ضیاء نبوی، دانشجوی ستارهدار که دوران حبس ده سالهی خود در تبعید را در زندان کارون اهواز میگذراند، طی دست نوشتههایی مجموعهای از خاطرات دوران بازداشت خود را به نگارش در آورده است. این دست نوشتههای خواندنی که با ادبیات محاورهای و لحنی بسیار صمیمانه نوشته شده است، طی سیزده سرفصل مجزا، وقایع دوران بازداشت ضیا از ابتدا تا تبعید به زندان کارون اهواز را در بر میگیرد،
...... بخش دوم
۷- رسانه
بعداز ظهر روزی در تیرماه ۸۹ بود که بهمن احمدی با چهرهای که مشخصا ناراحت بود وارد اتاق شد و بدون مقدمه از من پرسید: "ضیا تو مریض شدی؟!" گفتم: "نه، چطور مگه؟" گفت: "تازه زنگ زدم، توی خبرگزاریها اومده که تو حالت خیلی بده و قدرت تکلمت رو از دست دادی و کسی از مسئولین به وضعت توجهی نمیکنه.." بعد هم با لحنی که سرزنش هم در اون بود گفت: "اینطوری اگر کسی اینجا واقعا هم مریض بشه، دیگه کسی بیرون باور نمیکنه!" . احساس اولیهی من از خبر نوعی گیجی بود و در ضمن این که بهمن احساس کرده بود که از این قضیه باخبرم، کمی ناراحتم کرده بود. برای همین توضیح دادم که در جریان قضیه نیستم و رفتم که زنگ بزنم تا شاید ته و توی خبر رو در بیارم. تلاشم به جایی نرسید، چون خانوادهام هم بیخبر بودند و دوستان هم در جریان نبودند. به همهشون سپردم که اگر کسی از اونها پرسید خبر رو تکذیب کنند. خودم هم یک تکذیبیه نوشتم و دادم بیرون که بعد از اتمام کار دیدم بیشتر شبیه بیانیه شده، چون دلایل خودم رو هم برای تکذیب خبر ذکر کرده بودم.
حدس قوی من این بود که خبر رو شخصی از روی دلسوزی و به منظور جلب توجه مسئولین قضایی و افکار عمومی به وضعیت من منتشر کرده، اما خب اون فرد احتمالا حساسیتهای شخص من رو لحاظ نکرده بود. جدا از نکاتی که من در نقد اول خبر نوشتم، دو دلیل دیگه هم وجود داشت که اتفاقا مهمتر هم بود اما به دلیل شخصی بودن، نمیشد در اطلاعیه اونها رو نوشت. دلیل اول این بود که شخصی به خودش حق داده بود که از طرف من تصمیم بگیره و این از مسائلیه که من روی اون حساسیت دارم. تجربه به من میگه اگه به کسی اجازه بدیم برای ما تصمیم بگیره اگر چه تصمیم خوب، به او این اجازه رو هم دادیم که روزی با تصمیمات غلط خودش ما رو داغون کنه! این قاعده یک جا دیگه هم کاربرد داره و اون این که اگه به کسی اجازه بدیم الکی از ما تعریف بکنه و مثلا قهرمانمون کنه، به صورت ضمنی این اجازه رو هم دادیم که روزی الکی ازمون بد بگه و با خاک یکسانمون کنه!!
اما دلیل دوم من این بود که گویا خبری طوری تنظیم شده بود که هم دلشون برام میسوخت و احتمالا به من ترحم میکردند و این حس واقعا برام تهوع آور بود! اگر چه همیشه فکر میکنم که بازی کردن نقش انسان قوی و مقاوم، کار مسخره و مضحکیه (در واقع یکی از سرگرمیهای ما با دوستان در زندان، خندیدن به قهرمانبازیها و خودبزرگ بینیها بود!) اما این کار رو مطمئنا به مظلوم نمایی و تلاش برای جلب ترحم دیگران، ترجیح میدم! واقعا یکی از کابوسهای من هم صحبتی اجباری با کسانیه که جز زار زدن کاری بلد نیستند و به جای این که بخوان مسئلهای رو حل کنند، میخوان زمین و زمان رو مقصد نشون بدن تا از خودشون سلب مسئولیت کنند! .. اما من در نوشتن اون اطلاعیه یک نگرانی هم داشتم و اون این بود که نوعی ناسپاسی و بیانصافی در حق کسانی کرده باشم که کار خبری میکنند. آخه ما آدمها خیلی استعداد داریم که لطف دیگران رو جزو حقوق خودمون و به عنوان امری بدیهی نگاه کنیم (لطفهایی که به قاعده بدیهی میپنداریم، لطف پدر و مادر و مهمتر از هم لطف زنده بودنه!) و فقط زمانی که این الطاف نباشه یا کمرنگ بشه، متوجه میشیم که نه بابا، قضیه همچین هم بدیهی نیست و کسی به ما بدهکار نیست!
فقط در جریان فعالیتهای شورای دفاع از حق تحصیل بود که فهمیدم چقدر مدیون خبرگزاریها و خبرنگارها هستم. آخه فعالیتهای ما بیشتر از هر چیز صرف این میشد که وجود خودمون رو اثبات کنیم و در این بین بیشتر از هر چیزی به کار خبری نیاز داشتیم. به هر حال کسانی که چه در گذشته یا حال خبرها رو پوشش میدادند امیدوارم بدونند که حداقل شخص خودم عمیقا نسبت به اونها سپاسگذارم و این اصلا تعارف نیست.. بگذریم..
جدای از همهی ضرورتهایی که در پس وجود رسانه هست که البته هیچ نیازی هم به استدلالهای من نداره، من در مورد شیوهی مواجهه با رسانه تردیدهایی هم دارم که این تردیدها احتمالا به مسائلی بر میگرده که با زبان دارم. واقعا از یک دورهای از زندگی به واسطهی بعضی مسائلی که با اون درگیر شدم و البته مطالعاتی که داشتم به شدت نسبت به این که زبان چیه و چه میکنه دچار بحران شدم و به طریق اولی این مشکل رو با رسانه که بسط یافتهی زبانه، هم پیدا کردم. یعنی در ارتباط مستقیم با انسانها، بیشتر از این که به این فکر کنم که طرف مقابل چی میگه، به این فکر میکنم که چرا میگه و چطور میگه؟ اولین چیزی که معمولا به ذهنم میآد اینه که مخاطب اصلی در حرفهای طرف مقابل کیه، مخاطبی که ممکنه حاضر باشه و یا حتی غایب باشه! یا این که فرد، شیوهی حرف زدنش رو از کجا یاد گرفته و در کجا تمرین کرده یا این که چه ضرورتی ایجاب کرده که طرف حرف بزنه و یا میخواد با حرفهاش چه کنه! یا این که آیا حرکات بدن و نگاهش با حرفهاش همراهی دارند یا نه و خیلی چیزهای دیگه.. مجموعهی این عوامل باعث میشه درکی از حرفهای طرف مقابل به دست بیارم. خب وقتی ارتباط غیرمستقیم و با واسطه باشه (مثل متن، کتاب، خبر و ...) این درک کمی سخت میشه و گاهی به تمامی سوءتفاهم از آب در میآد. برای همین گاهی دیدن آدمهایی که با واسطهی رسانه خیلی بزرگ و مهماند، به صورت مستقیم توی ذوق آدم میزنه!
