با عرض سلام خدمت شما آقای موسوی عزیز
از خدا که هرچه دارم از اوست،پنهان نیست،از شما هم پنهان نباشد که هنگام نگارش این نامه از خود میپرسیدم که آیا این متن به دست شما خواهد رسید؟ آیا اصلا باید اقدام به نوشتن چنین نقدی نسبت به شما کنم یا خیر؟اما با خود گفتم تنها راه دریافت پاسخ سوالاتم نوشتن این چند خط برای شماست،امیدوارم بخوانید و امیدوارم آنها که وظیفه اطلاع رسانی به شما را دارند این متن را به شما برسانند.
آقای موسوی عزیز!این یک داستان واقعی ست،یقینا آشناست:
بیش از یکسال بود که از خروش مردم پاکی در گوشه ای از این کره خاکی بر ضد خفقان میگذشت،ملتی که چندین سال خفته است به یکباره و با آگاهی از آنچه میخواهد یعنی رسیدن به حداقل آزادی ها،پا به عرصه میگذارد تا ایده ای را انتخاب کند که احساس میکنند آنچیزی ست که در این شرایط بحرانی میتواند به یاری بشتابد و زندگی سرد و ناامیدانه اش را گرم و امید وارانه کند
اما اینگونه نشد،زیرا عده ای تمامیت خواه با پذیرفتن هزینه های فراوان کشت و کشتار ملت و ... به مقابله با آرمان آن مردم برخاستند و اجازه دمیدن هوایی تازه به کشورشان را ندادند.مردم آن کشور در ابتدا از چنین صحنه آرایی مضحکی شوکه شده بودند اما تاب توهین به شعورشان را نداشتند و با حضوری غیر منتظره در خیابان ها ،خواستار پاسخگویی مسئولان نسبت به شبهاتشان بودند که حکومتیان آنها را به گلوله بستند و پاسخ مردمی آرام را با دشنه های تیز و برنده دادند و هرگز از عاقبت آن هراسی نداشتند زیرا این کار را پی در پی تکرار کردند. با این اقدام خواسته های مردم تغییر یافت،آنها دیگر خواهان ابطال آن تقلب بزرگ نبودند،آنها خواهان محاکمه آنهایی بودند که این اقدام را انجام داده بودند،محاکمه ای که به معنای محاکمه افرادی بود که در چنین حکومتی،خود حکومت بودند.
مانع از همین جای واقعیت شروع شد.از اینجای واقعیت مردم باز در صحنه بودند و رهبرانشان که خود را عضو کوچکی از آنها میدانند نیز هستند اما به نظر چیزی متفاوت می آید،مردم شعارهایی سر میدهند که به آن اعتقاد دارند اما رهبران میگویند این شعارها حاصل ایجاد جوی خفقان آور و ملتهبی ست که شما،حکومتیان،ساخته اید و الا مردم میدانند چه چیز باید بگویند و چه چیز را نباید فریاد بزنند. مردم با آگاهی از این نظرات بازهم به مطالبات خود اصرار ورزیدند تا آنجا که شعارهایشان عمق وجود سیاه سران آن حکومت را به لرزه انداخت و آنها میگفتند:این شعارها را میدهند و اینها یعنی مخالفت با فلانی و مخالفت با بسالی!!اینجا رهبران جنبش اما نه اینرا تایید کردند و نه آنرا تکذیب،بلکه همچنان فضای خفقان ایجاد شده را عامل اصلی میدانند.این کش و قوس ها ادامه دارد تا اینکه هر دو طیف،مردم و رهبرانشان،حکومت و حامیانشان،برای روزی به اسم 22 بهمن تلاش میکنند،همه خود را به نوعی آماده میکنند که در این روز که روز بزرگی در تاریخ این کشور است و نشانه عزم راسخ یک ملت برای رسیدن به استقلال از بیگانگان خارجی و بیگانگان داخلی و میل به آزادی نورانی است،فریاد آنچه میخواهند سر دهند،در این بین رسانه های این کشور خود را از مردم جدا کرده اند و کاملا در مقابل مردم قرار دارند
اینروز تمام شد و فریاد ها زده شد و آنچه نصیب مردم شد تجربه ای گرانبها بود.تجربه ای که قرار بود در بیست و دوم ماهی دیگر به کمک مردم آید اما با تدبیر رهبران جنبششان این تجربه در دستان ملت باقی ماند و هنوز باقی است اما هنوز استفاده نشده.در طول مدتی چند ماهه مردم همچنان آتشند اما زیر خاکسترند.در اینجا،نقش رهبرانشان تنها به ارائه نظراتی کوتاه محدود بوده و حضور ذهنی مردم نیز به معنی دنبال کردن اخبار جنبش به همان نسبت کاسته شده اما آنچه باعث ایجاد چنین شرایطی شده،اینست که هدف جنبش،حال به وضوح مشخص نیست،مشخص نیست جنبش که استراتژی اصلی خود را گسترش آگاهی مینامد،با این آگاهی میخواهد به کجا رهسپار شود و واقعا چگونه باید این آگاهی را گسترش داد و برای میل به چه چیزی؟میل به آزادی؟میل به استقلال؟میل به اسلام رحمانی؟یا میل به همه اینها؟
نگارنده در آنزمان فرض کرد اینگونه باشد،و میل به همه اینها هدف جنبش مردمی آرام و پاک و مهربان باشد،اما ناگهان در جایی خواند که گفته اند،کف مطالبات ما آزدی زندانیان سیاسی و برگزاری انتخابات آزاد است،و در جایی دیگر خواند که گفته اند ترسی از بازداشت ندارم و در دادگاه همه چیز را خواهم گفت و دادگاهم اگر علنی باشد آنگاه قضاوت حق و باطل و سفید و سیاه ساده خواهد بود.
