نظر حقوقی درست و منطبق بر قانون بود که یکی از معاونین رئیس وقت قوه قضائیه می گفت کاش همه مخالفین ما اینقدر منصف بودند  و نوع رفتار انجمن شما را داشتند. اینها را گفتم که بگویم شدت برخوردی که با انجمن شد؛ آزار و اذیت ها، توقیف و پرونده سازی ها هیچ تناسبی با فعالیت های ما نداشت.

 

آقای باقی شما می گویید برخوردهایی که شد تناسبی با فعالیت های انجمن نداشت. خب چرا این برخوردها با انجمن صورت گرفت؛ ان هم انجمنی که فعالیت سیاسی نداشت و مشی آن بر تعامل بود؟

من این سئوال را در یکی از بازجویی ها مطرح کردم که مشی انجمن تعامل بوده و اینطور مورد اتهام قرار گرفته. اگر قرار بود مواضع تند اتخاذ کنیم و بگوییم تعاملی سرتان نمی شود چه می کردید؟ ما حداقل بیانیه می دادیم، بیشتر با مسئولان نامه نگاری می کردیم و مشکلات را می گفتیم؛ گاهی اثر داشت و توجه می  کردند و گاهی هم نه. تلاش ما کمک به زندانیان بود و کار تبلیغاتی سیاسی هم نمی کردیم. وقتی گفتم مشی ما تعامل بوده، بازجو در جواب گفت: "تعامل نه، اثر گذاری در قوه قضائیه برای به انحراف کشیدن مسیر پرونده ها".  همین نشان می دهد که هیچ جوری نمی توان کار کرد، نه قانونی و نه غیر قانونی. مشکل نوع نگاه است وقتی همه چیز امنیتی شد و همراه با سوظن، هیچ کاری نمی توان کرد.

 

یعنی به این نتیجه رسیده اید که جمهوری اسلامی اهل تعامل نیست و هیچ فعالیتی، حتی در چارچوب قانون نمی توان انجام داد؟

من هنوز هم دلم نمی خواهد بگویم نمی شود و دچار انسداد کامل هستیم. دلم نمی خواهد ولی واقعیت این است که رفتارهایی که شد نشان می دهد ـ چه دلمان بخواهد چه نخواهد ـ امکان فعالیت قانونی با روش های مسالمت جویانه که روش خیلی از تشکل های دیگر هم بوده نیست و عملا نشان دادند که ظرفیت چنین فعالیت هایی در حاکمیت وجود ندارد.

 

آیا به همین دلیل این مدت سکوت کرده اید و مصاحبه یا مقاله ای از شما منتشر نشده است؟ در اصل فعالیت مطبوعاتی یا حقوق بشری نداشته اید؟

اگر منظورتان پس از انتخابات است، بخشی از آن را به عنوان خانواده ای که زندانی دارد، مسایل خاص خود را داشتیم و پس از آن 6 ماه خودم در زندان بودم. در عین حال دلایل مختلفی هم بخصوص در 6 ماه گذشته وجود داشت و یک بخش آن این بود که کارهای درمانی داشتم. بخش دیگر این بود که کار اصلی من در تمام این سالها تحقیق بوده و منبع گذران زندگی ام، کتاب هایی بوده که می نوشتم و این مدت هم مشغول تکمیل و نوشتن کتاب هایم بودم. دلیل دیگرش هم این بود که اصلا روزنامه ای نبود که بنویسم. روزنامه هایی که هستند اینقدر برایشان شرط و شروط گذاشته اند که سراغ برخی افراد چون ما نمی توانند بیایند. من هم نمی خواهم این روزنامه ها حیاتشان به خطر بیفتد؛ به هر حال عده ای از این روزنامه ها نان می خورند. مجموعه ای از این ملاحظات بوده. بگذریم از اینکه دادگاه مرا از فعالیت های رسانه ای و مدنی محروم کرده است.

 

هر گز تصور چنین روزهایی را می کردید؟ وقایع یک سال و نیم گذشته و انسدادی که می گویید و.....

صادقانه می گویم هرگز پیش بینی چنین روزها و چنین اتفاقاتی را نمی کردم. در انجمن تصورم این بود که تجربه جدیدی عرضه خواهیم کرد؛ با کمک دوستان می خواستیم نشان دهیم ظرفیت هایی است که مغفول واقع شده؛ برای تعامل و احترام به قانون و می شود با کسانی که حتی به ما دید بدی دارند نیز گفتگو کرد. فکر می کردیم این هم برای خود ما خوب است و هم برای دیگران و می توان اعتماد سازی کرد و انتقاد به رسمیت شناخته شود. وقتی شروع کردیم خیلی ها روی خوش نشان نمی دادند اما کم کم داشت اعتماد سازی هایی می شد و همه نگاهشان امنیتی نبود. اما در اتفاقاتی که یک سال و نیمه گذشته افتاد بیشترین آسیب را حقوق بشر دید. از نظر سیاسی ممکن است جریانات مختلف سیاسی سود و زیان کرده باشند، حتی نیروهای سیاسی که الان مغضوب حاکمیت هستند از طرفی زیان دیده اند و از طرفی سود هم برده اند شاید ده سال هم تلاش میکردند نمی توانستند واقعیت جناح مخالفشان را اینطور بیان کنند. در اصل برخی تحولات 20 سال جلو افتاد. از این لحاظ باید گفت جریانات سیاسی در این حوادث برد و باخت هایی داشتند ولی جریان حقوق بشر در یک سال و نیم اخیر باخت مطلق داشته است.متاسفانه در منازعات و تنش های اولین چیزی که آسیب می بیند حقوق بشر است. در قضیه 11 سپتامبر هم دیدیم در کشوری که مهد آزادی است تمام چیزهایی که جزو مقدسات آزادی و حقوق بشری بود به راحتی نقض می شد هر چند آنجا مطبوعات آزاد بودند و می نوشتند و کمک می کردند تا بیشتر آسیب وارد نشود. اما اینجا و در یک سال و نیم اخیر حقوق بشر باخت مطلق داشته؛ حتی خیلی از مقرراتی که تا قبل از این تا حدی رعایت می شد الان اصلا نمی شود. قبلا خیلی نقض حقوق بشر صورت می گرفت اما الان بسیار بیشتر شده.شما به عنوان مثال ببینید تلفن، از ابتدایی ترین حقوق زندانیان است؛ وقتی این حق را می گیرند و تبدیل به امتیاز می کنند واقعا فاجعه است. حق ارتباط با جهان خارج و خانواده، جزو حقوق زندانی است مثل غذا و آب و نمی توان تلفن، مرخصی و ملاقات را دریغ کرد. اما می بینیم که این حقوق اولیه و بدیهی را می گیرند و تبدیل به امتیاز می کنند. معلوم نیست کجا دانش آموخته حقوق شده و در چه کلاسی درس خوانده اند که ابتدایی ترین حقوق انسانی و قانونی را رعایت نمی کنند و تبدیل به امتیاز می کنند. با منطق های پوچ خلاف شرع، خلاف عقلانیت، خلاف اخلاق و خلاف قانون وضعیت را بدین جا رسانده اند. در شرع اسلام و احکام فقهی هم دستوراتی داریم که به طور مثال 800 الی 900 سال پیش در متون فقهی ما ذکر شده که یک کافر حربی، یعنی یک غیرمسلمانی که دست به اسلحه برده و جنگیده، حق ندارید اموالش را به مصادره برید و حقوقش را تضییع کنید و... و من تعجب می کنم به همین راحتی به اراده خودشان، حق را تبدیل به امتیاز می کنند. قبلا این موارد حداقل رعایت می شد. سال 79 – 80 البته برای ما این اتفاق افتاد که نزدیک به دو سال قطع تلفن بودیم و حتی شب عید هم نگذاشتند من و آقای گنجی تلفن هم بزنیم. اما آن موقع این نوع رفتارها محدود بود؛ در مورد چند نفر اتفاق می افتاد اما الان رویه شده و برای همه چنین می کنند.