البته گاهی وقتها این پیچیده بازیها در درک دیگران باعث میشه پیام مستقیم رو هم درست نفهمیم. مثلا در یکی از آخرین جلسات بازجویی که سختترین جلسه هم بود و در زیرزمین ساختمون ۲۰۹ برگزار میشد، بازجو به من گفت «ضیا میدونی ممکنه حکمت اعدام باشه؟» من انصافا توی دلم خندهام گرفت، چون این حرف اصلا توسط شواهد دیگه تایید نمیشد. اول این که لحن خیلی جدی نبود، دوم این که من جز فعالیت دانشجویی کاری نکرده بودم سوم این که بزرگترین تهدیدی که تا قبل اون شده بودم سه سال حبس بود و همه این مسائل وقتی در ذهن من جمعبندی میشد مطمئن بودم که حداکثر حکم من ۲ سال تعلیقی است و این باعث شد که من با لحنی که به صورت بیسابقهای بوی مقابله به مثل میداد بگم: "دستتون درد نکنه!". گفت یعنی ناراحت نمیشی؟ این بار با کنایهی آشکاری به برخورد خشن اون روز گفتم، ناراحتی من مهم نیست، فعلا که هر کار دلتون میخواد میکنید. بعدها و پس از حکم اولیه وقتی فهمیدم که بازجو در صحبتهاش جدی و روراست بود، از اون خطای محاسباتی چهارستون تنم میلرزید...!
۸- انفرادی
احتمالا کسانی که این متن رو میخونند در جریان اتفاقات مردادماه ۸۹ در بند ۳۵۰ و قضیه انفرادی و اعتصاب غذای دستهجمعی هستند و اگر هم نباشند کاریش نمیشه کرد.. چون من فقط میخوام به نکات حاشیهای که برای خودم جالب بود اشاره کنم و نه قسمتهای اصلی و جدی ماجرا..
اون شب معروف وقتی فهمیدم اسم من توی لیست کسانی که باید برن انفرادی هست، گرچه کمی استرس به من وارد شد اما حقیقتش بیشتر ذوق کرده بودم چون من تا حالا انفرادی نرفته بودم! این که چرا در دورهی بازداشت من رو به انفرادی نفرستادند. هنوز هم برای من جای سواله، اگر چه مطمئنم که حداقل از سر لطف نبوده، چون این لطف رو نه در بازجوییها میدیدم و نه در حکمام، شاید هم طبق معمول بقیه مسائل توی این مملکت، منطقی در کار نبود! به هر حال حداقل فایدهی این انفرادی میتونست این باشه که دیگه مجید دری دم به ساعت توی جمع از من نپرسه: "راستی ضیا تو چند روز انفرادی کشیدی؟!"
از لحظهای که از بند ۳۵۰ خارج شدیم تا ۲۱ روز بعد که برگشتیم در کنار همه مسائل مهم و جدی کلی حاشیهی خندهدار و کمدی هم وجود داشت که گاهی جای متن رو هم میگرفت. مثلا موقع انتقال به بند انفرادی وقتی سربازها برای بستن چشم ما، چشمبند کم آوردند، حسین نورانینژاد از توی جیبش ۲ تا چشمبند در آورد و به اونها داد که واقعا لحظهی خنده داری بود! کوهیار گودرزی هم موقع سوار شدن به ماشین با این که از زیر چشمبند میدید اما الکی خودش رو به در و بدنهی ماشین میکوبید و ادا در میآورد، یک بار هم از سرباز پرسید: "سرکار شما نمیدونید بازداشتگاه کهریزک رو بستند یا نه؟"
اینها همه در حالی بود که حداقل ۱۰۰ نفر گارد ضد شورش بغل دستمون ایستاده بودند و آماده بودند که اگه دستوری اومد وارد بند بشن!... توی بند ۲۴۰ (انفرادی) از اونجا که سلول اکثر بچهها نزدیک بههم و توی یک راهرو بود، معمولا صدامون به هم میرسید و میتونستیم حرف بزنیم.
عصرها موقع برنامهی آواز بود. مجری برنامه هم عبدالله مومنی بود که به ترتیب از بچهها میخواست آهنگی رو بخونند. کل کل جالبی هم روی این که صدای کی بهتره شکل گرفته بود و جایزهای هم برای خوش صداترین فرد در نظر گرفته شده بود. در طول زمانی که دست به اعتصاب غذا زده بودیم کم کم فهمیدم چرا طبق موازین حقوق بشر، اعتصاب غذا کار نادرستیه! آخه از روز سوم اعتصاب، فشارخونم برعکس بقیه هی بالا میرفت تا این که به ۱۷ رسید. چشمهام بدجوری سوزش داشت طوری که باز نگه داشتنش سخت شده بود. بدتر اینکه کنترلم رو روی افکارم از دست داده بودم و این عصبیام میکرد! اگر چه میدونستم که حق کاملا با ماست اما خب منطق میگفت که این روش درست نیست. اگر چه تا جاییکه مقدور بود پیش رفتیم.. جالب اینجا بود که دکتری هم که ما رو معاینه میکرد اصلا توجه نداشت! به بچهها گفتم، بابا اینها نمیخوان به ما برسند تا بلایی سرمون بیاد، پس بیاید غافلگیرشون کنیم و اعتصاب رو بشکنیم. این استدلال رو روزی که مهندس صمیمی و بهمن احمدی رو به انفرادی بردند و تلفنها رو قطع کردند هم ارائه کرده بودم و گفته بودم؛ قطع کردن تلفنها یعنی اونها آمادهاند که ما دست به واکنش بزنیم و هزینهاش رو هم پذیرفتهاند. پس بیایید غافلگیرشون کنیم و هیچ کاری نکنیم! وای که چقدر با میلاد اسدی با این استدلال غافلگیری خندیده بودیم..
کسی که زندان رو تجربه نکرده شاید فکر کنه که تنها بودن اجباری در انفرادی چقدر سخته اما شاید این نکته هم به ذهنش نرسه که با جمع بودن انفرادی هم میتونه چیزی درهمون حد سخت و آزار دهنده باشه! باور کنید اصلا خوب نیست که آدم جایی رو برای تنهایی خودش نداشته باشه یا اتاقی نباشه که آدم بره توش در رو ببنده و کسی کاری به کارش نداشته باشه.. در علم شیمی و در مبحث گازها مفهومی هست به نام «متوسط فاصلهی ملکولی» یعنی متوسط فاصلهای که یک ملکول گاز حرکت میکنه تا با ملکول دیگه برخورد کنه. من از روی این قضیه مفهومی پیش خودم ساخته بودم به نام «متوسط فاصلهی انسانی»، این متوسط فاصله در شهرها و به خصوص در تهران کمه و در روستاها و بخصوص درون طبیعت زیاده .. البته من هیچوقت نتونستم یکی از این وضعیتها رو به دیگری برتری بدم و جهتگیری علائقم بین این دو وضعیت به صورت پاندول عمل میکنه . مثلا وقتی مدت زمان زیادی رو در شهر میگذرونم میل به رفتن به روستا در من زیاد میشد و وقتی که مدتی رو در روستا میگذرونم میل به شلوغی شهر به وضعیت قبلی برم میگردونه. گاهی حس میکنم زندگی شبیه شنای قورباغه است، یعنی یک بار میل به عمق گرفتن، فرو رفتن در خود، فکر کردن، تنها شدن و در کل حرکت به درون و دفعهی بعد میل به اومدن به سطح، بیرون اومدن از خود، حرف زدن، ارتباط داشتن و درکل حرکت به سمت بیرون و زندگی همینطور پیش میره ..