به فکری عمیق فرو رفت،عمیق تا آنجا که واژه مشروعیت حکومت دوباره برایش تعریف شد،قانونی بودن نظام،نه آن قانونی که حاصل تراوشات ذهن های بیماری ایست که یکشبه و در خلوت خود مینویسند،همانجا تصویب میکنند،همانجا تایید میکنند و جای دیگر اجرا،مثلا در خیابان،بلکه قانونی که برابر آزادی ایست،قانونی که مردم خود مینگارند و خود اجرا میکنند و اجرای آن برابر آزادیشان است.بعد از آن با خود گفت:مگر میشود رهبران جنبشی که پایگاه اجتماعی آن،بزرگترین سرمایه های آن است، از حکومت نامشروعی که بواسطه اعمال نابخردانه افرادش در نزد مردمش بسیار حقیر شده ،چیزی را بخواهند که پایه اش پذیرفتن مشروعیت آن است؟و در شرایطی که هر روز عده ای بازداشت میشوند،درخواست آزادی زندانیان سیاسی از آنان آب در هاون کوبیدن خواهدبود ،آیا رهبری که مردم زنجیر وار در کنارش صف کشیده اند،حق دارد که به محاکمه خود فکر کند؟آنهم محاکمه در دادگاهی که تا آن لحظه قاضی و وکیل و شاکی دست در دست هم داده بودند به کین!
البته در این وا نفسا همه و همه و همه میدانند که پایبندی رهبران جنبش شان به جنبش بی نهایت آسمانیست،درست مثل خودشان،هراسی از هیچ کس ناکسی نیست،مطلبی که رهبران پی در پی با عشق بیان میکنند که از آرمان ها دست بر نمیدارند،هرگز،در بیانیه هایشان،در پیام های نوروزی شان و در دیدارهایشان
پس مشکل کجاست؟مانع کجاست؟
ناگهان پی برد به همان که پی برده بود و فرض کرده بود،و فهمید که مشکل اصلی اینست که آن جنبش باید هدفی مشخص برای خود ترسیم کند،هدفی بمانند آنکه در تمامی جنبش های سربلند میبینیم،هدفی که اگر به مردم بگوییم به خاطر رسیدن به آن باید چکار کرد،پاسخ دهند:میدانیم باید چکار کرد.هدفی که همان آرمانهاست،تبیین آرمانها و اهداف اصلی ترین کاری بود که باید انجام بگیرد.
بله،آقای موسوی،این میدانیم را شما میدانید چیست و چقدر بی نهایت مهم است و چگونه خواهد آمد و این میدانیم خود همان آگاهی ایست که با تکرار این واژه به وجود نخواهد آمد،با ترسیم هدفی معین حاصل خواهد شد.با تببین و تعریف درست از آگاهی،از آرمان و از اهداف.
اینک زمان آن نیست که دیگر از حاکمان پاسخگویی بخواهیم،اینک زمان آنست که شما،به عنوان نماینده مردم به حکومت اعلام کنید که به مطالبات مردم بیاندیشند و راه را بر خود نبندند که دیگر مردم،نیازی به سوال از افرادی که مشروعیت ندارند نمی بینند.و اینها تنها زمانی عملی خواهد شد که هدف جنبش مشخص باشد.
یایان داستان را یادم رفت برایتان بنویسم،پایانی که اگر به سخن مردم توجه کنید و آنچیزی را که مردم میخواهند اجرا کنید،اینگونه خواهد شد:
<<موانع همیشه بر سر راه هستند،آنهم چه راه بزرگی،آزادی،و هر خطایی در این دنیا پاسخی خواهد داشت و از آنجا که مردم آن کشور بسیار مهربان بودند،آنها که کمک شان کردند به سلامت به مقصود برسند را بخشیدند،بخشیدند
وآن کشور ایران بود>>
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.