 

با این اوصاف شما چشم انداز آتی را چگونه می بینید؟ به چه سمتی می رویم؟

دامنه نادیده گرفتن حقوق و قوانین چنان گسترده شده که جریان حقوق بشر دچار باخت مطلق شده؛ هر چه می گذرد نشانی از بهبود نمی بینم و اوضاع وخیم تر هم می شود. مگر اینکه اراده ای، تصمیمی در کشور بخواهد دست به تجدید نظر اساسی در روند ها و اتفاقات بزند. متاسفانه اتفاق بزرگی که افتاده این است که قبح قانون شکنی، بی احترامی به قانون، شکنجه و اعدام و خیلی چیزهای دیگر ریخته و با این شرایط نه تنها وضع بهتر نخواهد شد بلکه حقیقت این است که من واقعا به شدت نگران تکرار تجربه های تلخ دوران قبل از دوم خرداد1376 و خاطرات تلخی که برای جمهوری اسلامی رقم خورده هستم.

 

در این میان نقش فعالان حقوق بشر را چگونه می بینید؟ آیا توانسته اند بر جریانات یک سال و نیم اخیر تاثیری بگذارند و آیا می توانند و این توان را دارند که از وقوع چنین حوادثی جلوگیری کنند؟

اگر جریان حقوق بشر و نهادهای حقوق بشری می توانستند به عنوان یک جریان مستقل از جناح ها و گروههای سیاسی، شناخته شوند و عمل کنند، قطعا می توانستند تاثیر گذار باشند اما نتوانستند. واقعیت هم این است که در این زمینه اشتباه فقط از طرف فعالین حقوق بشر نبوده که نتوانسته اند مستقل باشند و ادبیاتشان به سمت سیاست کشیده شده؛ مسئولیت این مساله را نباید تنها متوجه فعالین حقوق بشر دانست زیرا حکومت، نقش زیادی داشته و با برخوردهای غیر منطقی و برخورد امنیتی، آنها را به سمت تقابل سوق داده و اجازه نداده به عنوان یک جریان مستقل حقوق بشر شناخته شوند؛ منظورم مستقل از نیروهای سیاسی است. کسانی هم که می خواستند اینکار را بکنند، به انحا مختلف مورد اذیت و آزار قرار داده است. در کل نمی توان نمره خوبی به توفیق جریانات حقوق بشری در یک سال و نیم اخیر داد اما من مسئولیت آن را فقط متوجه فعالان حقوق بشری نمیدانم و بیشتر متوجه حکومت میدانم.

فعالان حقوق بشر باید در حوزه های مدنی کار می کردند و اجازه نمی دادند حقوق بشر تبدیل به کالای سیاسی شود. متاسفانه ما بیشتر فعالیت را محدود کردیم به زندانیان سیاسی و فراترکه رفتیم در نهایت بحث توقیف مطبوعات بود. در صورتی که بحث آموزش و مسکن و بیکاری و خیلی چیزهای دیگر است که ارتباط مستقیم با زندگی مردم داشت و دارد و باید توجه می شد. در مورد زندانیان نباید به زندانیان سیاسی محدود باشد این از اشتباهاتی است که همیشه داشته ایم. در انجمن دفاع از حقوق زندانیان سعی کرده بودیم از این اشتباهات جلوگیری کنیم و هر کسی به صفت زندانی بودن، فارغ از اتهامی که دارد اگر به دفتر ما مراجعه می کرد، ما کاری به ایمان و ایدئولوژی و جرم او نداشتیم، به صرف اینکه زندانی است حقوقی داشت که باید از آن دفاع می کردیم لذا به طور مثال از 500 زندانی و خانواده زندانی که به ما مراجعه می کردند بیش از 450 نفرشان زندانی عادی و غیر سیاسی بودند. متاسفانه نوع رفتاری که با ما شد نشان داد که اجازه نمی دهند فعالان حقوق بشر تجربه کنند و با آزمون و خطا جلو بروند. در اصل این مدت دور بودن از حوزه های اجتماعی و مسائل مبتلابه مردم از سوی فعالان حقوق بشر و تنگ نظری های حکومت کار و... کار را به اینجا کشیده که نمره خوبی نمی توان به حصول موفقیت فعالان حقوق بشر داد.

 

عاشورا تجلی حقیقت نه خرافه

هادی قابل

 

سوگمندانه باید اعتراف کنیم که دست‌هایی آشکار یا پنهان ، با آگاهی یا بدون آگاهی، عمدی و یا سهوی، با نیت سوء یا با نیت خیر، در حوزه‌هایی از باور ما شیعیان دست برده‌اند. این دست بردن، گاه درقالب تحریف صورت گرفته، گاه در غالب غلو و گاه در صورت خرافه تجلی یافته است. نخست از هریک از این سه واژه تعریفی ارایه می‌کنم.

 

تحریف: تحریف از ماده "حرف" و از واژگان عربی است. به معنای متمایل کردن چیزی از مسیر اصلی و وضع اصلی که داشته و یا باید داشته باشد. به عبارت دیگر تحریف نوعی تغییر و تبدیل است. عمید در فرهنگ فارسی خود چنین می‌گوید" تحریف،کج کردن؛ گردانیدن؛ تغییر و تبدیل دادن؛ و گردانیدن کلام کسی از وضع و طرز و حالت اصلی خود؛ بعضی حروف کلمه را عوض کردن؛ وتغییر دادن معنی آن."