انصافا تا پیش از انفرادی حضور تمام وقت بین جمعیت اذیتم کرده بود و انفرادی تا حدی این مشکل رو حل میکرد. وقتی که در انفرادی جا افتادم دیدم که وضعیت ذهنیام خیلی عوض شده. احساس میکردم غل و زنجیری که به پای فکر و خیالم در بند عمومی بود بازشده و خیالم میتونه با تمام سرعت در فضای تجربه زیستام حرکت کنه و سراغ چیزهایی بره که خیلی وقت بود به اونها فکر نکرده بودم. یک بار شب هفتم اعتصاب غذا با این که حالم بد بود، به یاد یکی از دوستان دوران دانشجویی افتادم که خیلی خاطرات خندهداری با هم داشتیم و اون خاطرات مثل فیلمهای کوتاه تو ذهنم نمایش داده میشد. روزی که توی دانشگاه کولش کرده بودم و چرخوندم، روزی که توی خیابون با هم مسابقهی دو داده بودیم، روزی که نقش معلول ذهنی رو توی دانشگاه بازی میکرد.. حقیقتا استاد خندیدن به خود و مفید نبودن به نظر دیگران بود. باور کنید اون شب توی سلول نزدیک به نیم ساعت خنیدم طوریکه کلیههام درد گرفته بود! حتی دریچهی سلول رو هم بستم که صدای خندههام بیرون نره . البته من اصلا قصد دفاع از زندان انفرادی رو ندارم اما باید پذیرفت که انفرادی نسبت به بند عمومی مزایایی هم داره که یکی از اونها تجربهی نشاط ذهنی گاه به گاهه. بعضی وقتها که خیلی با حس و حال خودم حال میکردم میاومدم دم دریچهی سلول و به بقیه میگفتم : "بچهها باورم نمیشه که الان یک اتاق برای خودم دارم!"
۹- کافه پیانو
چند روزی که انفرادی بودیم فرصت خیلی خوبی برای کتاب خوندن بود، چون چند تا کتاب رمان کم و بیش خوب اونجا بود و در ضمن سکوت و تنهایی در اون مکان فضای خوبی رو برای مطالعه فراهم کرده بود. توی انفرادی آدم کار خاصی برای انجام دادن نداره، بنابراین میتونه تمام توجهش رو متوجه معدود گزینهها و امکانهاش بکنه. یادآوری مثال معروف مصطفی ملکیان در مورد اضطراب ناشی از داشتن کانالهای تلویزیونی زیاد و آسودگی خاطر ناشی از داشتن یک کانال تلویزیونی در این مورد کاملا بهجاست و به همین منطق خوردن غذای نیمه آشغال زندان هم در انفرادی لذت خاص خودش رو داشت!..
کتاب خوندن کاریه که من پیش از دوران دانشجویی بیشتر براش وقت میگذاشتم تا پس از اون. به یک معنی میشه گفت در مورد مطالعه کردن تنبل شدم و در یک معنی دیگر شاید سختگیرتر .. در بچگی کتاب خوندن برای من راهی برای اثبات متفاوت بودنم بود. یادم هست در سال سوم دبستان کتاب رمان نسبتا حجیمی دست گرفته بودم و مشغول خوندن شدم. اطرافیان به من تذکر دادند که این کتاب به دردم نمیخوره ولی من اصرار داشتم که میتونم کتاب رو بفهمم و شروع به توضیح داستان کردم و گفتم: "داستان در مورد مردیه به نام دوشیزه.." باقی ماجرا رو خودتون میتونید حدس بزنید.. البته من باز هم کم نیاوردم به تلاشهای خودم به صورت مذبوحانهای ادامه دادم..
ورود من به دبیرستان با دورهی اصلاحات متقارن شد و جنب و جوشهای سیاسی باعث شد که من مطالعات سیاسی رو هم به رمان خوندنهام اضافه کنم که بیشتر شامل مطالعهی کتابهای شریعتی میشد. اگر چه من از کتابهای شریعتی تاثیر گرفتم ولی هنوز هم واقعا کتاب رو نمیخوندم.
این رو تنها زمانی فهمیدم که برای اولین بار در دورهی پیش دانشگاهی، یک کتاب رو واقعا خوندم! کتاب «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» ژان پل سارتر.. من سارتر رو از کتابهای شریعتی میشناختم و به همین دلیل وقتی کتابش رو توی یکی از بساطهای کتاب خیابون دیدم خریدمش و مشغول خوندن شدم. در اون زمان من احساس تنهایی مهیبی داشتم و حس میکردم بین من و انسانهای دیگه شکاف و گسست عمیقی شکل گرفته که هرگز پرشدنی نیست. نوعی شک و تردید وحشتناک نسبت به همهی معانی و اعتقادات و افراد در من بود و من حقیقتا مستاصل مونده بودم که با قدرت اراده و اختیارم در جهان باید چه کنم؟!
اون کتاب تمامی تزلزلها و تردیدهای من رو بدون هیچ تعارفی تصویر کرده بود و در ضمن میگفت که این سرنوشت انسانه. یادمه که کتاب رو دوباره به صورت کامل خوندم و حاشیهنویسی کردم و با کلی شوق و ذوق به دیگران معرفی کردم اما خب ظاهرا این کتاب برای بقیه جذاب نبود، انگار همه میدونستند که باید چه کار کنند و از جون زندگی چی میخوان؟!..
دومین کتابی که خیلی روی من تاثیر گذاشت، کتاب تاریخ فلسفهی ویل دورانت بود، بهخصوص قسمتی که مربوط به آرتور شوپنهاور و ایمانوئل کانت بود. اون دوره پشت کنکور بودم و از سر بیکاری به همه چیز فکر میکردم و وقتی که این کتاب رو خوندم خیلی از شوپنهاور خوشم اومد. توهم زده بودم که به چیزهایی که این فیلسوف میگه خودم هم قبلا فکر کردهام! احساس میکردم که افکار این آدم ناشی از بیکار بودنش روی زمینه و خب من هم خیلی بیکار بودم و از این که میدیدم کسی از این شیوهی زندگی دفاع میکنه و به اون ارزش میده خیلی حال میکردم، اما قضیهی کانت فرق میکرد، وقتی قسمت مربوط به کانت رو خوندم احساس کردم که اون چیزی که اسمش فلسفه است رو پیدا کردم. مطالعهی کانت البته مثل شوپنهاور لذت بخش نبود و در واقع تا حدی زیر پام رو خالی میکرد. احساس من در مورد کانت این بود که مسائلی که میگه (مثل تمایز شی لنفسه و شی فی نفسه) نقطهی آغاز مسابقهی فلسفه است و کسی که بازی رو از اونجا شروع نکرده تخلف کرده و بازیاش قبول نیست!
اما سومین کتابی که روی من تاثیر زیادی گذاشت رمان جان شیفتهی رومن رولان بود. آمیزهای عجیب از ادبیات، فلسفه، سیاست، روانشناسی، تاریخ و .. که باعث شد هنوز که هنوزه وقتی چشمم به این کتاب میافته، مثل دیوان حافظ بازش کنم و از هر جا که اومد مشغول خوندن بشم.. هر بار که یکی از این کتابهای تاثیرگذار به پستم میخورد، سلیقهام در مورد کتاب مشکل پسندتر میشد، تا جاییکه الان برای هر کتاب و نویسندهای توی ذهنم کلی ایراد میگیرم و گاهی وقتها خیلی عجولانه در مورد کتابها قضاوت میکنم. همهی اینها رو گفتم تا برسم به این قضیه که من با این روحیهی اشکال تراشم توی مطالعه، انصافا از خوندن یک رمان ایرانی در انفرادی خیلی لذت بردم و اون کتاب «کافه پیانو» نوشتهی ابراهیم فرهاد جعفری بود. من کافه پیانو رو به عنوان یک رمان پرفروش و جعفری رو به عنوان نویسندهی حامی احمدینژاد در انتخابات میشناختم و یک بار هم از دوستی در بند ۳۵۰ شنیدم که این کتاب آشغاله و ارزش خوندن نداره و همه اینها باعث شد که با نگاه منفی سراغ کتاب برم و همین نگاه بود که بعد مایهی شرمندگیام شد و شاید دلیل نوشتن این قسمت .. به نظر من این کتاب متفاوت بود. فاصلهای که راوی اول شخص از موقعیتها داشت، عدم جدیت و بازیگوشیای که در نگاهش بود، مرکزیتی که برای خودش قائل بود، ظرافتی که چاشنی توصیفهاش میکرد، پرهیزی که از قضاوت ارزش داشت و اولویتی که به زیبا بودن موقعیتها میداد و حتی قطعه قطعه نوشتنش همه و همه برام جالب و جذاب بود. البته من اصلا از سلیقهی ادبیام دفاع نمیکنم اما به هر حال خوندن این کتاب به من چسبید. وقتی نظرم در مورد کتاب رو با بقیه در میون گذاشتم، همراهی زیادی ندیدم، یکی از انتقادات این بود که بعضی از توصیفات نویسنده از جنس مخالف کمی زننده است، اما شخصا این انتقاد رو خیلی وارد نمیدونم. من فکر میکنم بد نیست که یک بار قاعده رو برعکس کنیم و از زاویهای دیگه به این قضیه نگاه کنیم. یعنی این که از انسانها بخواهیم به خاطر حرفهایی که به همدیگه نمیگن شرمنده باشن، نه به خاطر چیزهایی که میگن! اینجوری احتمالا نظرمون در مورد این که چه چیزی زننده است، عوض میشه.. !
۱۰- ماجرا
اگر الان بخوام برای نامهای که به قاضی پیرعباسی نوشتم، عنوانی رو انتخاب کنم، میگم «ماجرایی با پیرعباس» البته ماجرا نه در معنایی که امروز به کار میبریم.. چند وقتیه که دارم کتاب «حافظ نامه»ی بهاءالدین خرمشاهی رو میخونم و در این مطالعه فهمیدم که چقدر در مورد بعضی مفاهیمی که در اشعار حافظ به کار رفته دچار سوءتفاهم بودم. یکی از این واژهها «ماجرا»ست.
خرمشاهی در تعریف این واژه اینطور آورده "ماجرا یکی از آداب صوفیانه است و عبارتست از مراسمی که دو سالک یا دو صوفی خانقاهی که بینشان کدورتی رفته و از هم دلگیرند، طی مراسمی ابتدا گلایه میکنند و سپس آشتی میکنند" و انصافا این معنا خیلی به من چسبید. احتمالا برای شما هم پیش اومده که در به در دنبال یک واژه برای بیان خودتون بگردید و وقتی که پیداش کردید خیلی حال کنید. باور کنید خیلی وقته دنبال واژهای میگردم که هم سویههای انتقادی داشته باشه و هم میل به آشتی-جویی و رفع کدورت در اون نهفته باشه و واژهی ماجرا، البته اگر قیود اول تعریفش که اون رو مختص صوفیها میکنه رو نادیده بگیریم، هر دوی این ویژگیها رو داره و به نوعی میتونه قصدیت من رو از نوشتن نامه توضیح بده. نامهای که به پیرعباس نوشتم اگر چه قبول دارم که به لحاظ فرم و محتوا کمی نامتعارف بود، اما از الگوی سادهای پیروی میکرد.
تلاش من در اون نامه بر این بود که سویههای سیاسی و ایدئولوژیک تقابل بین یک قاضی و متهم سیاسی رو کاهش بدم و این اتفاق رو بیشتر به عنوان مواجهی دو فرد و دو انسان با تفاوتها و تمایزهای خاص خودشون نگاه کنم. البته من نمیدونم که چقدر در این تلاش موفق بودم اما خب، این مساله ربطی به اهمیتی که برای این نوع نگاه قائلم نداره. شاید این یک قیاس به نفس باشه اما تصور من اینه که ما زیادی اسیر امر سیاسی شدیم تا جایی که گاهی فراموش میکنیم که میشه جهان رو از منظری غیرسیاسی هم نگریست. حتا گاهی یادمون میره که انسانها ابعاد غیرسیاسی هم دارند که علیرغم همه تفاوتهای سیاسی، میتونه نقطه اشتراکی برای تعامل و ارتباط باشه. این که در قضاوتهامون هیچ سنجهای به جز سنجهی سیاسی نداشته باشیم، به خصوص در شرایط سیاسی امروزی، خیلی راحتتر میتونه زمینهی خشونت، حذف و در کل تراژدیهای سیاسی رو فراهم کنه.
من احتمالا با درنظر گرفتن همین منطق تلاش کردم که روایتی شخصی از مواجهام با پیرعباس در نامه ارائه کنم تا حداقل این بار با گفتن حرفهام مانع از این بشم که رابطهی شخصیمون هم، سرانجامی به وحشتناکی رابطهی حقوقیمون پیدا کنه. من در ابتدای اون نامه تلاش کردم که به تفاوتها و محاسنی که پیرعباس نسبت به قضات دیگه داره اشاره کنم. تفاوتهایی که انکار اونها نه ممکن بود و نه مطلوب. ممکن نبود به این دلیل که اکثر متهمین و وکلا به این تفاوت اذعان داشتند. قاضی پیرعباس حداقل در نسبت با قضات دیگر دادگاه انقلاب، برخورد مناسبتر و اخلاقیتری با متهمین داره. معمولا در جلسهی دادگاه قضاوت سیاسی در مورد متهم نمیکنه و اگر هم چنین قضاوتی داشته باشه، حداقل این ظرافت رو داره که بیانش نکنه. متهمینی که پروندهشان زیر دست اوست، معمولا در جلسه دادگاه تبدیل قرار میشن و با سند آزاد میشن و این قاعده در مورد قضات دیگه به ندرت اتفاق میافته و در ضمن در صدور حکم هم (به جز در موار حساس و امنیتی) با مدارا و تساهل بیشتری برخورد میکنه..
نادیدهگرفتن این تفاوتها همانطور که گفتم مطلوب هم نبود. به این دلیل که در درجهی اول نشان از بیانصافی نویسنده داشت و حقیقت اینه که بیانصافی و ندیده گرفتن محسنات دیگران، همیشه ناشی از احساس ضعفه، ثانیا بیان کردن محسنات دیگران، به نوعی دعوت به تکرار اون ویژگیهاست.. اما این همهی ماجرا نبود. شخصا انتقاداتی هم به شخص پیرعباس داشتم که سعی کردم لابه لای توصیفهام بیانشون کنم و این انتقادات البته با انتقاداتی که به صورت کلی به نظام قضایی کشور داشتم مسالهای کاملا متفاوت بود. انتقاد اول من به پیرعباس سکوت عجیب او در جلسهی دادگاه بود.