 

غلو: عمید می‌گوید"غلو، از حد درگذشتن؛ تجاوز کردن از حد؛ زیاده روی در کاری یا در وصف کسی وچیزی؛ گزاف‌کاری؛ گزافه گویی. دراصطلاح علم بدیع، آنست‌که شاعر یا نویسنده در وصف کسی یا چیزی به حدی مبالغه کند که محال به نظر آید."

 

خرافه: عمید می‌گوید،" خرافه، حدیث باطل؛ سخن بیهوده و یاوه."

 

علامه دهخداچنین می‌گوید:" آن چه از میوه چیده شود؛ سخن خوش که از آن خنده آید؛ افسانه؛ حدیث دروغ؛ کلام باطل و افسانه‌ای که اصل ندارد؛ عقیده باطل و بی‌اساس؛ "خرافات" جمع "خرافه" است و آن نیز به ترهات؛ داستان های شب؛ موهومات؛ سخنان بیهوده و پریشان که خوشایند باشند؛ معنا شده است."

 

در وجه نام‌گذاری اباطیل وافسانه‌ها به "خرافه" آن‌گونه که از روایات بر می‌آید چنین است که: مردی ازقبیله "غدره" مدتی به اسارت جنیان درآمد(جن زده شد) او پس از بهبودی از مشاهدات خود از پریان برای دیگران بازگو می‌کرد. از آن‌جا که باور کردن چنین گفته‌هایی مشکل وغیر طبیعی می‌نمود، سخنان او را دروغ می‌پنداشتند و می‌گفتند:"هذا حدیث خرافه وهی حدیث مستملح کذب" این سخن خرافه است هرچند که دروغ نمکینی است.(الاصابه فی تمییز الصحابه، 1/423) بنابراین واژه خرافه چنین در فرهنگ جامعه‌ها رواج یافت که به هر سخن باطل وافسانه‌ای؛ و موهامات عنوان خرافه را اطلاق می‌کردند.

 

خرافه یکی از بزرگترین مانع‌های درست اندیشی انسان است. خرافه بسان تارهای عنکبوتی است که بر دور فکر آدمی تنیده می‌شود. خرافه حق و حقیقت را وارونه و چراغ عقل و خرد را خاموش می‌کند.

 

همین آمیزش خرافه و حقیقت، در حوزه عقیده و باور، سبب شده است که برخی پندارند، دین، مذهب، و آن‌چه مربوط به ایمانیات انسان‌ها می‌شود، از مقوله خرافات است.جامعه شناسان معروفی چون کنت، دورکیم، فرایزر، لوئی بروئل، بر این باورند که" میان مذهب، دین، خرافه وسحر رابطه ای تنگاتنگ وجود دارد؛ مذهب مرحله تکامل یافته خرافه و سحر است."

 

لذا فرایزر به اقتباس از آگوست کنت مراحل معرفتی حیات بشر را به سه دوره تقسیم کرده است:" دینی، فلسفی و علمی. و دین و مذهب آمیخته با خرافات را منحصر به دوران کودکی انسان می‌داند و نقش آن‌ را در دوره‌های بعدی پایان یافته تلقی می‌کند."

 

در واقع این دسته از جامعه شناسان می‌خواهند بگویند که: انسان از دوران دوری از واقعیت، وگرفتار در چنبره خرافه، سحر، دین و مذهب گذر کرده است و به دوره ترقی و تکامل علم رسیده است !

 

در نقطه مقابل این دسته، جامعه شناسان دیگری قرار دارند، مانند ماکس وبر، لیتل وجرج کالنگوود که"مذهب را نوعی "تعلق خاطر" می‌دانند که هرکسی فاقد آن باشد، هرگز نمی‌تواند واقعیت آن را درک کند و آن‌را بشناسد."

 

استاد علامه طباطبایی دراین رابطه می‌گوید:"تقسیم حیات معرفتی بشر به سه دوره (دینی، فلسفی، علمی) چندان شاهد علمی و تاریخی ندارد. زیرا آن‌چه ما از تاریخ مذهب و فلسفه مشاهده می‌کنیم، بطلان این مطلب را اثبات می‌کند. به دلیل این‌که طلوع آیین ابراهیم (ع) بعد از دوره ظهور فلسفه در هند و مصر و کلدان، وقوع یافته است. چنان‌که ظهور مسیح (ع) بعد از فلسفه یونان بوده است. همین طور آیین اسلام بعد از ظهور دوره فلسفه یونان و اسکندریه بوده است. این چیزی است که با اظهارات کنت و فرایزر چندان سازگاری ندارد."

 

علاوه براین ادیان توحیدی، و پیامبران بزرگ الهی(ع) و سایر رهبران دینی و بویژه کتاب بزرگ آسمانی" قرآن مجید" همواره با خرافات، تحریف و غلو مبارزه کرده‌اند، و انسان‌ها را به خردورزی و استدلال فرا خوانده‌اند. به‌گونه‌ای که اگر بگوئیم پرچمدار مبارزه با انحرافات فکری و اندیشه‌ای و خرافات، ادیان توحیدی و رهبران و کتاب‌های مقدس آن‌ها بوده‌اند؛ سخنی گزاف نخواهد بود. اما با کمال تاسف همان‌گونه که در سایر علوم و مکاتب خرافه ، تحریف و غلو راه یافته است، در ادیان و مذاهب توحیدی هم خرافه، تحریف، و غلو راه یافته است!

 

یکی از مبانی و الگوهای معرفتی مسلمانان و بویژه شیعیان و حتی همه آزادی‌خواهان جهان، واقعه مولمه عاشورای شصت ویک هجری قمری است، دراین واقعه یکی از برجسته ترین انسان‌های تاریخ بشریت، امام حسین بن علی (ع) با جمعی از فرزندان،برادران، بستگان، یاران، در مصافی نابرابر، به شهادت می‌رسند. هدف نهضت حسین (ع) اصلاح جامعه و برچیدن حاکمیت ظلم و جور، جهل زدایی، رفع تحیر و سرگردانی مردم، تحقق عدالت، امنیت اجتماعی برای مظلومان و ... بوده است. متاسفانه این نهضت روشنگر، حیات آفرین،و الگوی مبارزه با ظلم و ستم، در گذر تاریخ حدود1370 ساله خود دستخوش تحریف، غلو، و خرافات گردیده است. اگر مبارزه بسیاری از عالمان روشن اندیش در سده‌های گذشته و حال با این انحرافات نبود، امروز از اهداف قیام حسینی و اصل واقعه چیزی باقی نبود.