باور کنید او در تمام جلسهی دادگاه، فقط یک سوال از من پرسید و اون این بود که "فکر میکنی چرا وقتی تصمیم گرفتی به تهران بیای، وزارت اطلاعات تصمیم به بازداشتت گرفت؟ " به جز این سوال تنها نکتهای که گفت این بود که خیلی حرفهای بازجویی پس دادی و به سن و سالت نمیخوره و از این حرفها.. انتقاد دومم، صحبتهای تندش در جلسهی دومی بود که برای تمدید قرار بازداشت من رو خواسته بود و من در اون جلسه تازه فهمیده بودم که نسبت به من موضع تندی داره و بنابراین میخواستم با او حرف بزنم. اما به من اجازهی صحبت کردن نداد و گفت: "خودتی! برو بیرون.." در اون لحظه خیلی ناراحت و در عین حال عصبانی شده بودم وقتی به چهرهاش نگاه میکردم با خودم فکر میکردم یعنی ممکنه من هم در زندگیام چنین کار زشتی رو در حق دیگران کرده باشم و میدیدم که اگر چنین برخوردی از من سر زده باشه، چقدر نیازمند بخشیده شدنم! بنابراین به او گفتم: "خدا همهی ما رو ببخشه" و از در اتاق خارج شدم.
اما نقد سوم من احتمالا نکتهایه که خود پیرعباس هم به اون اقرار داره و اون این که در مورد پروندههای حساس نظر وزارت اطلاعات رو اگر چه خلاف نظر خودش، اعمال کرد و این با وجدان کاری یک قاضی هماهنگ نیست. شاید پیش خودش فکر کرده که اگر من این احکام رو صادر نکنم، یکی دیگه این کار رو میکنه و تازه اون فرد در مورد پروندههای دیگه هم سختگیرانه برخورد میکنه و با این منطق پذیرفته که در این شرایط ادامهی کار بده. منطقی که در این شرایط خیلی هم غیر موجه نیست.
نوشتن نامهای که هم لحن آشتیجویانه داشته باشه و هم حاوی نکاتی انتقادی باشه، خیلی سخته و دقیقن مثل راه رفتن روی لبهی شمشیره و به همین دلیل اصلا نمیدونم که آیا تونستم اونچه که میخوام رو انتقال بدم یا نه؟ امیدواری خودم اینه که احساس کرده باشه که این نامه رو از روی رفاقت و فقط جهت گلایه و رفع کدورت نوشتهام و ترسم اینه که فکر کرده باشم قصدم از این کار دشمنی و آزار دادنش بوده و اگه تصورش این دومی باشه انصافا نامردیه. اگه کسی چند روز هم بیگناه حبس کشیده باشه و در ضمن نامه رو خونده باشه، میتونه درک کنه که موقع نوشتن این نامه، چه مرامی در حق آقای پیرعباس گذاشتهام.
۱۱- ضد قهرمان
توی زندان خیلی وقتها پیش میآد که با بچهها از خاطرات بازجوییمون بگیم، خاطراتی که بعضی وقتها جدا عجیب و تاثربرانگیزه اما خب در طولانی مدت شنیدن این خاطرات آدم رو کسل میکنه به این دلیل که آدم حس میکنه این روایتها یک-طرفه است و هیچ روایت موازی مثلا از طرف بازجوها وجود نداره. شاید من دارم قیاس به نفس میکنم اما فکر کنم این بدیهی باشه که یک متهم از نقاط ضعف و سوتیهای خودش توی بازجوییها چیزی نگه و یا سعی کنه همیشه بازجو رو جزو آدم بدها به حساب بیاره. این نکته گاهی آدم رو وسوسه میکنه که قاعدهی بازی رو برعکس کنه و سعی کنه با بازجوها همدلی کنه و از سوتیهای خودش بگه! .. حقیقت اینه که نگاه منفی به نیروهای امنیتی بین سیاسیون یک قضات معمولا پیشینی ست و در واقع ما خیلی از اوقات فراموش میکنیم که جامعه نیاز به نهاد اطلاعاتی امنیتی هم داره!
گاهی به این نکته فکر میکنم که اگر یک مسئول درون ساختار امنیتی کشور بتونه درک درستی از مقولهی امنیت داشته باشه و مرز بین حوزهی سیاست و محدودهی امنیت رو درست ترسیم کنه چقدر میتونه مفیدتر از یک فعال سیاسی و مدنی باشه و چقدر میتونه به نشاط و توسعهی سیاسی در مملکت کمک کنه. من فکر میکنم هیچ کاری سادهتر از انتقاد از ساختار امنیتی در ایران نیست (البته چون نقد زیادی به اون وارده) اما آیا اگه به ما این اجازه داده بشه که وارد این ساختار بشیم و احتمالا اصلاحاتی رو ایجاد بکنیم آیا این کار رو انجام میدیم؟! آیا هیچ وقت از این موضع به یک مسئول امنیتی و یک بازجو نگاه کردیم؟! این سوال به نظر من یک سوال اخلاقیه، اما بگذارید کمی هم از خاطرات خندهدار خودم در بازجوییها بگم، اگرچه هیچ تضمینی در مورد صادقانه بودن روایتم نمیدم.
اوایل دوران دانشجویی خیلی عشق پشت تریبون رفتن بودم و اولین تریبونی که رفتم هفتهی دوم دانشجو شدن در جلسهی سخنرانی دکتر پیمان بود. تا ترم سوم دانشجویی هیچ میکروفونی رو برای حرف زدن از دست ندادم و انصافا خیلی هم پرت و پلا میگفتم! تا این که در سال ۸۳ بالاخره به وزارت اطلاعات احضار شدم و در اون جلسه بازجو به من گفت: "چیه پسرچان؟ چه خبرته؟ میخوای معروف بشی؟ میخوای یک اطلاعیه بدم روزنامهها که ضیاء نبوی دو هفته بازداشت بوده و شکنجه هم شده؟ اینطوری خوبه؟ ..." و من از این که قسمت عظیمی از انگیزههای سیاسیام لو رفته بود، خیلی توی دلم شرمنده شدم. اعتراف میکنم که از اون جمله درسی اخلاقی گرفتم!
این دفعه بعد از بازداشت، در جلسهی اول بازجویی، بازجو پسورد ایمیلم رو خواست که من قبول نکردم وگفتم جزو حوزه شخصی منه و در ضمن دوستانی به من ایمیل زدند که من در برابر حفظ اون مطالب مسئولم.. وقتی بازجو اصرار کرد گفتم خواهشا این کار رو از من نخواهید چون بحث مسئولیت من در برابر دیگران مطرحه و این یک نکتهی اخلاقیه! .. دو هفته بعد از اون قضیه در یک جلسهی بازجویی خشن و نفسگیر در کمال ادب و احترام پسوردم رو تقدیم کردم! در اون لحظه بازجوی اول با خنده ازم پرسید: "مگه نگفتی قضیه اخلاقیه؟ پس چی شد؟" و انصافا من با همهی خستگی و ناراحتی ناشی از بازجویی، توی دلم به این ادعای خودم خندیدم...!
هفتهی چهارم بازداشت بود که روزی بازجو در ابتدای جلسهی بازجویی به من گفت: "موهات چه بلنده؟" یک لحظه حدس زدم که میخواد به این قضیه گیر بده و ابزاری برای اعمال فشارش بکنه، بنابراین الکی گفتم اتفاقا قراره امشب ماشینش بکنم و با این که همیشه از این کار متنفر بودم اما همون شب موهام رو از ته زدم. اتفاقا سه روز بعد اون قضیه من رو به عنوان تماشاچی به دادگاه علنی بردند و از تلویزیون هم نشونم دادند. توی جلسه دادگاه بود که تازه فهمیدم احتمالا منظور بازجو این بوده که سرو ریشم کمی اصلاح بشه تا توی جلسهی دادگاه شبیه آدمیزادها باشم! اتفاقا در جلسهی دادگاه یک بار به دستشویی رفتم و برای اولین بار از آیینه خودم رو دیدم و دیدم که چه کردم با خودم! پیش خودم گفتم آخه احمق توی این قیافهی درب و داغون یه موی سالم داشتی که اون رو هم با بلاهتات به باد دادی؟
من هم پروندهای زیاد داشتم و در واقع ارتباطاتم با خیلی از افراد براشون درسر ساز شده بود. روز اول بازجویی تعدادی از شماره تلفنهایی که از روز انتخابات تا دوشنبه که بازداشت شدم، به من زنگ زده بودند یا من با اونها تماس داشتم رو جلوم گذاشتند و گفتند بگو شمارهی کیه و من هم دیدم که کار بیاهمیتیه چون اسامی همهشون توی گوشیم بود. بنابراین تا جایی که یادم بود اسامی رو نوشتم و بعد متوجه شدم که اکثر این افراد بازداشت شدند که این قضیه خیلی ناراحتم کرد. جلسات آخر بازجویی بود که روزی بازجو ازم پرسید: "راستی اون پسر اصفهانی که فردای انتخابات به تو زنگ میزد و اخبار تهران رو میدادی کی بود؟" فهمیدم منظورش یکی از دوستان قدیم انجمن اسلامیه که بعد از چهارسال، در جریان حمایت از کروبی توی انتخابات، همدیگه رو پیدا کرده بودیم. مونده بودم اسمش رو بگم یا نگم. دیدم نگفتنم فایدهای نداره و اونها هم خوب میشناسنش، بنابراین اسمش رو گفتم اما با لحن ملتمسانهای که سابقه نداشت گفتم "تو رو خدا این یکی رو دیگه بازداشت نکنید" او هم در جواب گفت بیچاره کجای کاری؟ خیلی وقته که بازداشتش کردیم و یک ماه پیش ما بود و الان آزاد شده.. من هم دو دستی کوبیدم توی سرم!!
جلسهی آخر بازجویی یکی از افراد تیم بازجویی که بازجوی من نبود اومد سراغم و در ضمن صحبتهاش از برخوردی که در جلسات بازجویی با من شده انتقاد کرد و گفت من اصلا با خشونت موافق نیستم و اصلا به متهمهام دست نمیزنم و کمی هم سفارشم کرد که مشکل تو اینجاست که همه اتهامها رو به صورت مطلق رد میکنی و به همین دلیل بازجوهات به تو اعتماد نمیکنند! بعدش از مقاومت شیوا نظرآهاری توی بازجویی تعریف کرد و گفت با چشم بند بازجویی پس نمیداد و علیه دوستهاش چیزی نمیگفت و پسورد ایمیلش رو نمیداد.. صحبتهاش به اینجا که رسید یه لحظه چیزی که توی ذهنم بود رو به زبون آوردم و گفتم: " اون هم اگه کتک میخورد پسوردش رو میداد!" بعد دیدم که چقدر معنی حرفم در اون لحظه زشت بوده، چیزی مثل این که اون رو هم بزنید. این قضیه رو روزی که خود شیوا رو در دادگاه دیدم بهش گفتم و خندیدیم..
۱۲- یک خبر بد..
دقیقا عصر روز سه شنبه ۲۳ شهریور بود که در هواخوری بند ۳۵۰ نشسته بودم و طبق معمول داشتم جفنگ میگفتم! اون روزها بحث مرخصی بچهها خیلی مطرح بود و تعدادی هم سند گذاشته بودند و هر لحظه منتظر بودند که برن مرخصی. من هم این قضیه رو بهونه کرده بودم و داشتم برای آبتین غفاری که او هم سند گذاشته بود میگفتم : "من پریروز اومدم مرخصی و مرخصیام هم سه روزه است، الان اومدم دادگاه انقلاب ببینم میتونم مرخصیام رو تمدید کنم یا نه.. اگه کاری داری بگو اینجا برات انجام بدم .. !" وسط گفتن همین اراجیف بودم که چشمام به میلاد اسدی و علی ملیحی افتاد که داشتند از توی بند وارد هواخوری میشدند.
میلاد لباس بیرون پوشیده بود. آخه ظهر خواسته بودنش اجرای احکام، احتمالا ملاقات با معاون دادستان داشت. نکتهی عجیب این بود که علی ملیحی وقتی وارد هواخوری شد، سیگارش روشن بود و علی مدنیتر از این حرفها بود که توی کریدور سیگار بکشه! حدس زدم میلاد خبر بدی بهش داده اما خب هیچ حدسی برای نوع خبر نداشتم. وقتی میلاد به سمت من اومد ازش پرسیدم که چه خبر که گفت خبری نیست. من هم همون پرت و پلاها رو برای او هم تکرار کردم که دیدم خیلی بیشتر از اونی که در انتظارم بود خندید و بین خندههاش هم گفت "دیوونه رو ببین میگه رفتم مرخصی" نگاه میلاد جور عجیبیه و چیزی رو پنهان نمیکنه. توی بازی مافیا به جز یکبار هر وقت میلاد مافیا میشد، میتونستم با نگاه اول بفهمم مافیا هست یا نه. یک نکته اشتراک جالب هم داشتیم و اون این که سر یک قضیهای فهمیدم که هر دوتامون توی مجلس ترحیم خندهمون میگیره و همدردی درست و حسابی بلد نیستیم! خندهی عجیب و نگاه میلاد هم به حرکت عجیب علی ملیحی اضافه شد..
نمیدونم به چه دلیلی رفتم توی بند و بعد از چند دقیقه که بیرون اومدم، دیدم حلقهای از دوستان اتاق ۱ گوشهی هواخوری تشکیل شده، فکر کنم عبدالله مومنی، دکتر تاجرنیا، بهمن احمدی، میلاد اسدی و علی پرویز.. به طرف جمع رفتم دیدم همه دارند به من نگاه میکنند، حدس زدم به خاطر سوئیشرتی بود که تنم بود چون احساس سرما میکردم اگر چه هوا گرم بود. دکتر تاجرنیا هم یک شوخی در مورد لباس پوشیدنم کرد که حدسم رو تایید کرد و به نگاهشون شک نکردم. بعد همراه میلاد و علی پرویز شروع کردیم به قدم زدن و صحبت کردن در مورد قضیهای که اون روزها درگیرش بودیم.
بعد از سه چهار دور که طول هواخوری رو قدم زدیم بهمن احمدی به سمت ما اومد و به میلاد گفت که : "تصمیم جمع این شد که قضیه رو به خود ضیا بگیم." باز هم حدسی نمیتونستم بزنم. گرچه فقط مطمئن بودم که خبر بدیه..! بالاخره میلاد گفت که توی اجرای احکام نامهی تبعید من رو دیده که از اجرای احکام زندان اوین به دادستان اهواز زده شده بود که چون ایذه زندان نداره من رو به یکی از زندانهای منطقه بفرسته. بعد از شنیدن خبر احساس یک غریبه رو داشتم که کسی یا چیزی رو نمیشناسه. من به صورت منطقی منتظر تبعید بودم اما حسم قضیه رو باور نمیکرد. بعد از چند ثانیه وضعیت عادی شد.