 

تحریف، خرافه و غلو در واقعه عاشورا به شکل‌های گوناگون صورت گرفته است. در این مجال به پاره‌ای از آن‌ها اشاره می‌کنم:

 

1)‌تحریف در متون روایی: سخنان و اشعاری به امام حسین(ع) و سایر معصومین (ع) نسبت داده شده است که بسیار هم در بین مردم و اهل منبر مشهور است، لکن متتبعان در احادیث، برای آن‌ها سندی نیافته‌اند، و این احادیث را مجعول می‌دانند. اگرچه برخی از نویسندگان مشهور و معاصرهم آن‌هارا مسلم الصدور پنداشته‌، و بدون تامل و تحقیق، در آثار خود به عنوان سخنی از امام حسین(ع)، یا سایر معصومین(ع) آورده‌اند. غافل از آن‌که هرگز این سخن از معصوم(ع) صادر نشده است، و این مصداقی از ضرب المثل معروف است که می‌گوید:"رب مشهور لا اصل له = ای بسا سخن مشهوری‌که اصل و اساسی ندارد."

 

برخی از این سخنان و یا اشعار از زبان گویندگان و یا سرایندگان، تحت عنوان زبان‌حال گفته شده اما به مرور زمان به معصومین(ع) نسبت داده شده است.

 

1-1: " ان الحیات عقیده وجهاد." سخنی منسوب به امام حسین (ع) است که هیچ سندی برای آن در مجموعه‌های روایی یافت نشده است. مرحوم شهید مطهری معتقد است" علاوه بر این‌که این سخن را سند و مدرکی نیست، ار نظر مفهوم و محتوا هم نمی‌تواند درست باشد"(انسان کامل ص 130). زیرا هر عقیده‌ای که مطلوب نیست که جهاد و مبارزه در راه آن مطلوب باشد! این سخن دست‌آویز هر مکتب و مرامی می‌تواند قرار گیرد! حتی گروه‌های انتحاری و سلفی هم از همین اندیشه پیروی می‌کنند!

 

بلی این سخن از حسین‌بن علی(ع) است:«لیس الموت فی سبیل العز الا حیاه خالده، و لیست الحیاه مع الذل الا الموت الذی لا حیاه معه.»(احقاق الحق و ازهاق الباطل، قاضی نور الله شوشتری،ج 11، ص 601)مرگ در راه عزت، به جز زندگی ابذی نیست. و زندگی با ذلت و خواری، به جز مرگ فاقد حیات نیست.»

 

2-1: " ان کان دین محمد لم یستقم، الا بقتلی فیا سیوف خذینی" این سخن هم به امام حسین (ع) منسوب است. اولا، این سخن حدیث نیست، بلکه بیتی از یک قصیده است، که متاسفانه برخی آن‌را به عنوان روایت با قال الحسین (ع) نقل می‌کنند! ثانیا، این شعر از خطیب و شاعر نامی شیعی، شیخ محسن هویزی حائری، معروف به "ابوالحب حویزی" است که دارای دیوان شعری به‌نام" الحائریات" است. او به عنوان زبان حال برای ابوالاحرار حسین بن علی(ع) قصیده بلندی می‌سراید که از جمله این بیت است:

 

اعطیت ربی موثقا لا ینقضی

الا بقتلی فاصعدی و ذرینی

ان کان دین محمد لم یستقم

الا بقتلی یا سیوف خذینی

(سیمای کربلا، حریم حریت ص216و تراث کربلا ص155)

 

3-1: " اسقونی شربه من ماء"  این قطعه‌ای از یک سخن بلندی است که کتاب‌های پر از دروغ و جعلیات، چون منتخب طریحی، اسرارالشهاده دربندی، و جواهرالکلام فی سوانح الایام اشرف الواعظین، آن‌را به‌عنوان گفتگوی امام حسین (ع) با عمر سعد بیان کرده‌اند، که امام از عمر سعد سه خواسته را مطرح کرد" 1- بگذارید به حرم رسول خدا، مدینه برگردم! 2- جرعه‌ای آب به من بنوشانید که جگرم از تشنگی سوخت! 3- اگر چاره‌ای جز جنگیدن با من را ندارید، پس لااقل تن به تن به‌جنگ من آیید!"

 

این متن خود گویای ساختگی بودن این خبر است. امام از افراد دون و فرومایه، در شرایطی که همه عزیزان و یارانش به شهادت رسیده‌اند، آن همه موعظه، بحث، گفتگو و نشست با عمرسعد برای جلوگیری از جنگ را بی ثمر دیده است، حال بازهم خواسته‌هایی این چنین بیان می کند! آیا از شخصیتی چون حسین بن علی (ع) که می‌فرماید:" ازما خاندان ذلت به‌دور است." ممگن است که چنین خواسته‌ای مطرح شود؟! این سخن در مدارک معتبر دیده نشده است.

 

4-1: " هل من ناصر ینصرنی" برای این سخن بسیار مشهور که به امام حسین (ع) نسبت داده شده است سند و مدرکی یافت نشده است. حتی سخنان مشابه و هم معنایی که در توجیه آن نقل می‌شود در منابع مستند و قابل قبول یافت نشده است.(فرهنگ عاشورا، جواد محدثی ص 472-470).

 

5-1:" تفسیر کهیعص" در روایتی بلند راوی از قول امام زمان (عج) نقل می‌کند که: به امام عرض کردم، مرا از تاویل "کهیعص" آگاه ساز. امام فرمود...کاف یعنی کربلا، های آن یعنی هلاکت عترت، یای آن یعنی یزیدبن معاویه که به حسین ستم کرد، عین آن یعنی عطش و تشنگی حسین، و صاد آن صبر او است.... این روایت را حتی بزرگانی چون شیخ صدوق، در کمال الدین و تمام النعمه(ص 456-454) آورده است! اما محقق منتقد علامه شیخ محمد تقی شوشتری، رجالی بزرگ شیعی، در"الاخبار الدخیله- الباب الثانی فی الاحادیث الموضوعه" اولین حدیث جعلی که آورده همین حدیث است و در مورد آن بحث مفصلی کرده است.!

 

6-1:" کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"- هر روز عاشورا و هر سرزمینی کربلا است." این روایت را برخی به امام صادق(ع) نسبت می‌دهند. بسیار هم مشهور است، و تقریبا تبدیل به شعاری برای همه اهل منبر و مداحان و هیآت مذهبی شده است. اما برای این سخن هم هیچ مدرک و سند معتبری یافت نشده است! بلکه روایات متعدد و معتبری در مجموعه های روایی نقل شده است که به لحاظ مفهوم و معنا با این سخن تعارض و تضادی آشکار دارند. از جمله روایتی است که امام صادق (ع) از پدر بزرگوارش از امام زین العابدین از امام حسن مجتبی (علیهم السلام) نقل می‌کند که آن حضرت در رابطه با پیشگویی شهادت برادرش فرمود:" لا یوم کیومک یا ابا‌عبدالله." هیچ روزی همانند روز- شهادت- تو ای حسین، نخواهد بود." این حدیث از زبان امام سجاد(ع) هم نقل شده است که فرمود:" لا یوم کیوم قتل ااحسین."پس چگونه ممکن است که در هر روزعاشورایی هم‌چون عاشورای حسین و در هر زمینی کربلایی هم‌چون کربلای او باشد؟! طبیعتا این عاشورا و این کربلای در هر زمان حسینی می‌طلبد، و چه کسی را می‌توان به حسین بن علی(ع) همانند کرد؟! آیا این تنزل شان و مقام حسین (ع) نیست؟!