هنوز که نرفته بودم پس زیاد جای سخت گرفتن نبود. البته انتظارم از میلاد این بود که قضیه رو اول به خودم میگفت، اگر چه میدونستم که انتظاری منطقی نبود و خودم هم اگه جاش بودم همین کار رو میکردم. بعد از چند دقیقه برگشتیم سر همون صحبت قبلی که داشتیم ادامه میدادیم. با این تفاوت که میدونستم اینبار مسالهی خیلی مهمتری دارم که باید بعد این قضیه برم سراغش. بعد از آمار وقتی وارد اتاق شدم دیدم فضای اتاق سنگینه و همه یه جوری نگاهم میکنند. از اون نگاههای قبل شهادت توی فیلمهای ایرانی.. این نگاهها بوی ترحم میداد و من اصلا با این قضیه راحت نبودم. اگه کسی کاری به من نداشت، مطمئنا من هم میرفتم توی تختم دراز میکشیدم و به قضیه فکر میکردم اما نگاه، کلام و برخورد بچهها من رو خطاب قرار میداد و من هم مجبور بودم که یک واکنشی نشون بدم. واکنش من در این طور مواقع معمولا مسخره کردن موقعیت بود.
سر سفرهی شام یکی از بچهها از اتاق دیگه که شام دلمه درست کرده بود یک بشقاب غذا آورد سر سفرهی ما که بیشترش رو خوردم و این بهونهای شده بود برای این که هر کسی از دم در اتاق رد میشد به او میگفتم که "آقا من دارم تبعید میشم لطفا به من ترحم کنید و اگر غذای خوبی درست کردید برای من بیارید.." اینقدر از این پرت و پلاها گفتم که علی ملیحی وسط غذا پاشد رفت بیرون. میلاد با خنده سرزنش باری گفت: "نمیفهمی حرفهات بقیه رو آزار میده؟" من هم گفتم تقصیر خودتونه، ترحم نکنید که من هم این چیزها رو نگم.. بچههای اتاق قرار گذاشته بودند که بعد از شام یک جلسهی خداحافظی برام بگذارند که من هم به جدیت گفتم که در اون جلسه شرکت نمیکنم. البته جلسه هم برگزار نشد. البته نه به خاطر من بلکه به این دلیل که به این نتیجه رسیدند که این کار رفتن به پیشواز تبعیده. شب فضای اتاق جالب بود.
عبدالله مومنی از واکنش من ناراحت بود و میگفت تو جوری رفتار میکنی که انگار اصلا قضیه مهمی نیست و این توهین به جمعه من هم گفتم که اتفاقا قضیه خیلی برام مهمه اما کاری از دستم بر نمیآد و برای خودم هم واقعا سواله که چه واکنشی باید داشته باشم! عبدالله به شوخی قول داد که سه روز برام عزای عمومی اعلام کنه و گریهای راه بندازه که توی بند سابقه نداشته باشه! میلاد هم گفت آقا من تا کسی گریه نکنه گریهام نمیگیره، اول باید کسی شروع کنه. من واقعن با واکنش میلاد عشق میکردم. چه فاصلهی عجیبی داره این پسر گاهی با اتفاقات پیرامونش..! آخر شب با علی پرویز و علی ملیحی نشستیم و خاطره گفتیم. من هم ضمن خاطرهگویی شروع کردم به گفتن از خصوصیات خاص و مثبت خودم و کلی از خودم تعریف کردم. این کاریه که معمولا باهاش لج دیگران رو در میآرم. وسط صحبتها علی ملیحی میخواست وارد بشه که علی پرویز جلوش رو گرفت و گفت "وایسا.. بذار بگه" و بعد رو به من گفت بگو! این کار رو طوری کرد که انگار با یک بچهی کوچیک طرفه که اگه به حرفهاش گوش نکنیم قهر میکنه و این کار برام خیلی جالب بود. بعد موقع صحبتهام طوری به من نگاه میکرد که من احساس میکردم که سالها از تبعید من گذشته و او به یک خاطره در زمان و مکانی دور خیره شده..
۱۳- تبعید..
پنجشنبه اول مهرماه ۱۳۸۹، روزی که میتونست اولین روز سال تحصیلیام باشه، تبدیل به اولین روز تبعیدم شد. صبح موقع آمار وقتی به همراه آقای امینزاده، عبدالله مومنی و بابک داشآپ وارد بند شدیم، امیرحسین فدایی من رو صدا زد و به کناری کشید و قبل از این که چیزی بگه پرسیدم: "چیه؟ تبعید شدم؟!" (وای که چقدر دلم میخواست بگه نه..) گفت شرمنده ضیا جان، سر صبحی چنین خبری.. احساس کردم یک چیزی درونم شکست! با صدای خیلی ضعیفی گفتم ممنون و به سمت اتاق راه افتادم.
وقتی وارد اتاق شدم به هیچ کسی نگاه نکردم و مستقیم رفتم طرف تختم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم. بچههایی که از پشت سر میاومدند خبر انتقالم رو به اتاق آوردند. موقع جمع کردن وسایل تمام تلاشم رو کردم که با کسی چشم توی چشم نشم. بغض نیمه کارهای داشتم که نگاه یک دوست میتونست کارش رو تموم کنه. چند دقیقهای که صرف جمع کردن وسایل کردم این فرصت رو به من داد کمی به خودم مسلط بشم. اگر چه در همون حال هم نگاههای سنگین افراد توی اتاق رو روی خودم حس میکردم و می دونستم که موقع خداحافظی و روبوسی با بچههای اتاق، خیلی کارم سخته.
میل عجیبی به تنهایی داشتم. اگر فقط ده دقیقه به من فرصت میدادند که تنها باشم و قدم بزنم میتونستم به لحظاتی که میگذره مسلط بشم و درست و حسابی با احساسات واقعیام با بچهها خداحافظی کنم اما چنین فرصتی در کار نبود و من هم دلم میخواست هر چه سریعتر از این شلوغی عبور کنم. وقتی کارم تموم شد به سمت بچهها برگشتم که خداحافظی کنم، همون ابتدا با چشمهای خیس علی جمالی مواجه شدم. بعد صورت سرخ و برافروختهی عبدالله مومنی، بعد اشکهای روی گونهی علی پرویز، چهرهی علی ملیحی رو اصلن ندیدم و فقط هق هق گریهاش موقع بغل کردن همدیگه من رو تا مرز شکستن برد اما به هر زحمتی بود خداحافظیهای داخل اتاق رو تموم کردم.
خداحافظی توی کریدر و با همبندیها خیلی سخت نبود، حتی حس خندیدنم به موقعیتها هم برگشته بود. وسط خداحافظیها مهدی اقبال که انصافا آواز خوندنش گرمای خاصی داشت از توی جمع گفت : "ضیا هیچ وقت فراموشت نمیکنیم!" من یک لحظه احساس کردم بازیگر صحنهای تراژیک و تاریخیام و برای این که صحنه خراب از کار در بیاد با خنده گفتم : "اگه فراموشم بکنید که دیگه خیلی نامردیه !!" لحظات خداحافظی با بیست سی نفری یادم هست که اگه بخوام همهاش رو بگم، دیگه شورش رو در آوردم! آخرین تصویری که از داخل بند ۳۵۰ یادم مونده، لحظهای بود که روی خودم رو از جمع به سمت در خروجی برگردوندم و در لحظهی آخر مماس با دیوار نگاهم به چشمهای نیمه خیس و نیمه سرخ میلاد افتاد. اگر چه در اون لحظات هم بیشتر از غم، بیقراری و کنجکاوی توی چشمهاش بود!
وقتی از بند ۳۵۰ بیرون اومدم به تصمیم همیشگیام عمل کردم و اون این که بیرون چاردیواری زندان به هیچ چیز فکر نکنم و فقط تماشا کنم که چنین فرصتی خیلی کم برای زندانی پیش میاد.. با چند نفر زندانی انتقالی دیگه توی مینی بوس نشستیم که قرار بود ما رو به قرارگاه اعزام ببره. راننده مینی بوس که اعتیاد از سر و صورتش میبارید متوجه تفاوت من با بقیه شد و ازم پرسید که جرمم چیه و حبس چقدرو کجا میرم.