 

2) اسطوره سازی: قصه پردازی و اسطوره سازی یکی از عوامل تحریف و زمینه ساز خرافات است. انسان نهادی کمال‌جو و قهرمان طلب دارد. برای ارضای این حس خواسته یا نا خواسته به افسانه پردازی و اسطوره سازی روی می‌آورد. همین حس سبب شده تا حکایت کنندگان وقایع و حوادث برای تحت تاثیر قراردادن شنوندگان خود و جلب توجه بیشتر آن‌ها، به افزودن مطالبی غیر واقعی و بزرگ‌نمایی، به تحریف واقعیات دست زنند!

 

استاد مطهری می‌گوید:" قسمتی از تحریفاتی که در حادثه کربلا صورت گرفته، معلول حس اسطوره سازی است. اروپایی‌ها می‌گویند: در تاریخ مشرق زمین مبالغه‌ها، اغراق‌ها زیاد است. و راست هم می‌گویند. ملا آقای دربندی در" اسرارالشهاده" نوشته است: سواره نظام لشکریان عمر سعد، ششصد هزار نفر و پیاده نظامشان دو کرور بوده و در مجموع یک میلیون و ششصدهزار نفر، و همه هم اهل کوفه بودند! مگر کوفه چه قدر بزرگ بود؟ کوفه یک شهر تازه ساز بود که هنوز سی و پنج سال بیشتر از عمر آن نگذشته بود!"

 

 اسطوره سازان گاه در افراط چنان پیش می‌روند که مرزهای اعتقادات راهم در هم می شکنند و به ساحت مقدس معصومین(ع) اهانت هم می‌کنند! مثل این‌که می‌گویند:" سالار شهیدان(ع) در روز عاشورا به برادرش ابوالفضل(ع) پناه آورد!" (حماسه حسینی 1/44و45). یا در رابطه با امام سجاد (ع) می‌گویند:" اگر حضرت زینب(س) نبود، امام سجاد(ع) می مرد، دق مرگ می‌شد!" توجه نداریم که این سخنان در رابطه با امام معصوم (ع) گفته می‌شود که الگو و اسوه صبر و مقاومت و پایداری در راه خدا هستند. آن‌ها که همه توجه‌شان به خدا بود. و آن‌چه که در راه خدا به آنان برسد سهل و آسان و گوارا می‌باشد. چگونه هم‌چون یک انسان عاجز آن‌هارا معرفی می‌کنیم؟!

 

نمونه‌هایی از افسانه‌ها و اسطوره سازی‌ها :

1-2: افسانه ساربان!

2-2: داستان دختر سه ساله امام حسین(ع) به نام رقیه در خرابه شام!

3-2: افسانه عروسی قاسم بن حسن!

4 -2:  ادعای کشته شدن ده هزار نفر در روز عاشورا به دست امام حسین(ع)، اما از بس که سپاه دشمن زیاد بود شکافی دیده نشد!

5-2: خبر مسلم جصاص حاکی از این‌که حضرت زینب (س) در دروازه کوفه هنگام مشاهده سر بریده برادر سر به چوبه محمل کوبید و خون سرش از زیر کجاوه جاری شد!

6-2: قصه شیر و فضه!

7-2:قصه فاطمه صغرا!

8-2: داستان طرماح عدی!

9-2: بازگشت اهل بیت از شام به کربلا!

10-2: و ... چندین قصه و افسانه دیگر در رابطه با عاشورا!

 

3) عزاداری‌ها و روضه خوانی‌ها: سنت عزاداری برای سالار شهیدان حسین بن علی (ع)، پس از روز عاشورا تا به امروز بر اساس هدف و آرمانی بلند مورد توجه اهل بیت (ع) و شیعیان و دلباختگان خاندان عصمت(ع) بوده است. در حالی که بنی‌امیه درجهت به فراموشی سپردن جنایات خود تلاش می‌کردند، امامان شیعه و پیروانشان در جهت زنده نگاه‌داشتن یاد و خاطره شهدای دشت کربلا و اهداف و آرمان هایشان می‌کوشیدند. فلسفه عزاداری برای امام حسین(ع) که از سوی همه پیشوایان دینی تاکید شده است، باقی ماندن نماد مقاومت، آزادگی، شجاعت، ایمان، ایثار و شهادت در راه خدا و ستیز با ظلم و ستم، به عنوان یک الگو و اسوه عملی برای همه انسان‌ها و آزادی‌خواهان در طول تاریخ بوده است.

 

اما با کمال تاسف با الگو گیری از سبک و سیاق مسیحیان برای عزاداری‌هایمان، سنت‌های پسندیده خود را فراموش کرده و به روش‌ها و نماد‌هایی روی آورده ایم، که هیچ سنخیتی با مکتب خرد محور اسلام و فرهنگ امامان شیعه ندارد. روز به روز هم به جای کم کردن و کنترل انحراف در این حوزه، به گسترش آن با روش‌های جدید و به اصطلاح روز آمد پرداخته شده است. سبک‌ها و روش‌های جدید در مداحی‌ها، نوحه خوانی‌ها، پرچم‌ها، علائم، سینه زنی‌ها، اشعار، و بیان خواب‌های ساختگی و پیغام‌هایی از ائمه(ع) آن‌هم از زبان کسانی که کمترین سنخیتی در باور و عمل با اهل بیت ندارند، تحریفات جدید و خرافه پردازی های نو، محسوب می‌گردد.

 

راه حل‌ها : سخن در این رابطه فراوان است و مجال اندک، ناگزیرم عنان کلام را کشیده و به بیان راه حل‌ها بپردازم.

 

یکم: دانشمندان حوزه‌های کلام، حدیث، تاریخ (در حوزه‌های علمیه و دانشگاه‌ها) وظیفه دارند با پژوهش‌های دقیق و جامع، به زدودن تحریف‌ها، غلو، و خرافات، اززندگی پیشوایان دینی، و معتقدات و باورهای مومنان بکوشند. این کار بسیار عظیم است هم به لحاظ حجم و هم به لحاظ اجر و پاداش. به امید آن‌که روزی به این مهم دست یابیم.

 

دوم: در طول تاریخ، بزرگانی دامن همت به کمر زده و هریک به بیان گوشه‌ای از تحریف‌ها، خرافه‌ها و غلو‌ها، پرداخته اند.گردآوری این نظرات در یک مجموعه کاری بسیار ارزشمند خواهد بود.

 

سوم: رسانه های جمعی در طول سال (به‌ویژه صدا وسیما) با روشن گری در این رابطه، به پیرایش مقدسات از خرافات و... بپردازند نه آن‌که خود مروج این‌گونه موارد باشند!

 

چهارم: جامعه وعاظ و اهل منبر، مداحان و ذاکران اهل بیت(ع) در بیان مطالب و مقاتل و روایات به منابع معتبر و دست اول مراجعه کنند، و از مطالب مشکوک و شبهه برانگیز بپرهیزند. بدیهی است کنترل این مجموعه باید توسط نهاد‌های ذیربط صورت گیرد.

 

پنجم: همان‌گونه که با پدیده قمه زنی برخورد شد، با علم ها، نشانه‌ها، تصاویر، و ابزاری که هیچ سنخیتی با عزاداری ندارد، برخورد شود و جلوی آن‌ها گرفته شود.

 

بدون شک شایسته ترین گروه برای جلوگیری از خرافات و... عالمان دینی هستند که هم وظیفه‌شان می‌باشد و هم در حوزه تخصص علمی و موعظه‌ای‌شان می‌باشد. اگر چه این امر یک وظیفه همه‌گانی است و اختصاص به روحانیون ندارد.

 

اللهم اجعل محیانا محیا محمد و آل محمد و مماتنا ممات محمد و آل محمد. 

 

*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

علیرضا رجایی: جنبش دانشجويي زنده است

ريحانه طباطبايي

 

تحليل عليرضا رجايي از گذشته و آينده جنبش دانشجويي

 

- به نظر شما در حال حاضر جنبش دانشجويي با چه آسيب‌هايي مواجه شده است؟

 

همان‌طور كه مي‌دانيم جنبش دانشجويي اصولاً جنبشي معترض به وضع جاري است و طبيعتاً يكي از موانعي كه بر سر راه هر جنبش اعتراضي از جمله جنبش دانشجويي ايجاد مي‌شود، ساختارهاي مسلط جامعه هستند كه طبيعتاً در مقابل اعتراضات عيني و تا حدي راديكال مقاومت مي‌كنند. هر چقدر يك ساختار مسلط نسبت به جنبش‌هاي اعتراضي واكنش سرسختانه بگيرد به همان ميزان مانعي براي بروز چنين جنبش‌هايي خواهد شد. يكي ديگر از مشكلات جنبش دانشجويي در ايران سختگيري نظام آموزش عالي در گزينش دانشجو و تركيب ساختار دانشجويي دانشگاه است. نكته بعدي وابسته به بحث اول و دوم است، يعني برمي‌گردد به سيستم نظارتي داخل دانشگاه بر اعمال دانشجويان و اقدامات تنبيهي كه در مواجهه با فعاليت‌هاي دانشجويي صورت مي‌گيرد. معمولاً در مقابل فعاليت سياسي دانشجويان، كميته‌هاي انضباطي رفتارهاي سختگيرانه‌اي در پيش مي‌گيرند و دانشجويي كه با هزاران سختي و مشقت وارد دانشگاه شده گاهي اوقات فقط براي يك اظهارنظر ساده سياسي از ادامه تحصيل محروم مي‌شود.

 

- اين مطالبي كه فرموديد بيشتر مربوط به فشارها و آسيب‌هايي بود كه از بيرون بر جنبش دانشجويي وارد شده، اما بيشتر منظور از سوال نخست اين بود كه جنبش دانشجويي از درون و از سوي خود دانشجويان و فعالانش با چه چالش‌ها و آسيب‌هايي مواجه است؟

 

همان‌طور كه همه مي‌دانند به دليل آنكه فضاي دانشجويي سيال است و عمر تحصيل نيز كوتاه، جنبش دانشجويي را بايد در مقاطع مختلف مورد ارزيابي و تحليل قرار داد. در هر دوره‌اي تركيب دانشجوها و فضاي فكري و فرهنگي عوض مي‌شود و نمي‌توانيم لزوماً و هميشه از يك سياق و سبك در جنبش دانشجويي صحبت كنيم. با توجه به تغيير نسلي در هر دوره‌اي، جنبش دانشجويي به گونه و شكلي متفاوت مطالبات خود را مطرح مي‌كند. به طور مثال مطالبات جنبش دانشجويي دهه 50 يا كنفدراسيون دانشجويان خارج از كشور با مطالبات جنبش دانشجويي دهه 80 تفاوت دارد. با اين توضيح بايد بگوييم در هر دوره‌اي جنبش دانشجويي بايد با مقتضيات دوره خود آسيب‌شناسي شود و معطوف به نسل خاصي باشد. از سوي ديگر چيزي كه در حال حاضر با آن مواجه هستيم تا حدي امكان آسيب‌شناسي جنبش دانشجويي را از ما گرفته و آن را محدود و نا‌ممكن كرده است. اكنون جنبش دانشجويي فرصت بروز مطالبات خود را ندارد و در مقطعي نيستيم كه بگوييم آسيب‌شناسي موضوعيت دارد. از طرفي ديگر مهم‌ترين نهاد دانشجويي پس از انقلاب يعني انجمن‌هاي اسلامي نيز امكان ظهور و بروز ندارند و فعاليت‌هايشان شديد محدود شده است و نمي‌توانند امكان بروز جنبش‌هاي دانشجويي را فراهم كنند و اكنون يا تعطيل يا نيمه‌تعطيل هستند. در سال‌هاي پاياني دهه 70 و سال‌هاي نخست دهه 80 جنبش‌هاي دانشجويي فضاي پرشور و نشاطي را تجربه كردند و امكان بسياري از فعاليت‌هاي سياسي دانشجويي را دارا بودند كه مي‌توان آن را مورد نقد و بررسي قرار داد اما در حال حاضر نمي‌توان اقدام به آسيب‌شناسي جنبش دانشجويي كرد.