من هم توی چند کلمه براش قضیه رو گفتم: زندانی انتخاباتی، ۱۰ سال حبس در تبعید به اهواز .. " همین بهونهای شد که شروع کنه به نصیحت کردن و ابراز ترحم که آقا حیف جوونیات نیست؟ گندهها الان توی خونهشون عشق میکنن و تو باید حبس بکشی و از این دست اباطیل .. نمیخواستم ناراحت بشه برای همین محترمانه اما سرد به او گفتم دوست عزیز شما خودت رو ناراحت نکن ده سال حبس رو من باید بکشم یه کاریش میکنم و دیگه چیزی نگفت. مقصد جایی توی خیابون انقلاب بود. ۵۰ متر نرسیده ماشین ایستاد و دست بند به دست توی پیادهروهای شلوغ پیاده به راه افتادیم. وای که چه حس غریبی بود قدم زدن توی پیادهروهای شلوغ.. تجربهای که ۱۵ ماه بود تکرار نشده بود..! ساختمون مورد نظر راهروی نسبتا تاریکی داشت. بهعلاوهی نیمکتهایی که روی یکی از اونها نشستم و به انتظار موندم.
در اون لحظات برای اولین بار واقعا به تبعید فکر کردم و در همون ابتدا با چنان حجمی از ظلم، خشونت، حماقت و عدم تناسب مواجه شدم که مطمئن شدم دارم خواب بد میبینم! حتی فکر کردم ممکنه کل داستان زندان و ۳۵۰ هم یک خواب بوده باشه و تلاش کردم که از خواب بیدار بشم اون هم نه یک بار بلکه در یک تلاش مستمر در طول چند دقیقه! وقتی دیدم که بیدار نمیشم یک لحظه فکر کردم نکنه همهی زندگی یک خواب باشه و من با تلاشی که برای بیدار شدن میکنم از خواب زندگی و دنیای انسانها خارج بشم و وارد جهان دیگهای بشم و همین تصور باعث شد بترسم و تلاشم رو متوقف کنم! به یاد جملهی معروف چوانگ تزو فیلسوف چینی افتادم که میگفت: "دیشب خواب دیدم پروانهام، اکنون نمیدانم که آیا انسانم که دیشب خواب پروانه دیدم یا پروانهام که اکنون خواب انسان میبینم!" توی همین تصورات بودم که شخصی از داخل یکی از اتاقها صدام کرد و من وارد اتاق شدم. یک نظامی درجهدار بود و از من خواست، نقطهای رو توی پروندهی اعزام خودم انگشت بزنم و من هم همینکار رو کردم و همونجا ایستادم. چشمم توی پرونده به نامهای افتاد که میلاد به اون اشاره کرده بود و در ضمن یک کپی از حکم تجدید نظر هم توش بود که عنوان اتهامیاش حتی توی اون وضعیت هم عصبیام میکرد. اون شخص که متوجه نگاهم شده بود با لحنی توهین آمیز گفت به چی نگاه میکنی؟ من سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. دوباره داد کشید: "گفتم به چی نگاه میکردی؟"
من هم همینطور خیره به چهرهاش نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم. با خودم فکر میکردم، چرا آدمی گاهی اینقدر احمق میشه؟ آخه چطور توی این لحظه به این آدم حالی کنم باهاش دشمنی ندارم؟! یعنی فهم این قضیه اینقدر سخته که میشه زندگی کرد و اینقدر هم به همدیگه آزار نرسوند؟ وقتی دید مثل خل و چلها فقط نگاهش میکنم با صدای آرامتری گفت برو بیرون و من هم از اتاق خارج شدم.
هر نوع فعالیت حقوقبشری در ایران به نظرم کار احمقانهای میرسید. احساس بوکسوری رو داشتم که وسط مبارزه فهمیده که داور با طرف مقابله و این رو هم تنها زمانی باور کرده که ضربهای کاری رو از خود داور خورده! من کم کم داشتم خودم رو جمع و جور میکردم اما از خطای محاسباتی خودم و فهم غلطی که از موقعیت بازی داشتم تعجب میکردم. این جمله در نظرم خیلی منطقی میاومد که: "مملکتی که پاداش دفاع از حق تحصیل در اون ده سال حبس در تبعیده به لعنت خدا هم نمیارزه..! " شاید مخاطب فکر کنه که در اون لحظات چقدر نسبت به کسانی که با من اینکار رو کرده بودند احساس تنفر داشتم اما باور کنید اصلا اینطور نبود! من فکر میکنم برای متنفر بودن از کسی این تصور لازمه که طرف مقابل با نیت سوء و شریرانهای دست به عمل میزنه و این تصوریه که من فاقدش هستم.
اتفاقا هر چه که میگذره در این تصور راسختر میشم که انسانها حتی بزرگترین جنایتها رو هم با انگیزههای زیست هر روزه شون انجام میدن و حتا گاهی نیتهای به ظاهر خیرخواهانهای رو هم چاشنی کارشون میکنند. به عنوان کسی که احتمالا قربانی یک ظلم به شمار میره، هرگز در طرف مقابلم (حداقل اونهایی که باهاشون مواجههی مستقیم داشتم) چیزی از جنس شرارت، بدطینتی یا بدذاتی ندیدم که توجیهی برای تنفر و یا کینه ورزیدن باشه و البته اگه بخوام خصوصیاتی منفی رو در اونها بشمرم باید به خصوصیاتی مثل اسارت درون پیش فرضها، ناتوانی در همدلی با دیگران و به خصوص مخالفین، کم صبری و تا حدی کم هوشی اشاره کنم که این خصوصیات هم مختص طرف مقابل نیست و احتمالا در نوع بشر هم تا حد زیادی وجود داره. تنها تفاوت شاید در این نکته باشه که این خصوصیات در طرف مقابل به صورت سیستماتیک و نهادین عمل میکنه و کمی هم رنگ و بوی ایدئولوژیک گرفته .. بگذریم.
صبح جمعه دوم مهرماه وقتی که آمادهی اعزام به اهواز بودیم هیچ کدوم از احساسات روز قبل در من وجود نداشت. نه تنها از زیر آوار بیرون اومده بودم، بلکه تا حدی از موقعیتی که در اون قرار داشتم، ارتفاع هم گرفته بودم. شرایطم تقریبا عادی شده بود و علامت این عادی بودن هم این بود که میتونستم بیدلیل بخندم! با یک ماشین سواری در حالی که با دستبند به یک آدمربا و با پابند به یک قاچاقچی مواد مهار شده بودم عازم اهواز شدیم، اگر چه باید اعتراف کنیم که برخورد مامورین انتقال محترمانه بود. در تمامی طول مسیر حتی برای دقیقهای هم چشم روی هم نگذاشتم تا فرصت تماشای اطراف رو از دست ندم!
فقط در میانههای راه و نزدیکهای غروب بود که احساس دلتنگی غریبی که از دیروز نسبت به دوستان بند۳۵۰ داشتم با شدتی هر چه تمامتر بر من غالب شد و لحظات خداحافظی با دوستان، یک به یک برام تداعی شد. تلاقی این خاطرات با چشمانداز طبیعت اطراف و موسیقی پخش شده از ماشین بالاخره اشکم رو در آورد و اینطور بود که بغض نیمه کارهی صبح پنج شنبه، عصر جمعه در سکوت کامل شکست تا این قاعده اثبات بشه که هر بغض فروخوردهای به هر حال زمانی سر باز میکنه ...