 

- يكي از مواردي كه در رابطه با دانشجوهايي كه فعاليت سياسي داشته‌اند اين مساله است كه بسياري از اينها پس از اتمام تحصيلات به سمت كسب و كار مي‌روند و ديگر سراغي از فعاليت‌هاي سياسي نمي‌گيرند. به نظر شما اين يكي از آسيب‌هاي جنبش دانشجويي نيست؟

 

اصولاً براي فعاليت‌هاي سياسي در وهله اول بايد نهادهاي مستمر، پيشينه‌دار و باثبات به وجود آيد كه اين نهاد‌ها در جهان كنوني احزاب هستند و از اين رو فعاليت‌هاي سياسي نيز پس از اتمام دوران دانشجويي بايد در اشكال حزبي استمرار پيدا كند. اگر اين امر را در ايران مشاهده نمي‌كنيد به اين دليل است كه ساختارهاي حزبي ضعيف است و همان طور كه در پاسخ به سوال نخست مطرح كردم احزاب نيز چون تشكل‌هاي دانشجويي متاثر از همان شرايط هستند و همان محدوديت‌ها را به شكل ديگري دارند. در بسياري از كشورها براي حفظ و ارتقاي ساختارهاي حزبي تلاش و فعاليت مي‌شود اما در ايران برعكس است. جوان پرشوري كه در دانشگاه فعاليت‌هاي سياسي دانشجويي داشته درسش تمام و از دانشگاه خارج مي‌شود. در اين مقطع او با يك خلاء حزبي و تشكلي مواجه مي‌شود و هيچ جايي نيست كه او بتواند جذب آن شود و بتواند فعاليت‌هاي خود را ادامه دهد، در نتيجه كاملاً غرق در بازار كار مي‌شود و به رغم تمام انگيزه‌ها آرام‌آرام از حوزه فعاليت‌هاي سياسي نيز فاصله مي‌گيرد. از سوي ديگر مهم‌ترين و بزرگ‌ترين كارفرما در كشور دولت است و افراد براي آنكه بتوانند وارد بازار كار شوند مجبور هستند خود را با اين كارفرما همگون نشان دهند و در نتيجه دغدغه‌هاي دانشجويي را از دست مي‌دهند. در نتيجه زنجيره‌اي از امور كه مهم‌ترين آن نبود احزاب قوي و فعال و همچنين تضعيف بخش خصوصي است، سبب مي‌شود از ادامه فعاليت‌هاي سياسي دانشجويان پس از اتمام تحصيل جلوگيري به عمل آيد و جوان پرشور سياسي پس از خروج از دانشگاه درگير امرار معاش شود.

 

- يكي ديگر از موارد انتقادي در جنبش دانشجويي توجه كم دانشجويان به مسائل اجتماعي و فرهنگي است، به اين معني كه دانشجويان بيشتر از همه درگير سياست مي‌شوند و كمتر در رابطه با مسائل ديگر اظهارنظر يا فعاليت مي‌كنند. به نظر شما دليل اين امر چيست؟

 

به همان ميزان كه دولت بزرگ‌تر باشد جامعه نيز سياسي‌تر مي‌شود، يعني وقتي كه دولت در تمامي امور دخالت داشته باشد و مسووليت‌ها را برعهده بگيرد جامعه و بالطبع دانشجويان نيز سياسي‌تر مي‌شوند و بيشتر كاستي‌ها را نيز بر عهده دولت مي‌گذارند و دولت را در قبال كمبودها مسوول مي‌دانند، به همين دليل دانشجويان با حساسيت بيشتر و نگاه منتقدانه‌تري به مسائل مي‌نگرند و سرمنشاء كاستي‌ها و نارسايي‌ها در تمامي حوزه‌هاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي را سياسي مي‌بينند و مي‌دانند و به اصطلاح جامعه‌شناسي بر عهده دولت پرمسووليت مي‌گذارند. اين دولت پرمسووليت در ايران وسيع‌تر از كشورهاي مشابه است و به همين دليل نيز مسائل سياسي در اولويت قرار مي‌گيرد. دولت پرمسووليت از ساماندهي كافي براي اداره امور برخوردار نيست و در كشور بزرگ و پرجمعيتي چون ايران مسووليت‌ها پيچيده‌تر و امور درهم‌گره خورده‌تر است. طبيعي است كه نگاه منتقدان بيشتر حول محورها و تحليل‌هاي سياسي است و حوزه‌هاي ديگر از اولويت برخوردار نخواهند بود و واكنش‌ها نيز بارزتر خواهد بود. مطمئناً اگر حوزه سياست تا اين حد اهميت نداشت چنين عكس‌العمل‌هايي نيز به وجود نمي‌آمد و تاريخ سياسي ما نيز صحت اين امر را نشان مي‌دهد. البته دانشجويان در قبال مسائل سياسي عكس‌العمل‌هاي تند و بعضاً راديكال‌تري دارند تا احزاب سياسي و نمي‌توانند مانند يك حزب رفتار كنند. احزاب معمولاً با چراغ خاموش و در حاشيه حركت مي‌كنند و به متن مي‌آيند اما جنبش‌هاي دانشجويي نمي‌توانند اين‌گونه عمل كنند. احزاب كارشان كادر‌سازي و داشتن كادر ثابت و همچنين برنامه‌ريزي براي فعاليت‌هاي سياسي بلندمدت و حضور در اركان قدرت است اما تشكيلات دانشجويي نمي‌توانند اين‌گونه باشند و اگر هم بخواهند به اين سمت و سو حركت كنند دچار مشكل شده و تفرقه بين آنان به وجود مي‌آيد. اجمالاً بگويم جنبش دانشجويي توانايي ورود به مسائل پيچيده سياسي را ندارد و اين امر منطبق با جنس جنبش دانشجويي نيز نيست و مطمئناً حضور در اين عرصه موجب تضعيف و چندگانگي در جنبش مي‌شود.

 

- وجود نهادهايي همچون دفتر تحكيم وحدت و انجمن‌هاي اسلامي را تا چه ميزان در رشد يا عدم رشد جنبش دانشجويي موثر مي‌دانيد؟

 

فعاليت‌هاي دفتر تحكيم وحدت در مجموع به دو بخش تقسيم مي‌شود؛ در مرحله نخست دانشجويان خط امام مسلط بودند كه در جريان انقلاب اسلامي اين نهاد را تاسيس كردند و براي محافظت از خط اصلي نه‌تنها در دانشگاه‌ها كه در همه امور فعال شدند. در آن مقطع يعني سال‌هاي نخست پيروزي انقلاب دانشجوياني كه دانشجويان پيرو خط امام نام گرفته بودند مواجهاتي با ساير گرايشات سياسي در دانشگاه داشتند و براي همياري و كمك در تاسيس و استقرار نظام جمهوري اسلامي در دانشگاه‌ها و همچنين در ساير نهاد‌ها كه بايد تاسيس مي‌شد دفتر تحكيم وحدت را بنيان نهادند. اين دوره نخست دفتر تحكيم وحدت بود كه متاثر از ويژگي‌هاي دهه 60 نيز بود. اما پس از اتمام جنگ و درگذشت بنيانگذار جمهوري اسلامي و فاصله گرفتن از فضايي كه در آن دوران وجود داشت رفته‌رفته اشكال استقلال‌گرايانه به اين تشكل دانشجويي بازگشت و در نيمه‌هاي نخست دهه 70 بروز پيدا كرد و در نيمه ‌پاياني دهه 70 دفتر تحكيم با تغيير نسل دانشگاهي تلاش كرد خود را به شكلي كه دانشجويان پيش از انقلاب داشتند يعني رويكرد انتقادي بازتعريف كند. البته از آن تاريخ به بعد دفتر تحكيم وحدت، انجمن‌هاي اسلامي و اعضاي آنها در معرض فشارهاي سياسي قرار گرفتند. در مجموع دفتر تحكيم خوشايند برخي جريان‌ها نبود و به اين انگيزه نيز اختلاف در آن به وجود آوردند. بايد اين نكته را اذعان كرد كه در دهه 60 كه دفتر تحكيم به نوعي از دولت حمايت مي‌كرد اين حمايت قلبي و اعتقادي بود و از درون جامعه مي‌جوشيد و تطميع و منفعت‌طلبي در آن دخلي نداشت و وقايع دهه 60 چون منازعات سياسي داخل كشور، ترور‌ها و هشت سال جنگ تحميلي و شهادت دانشجويان عضو تحكيم وحدت و ديگر دانشجويان گواهي‌دهنده اين امر است كه مال‌انديشي و منفعت‌طلبي نبوده است.

 

- اما از طرفي ديگر گفته مي‌شود گرايشات دفتر تحكيم وحدت به دولت‌هاي مختلف در مقاطع مختلف سبب شده است تا حدودي اين دفتر دولتي شود و نتواند رسالت مستقل دانشجويي خود را دنبال كند و اين امر نيز به جنبش دانشجويي ضربه زده است.

 

اصولاً دولت‌ها به صورت عام و در جهان سوم به طور خاص تمايل دارند نه فقط بر جنبش‌هاي دانشجويي كه بر تمامي امور تسلط داشته باشند. در خصوص ايران نيز بر اثر تحولات پس از انقلاب بسياري از امور ايدئولوژيك شد و همين امر تسلط دولت را افزايش داد. از طرفي ديگر دولت‌ها مي‌خواهند بر همه امور و تمامي نهادهاي مدني تسلط داشته باشند و اين در مورد جنبش دانشجويي بيشتر صدق مي‌كند چراكه هميشه انتقاد جنبش دانشجويي از دولت‌ها بوده است و از اين رو سعي مي‌كنند آن را به خود نزديك كنند. جامعه مدني و جنبش‌هاي اجتماعي و سياسي نظير جنبش دانشجويي لازم و ملزوم يكديگر هستند و زنجيره به‌هم‌پيوسته‌اي هستند و بايد در كنار هم وجود داشته باشند.

 

- و در پايان گمان نمي‌بريد كه جنبش دانشجويي دچار بحران هويت شده است؟

 

جنبش دانشجويي منشاء بحران هويت است و در نتيجه وجود بحران هويت نافي جنبش دانشجويي نيست. بيش از هر چيز بحران هويت سياسي سبب شكل‌گيري جنبش‌هاي دانشجويي مي‌شود چراكه دانشجويان سعي مي‌كنند براي خود نوعي تعريف هويت جديد سياسي، فرهنگي و اجتماعي ارائه كنند. دانشجويان احساس تعارض با وضع مستقر مي‌كنند و در واقع نوعي شكاف نسلي به وجود آمده است كه اين به معني بن‌بست نيز نيست و اتفاقاً با توجه به شرايط موجود و برخلاف تصور عده‌اي جنبش دانشجويي پويا، زنده و فعال است.

 

منبع: شرق

سه طرح برای جنبش سبز

سامان سبز

 

با سلام

 

  با توجه به اينکه در قالب اين ميل ميخواهم 3 طرح را پيشنهاد دارم، بدون  مقدمه طولانی به سراغ اصل مطلب ميروم.:

 

  1- تحريم سبز :

 

 با توجه به اشاره آقای موسوی مبنی بر توجه و مطالعه تاريخ  صد ساله مبارزات آزادی خواهی ايرانيان، به نظر من ، يکی از موفق ترين  مقاومت های مدنی در تاريخ اين مبارزات، تحريم تنباکو بوده  است.پيشنهاد من اعلام تحريم يک يا دو قلم از کالاهای وارداتی جهت حمايت  از توليد کنندگان داخلی مي باشد.و باز هم به نظر من تحريم يک يا دو قلم  ميوه ميتواند بهترين تحريم باشد، به چند دليل:

 

  1-1- ميوه يک نياز ضروری نيست، خصوصا اگر به عنوان مثال خريد پرتقال  وارداتی تحريم شود.ضمناً با توجه به اينکه مبنا در اين طرح نخريدن و  هزينه نکردن است،امکان همراهی همه اقشار جامعه بيشتر  مي شود.

 

  1-2- جايگزين داخلی برای کالای تحريمی وجود دارد و به نوعی حمايت از  توليدکننده داخلی نيز هست.

 

  1- 3- ميزان گستردگی و نتيجه تحريم به دليل اينکه ميوه زود فاسد مي شود،  خيلی سريع ديده ميشود.

 

  1-4- ضرر اصلی تحريم برای واردکنندگان عمده است ، که البته اکثراً از  سپاه يا نيروهای وابسته به سپاه هستند.

 

  1-5-حوزه تبلور اين کنش اکثراً ميوه فروشی ها خواهد بود، که محل تلاقی  مردمی از تمام اقشار جامعه است. خصوصا خانم های خانه دار که شايد دارای  يکی از قوی ترين شبکه های اجتماعی و محله اي باشند و  آگاه سازی و همراه کردن آنان با جنبش گاميست بلند.

 

  1-6- تبليغ اين طرح به صورت رو در رو و در ميوه فروشی ها به علت ماهيت  حمايت از توليد ملی اسان و موجه خواهد بود.

 

    2- خدمات سبز :

 

  براي ايجاد روحيه همدلی و همياری هر چه بيشتر در جامعه ميتوان يک روز در  ماه را اعلام نمود که در آن روز افرادی که در بخش خصوصی و يا مشاغل آزاد  خدماتی ارائه مي دهند.اين خدماتشان را در آن روز مشخص  بدون سود ارائه دهند. يعنی هزينه های خود را محاسبه کرده و به همان ميزان  از مشتريان پول بگيرند. در واقع يک روز را بدون سود سپری کنند.

 

  3- همياری سبز :

 

  يک روز يا يک هفته در ماه مشخص  شود ، افرادی که توانايی دارند ، به صورت  انفرادی يا در گروه های چند نفره ، به مناطق محروم شهر خود رفته و  هدايايی کوچک تقديم اين عزيزان کنند. هدايايی مانند اقلام خوراکی  چون : برنج ،روغن. ميوه ، گوشت ... و يا البسه. در کنار اين هدايا  مي توان آيه اي از قران، سخنی از نهج البلاغه ، حديث  و يا سخنی از يکی از  بزرگان مذهبی يا ملّی ما که به تبيين ديدگاه ها و پيام جنبش سبز کمک  ميکند، ارائه کرد. يا ميتوان جلدی کتاب ، بيانيه های آقای موسوی و يا  روزنامه کلمه و يا  اعتماد ملی را تقديم کرد.


*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.