ضیاء نبوی، دانشجوی ستارهدار که دوران حبس ده سالهی خود در تبعید را در زندان کارون اهواز میگذراند، طی دست نوشتههایی مجموعهای از خاطرات دوران بازداشت خود را به نگارش در آورده است. این دست نوشتههای خواندنی که با ادبیات محاورهای و لحنی بسیار صمیمانه نوشته شده است، طی سیزده سرفصل مجزا، وقایع دوران بازداشت ضیا از ابتدا تا تبعید به زندان کارون اهواز را در بر میگیرد،
به گزارش کمپین حقوق بشر، متن کامل این دست نوشتهها در پی میآید:
۱-موهوماتی که احتمالا میتونه همراهی مخاطب رو بیشتر کنه ..
بعضی آدمها به صورت بنیادین و از ابتداء دچار سوء تفاهمند و فکر میکنند موجودات خاص و متفاوتی هستند و این باعث میشه کم کم اتفاقات خاصی هم براشون بیفته و شاید هم اتفاقات رو خاص تفسیر کنند. به هر حال فکر کنم یکی از این افراد متوهم احتمالا خودم باشم. من از کودکی، وقتی هم سن و سالهام آرزوهای خودشون رو برای آینده میگفتند، پیش خودم مطمئن بودم (دقت کنید، بحث آرزو نبود، مطمئن بودم!) که به جایی خواهم رسید که هیچ کسی تا به حال نرسیده و در بهترین حالت یک یا دو نفر میتونند در اون تجربه با من شریک باشند! متاسفانه و با عرض معذرت خیلی زیاد باید عرض کنم که چنین توهماتی هنوز به صورت کامل من رو رها نکرده.
از کودکیام چند تصویر جالب توی ذهنم مونده: لحظههایی که پس از شیرخوردن در بغل مادرم، چشمهام به گوشهی سقف اتاق و حاشیههاش خیره شده بود. لحظهای که مادرم داشت من رو پوشک میکرد و چیزی شبیه شرم باعث میشد چشمهام رو ببندم. روزی برفی که برای اولین بار با مادرم به عکاسی رفتیم و موقع عکس گرفتن چون در ارتفاع چارپایهای که روش نشسته بودم ترسیدم، یک طرفی شدم و عکسم هم کج افتاد.. وقتی به اون تصاویر و احساسم در اون لحظات فکر میکنم میبینم که هنوز هم تفاوت بنیادینی نکردم و هنوز هم مثل بچگی، احساس روزنهای رو دارم که در بدنهی جهان ایجاد شده و مایحتوی جهان، داره از اون راه تخلیه میشه.
شک و تردید، احتمالا بزرگترین جهت دهنده به زندگیام بوده و نمیدونم چرا، اما هیچوقت نتونستم به هیچ چیزی به صورت کامل اعتماد کنم و حتی بدیهیترین چیزها مثل انسان بودن خودم و دیگران هم برام جای سوال بوده. معمولا احساس میکردم که باید جهان رو از نو و به تنهایی شروع کنم و همه چیز رو درباره خودم بسنجم و فکر میکردم که از این طریق به هر حال به اون نقطه اتکای محکم و تزلزل ناپذیر معرفتی خواهم رسید اما خب چنین اتفاقاتی هیچوقت رخ نداد و فقط در این راه احساس تردید، اضطراب و تکلیف مداری سخت گیرانه جای خودش رو به نوعی تحیر، آرامش و آزادی محوری بازیگوشانه داده و من همچنان در راهم!
مرگ بزرگترین تهدید و نهیب در زندگیام بوده و باعث میشده، سرعتم رو در زندگی زیاد کنم. یک بار در دورهی راهنمایی و یک بار هم در دورهی دبیرستان، چنان حس مرگ به جانم افتاد که تا یک ماه رهایم نمیکرد و ذهنم رو در چارچوب بدنم محصور کرده بود! بعد از اون خیلی وقتها پیش اومده که احساس کنم مشکلم رو با مرگ حل کردم، اما وقتی مرگ پا میده میبینم که نه بابا، هنوز دودستی به زندگی چسبیدم! بعد از مرگ بزرگترین ترسم از بزرگ شد و پذیرفتن وظایف و تکالیف آدم بزرگها بود، چون هرگز نمیتونستم خودم رو به کارهایی که دلم نمیخواد یا ارتباطی با اونها برقرار نمیکنم مجبور کنم. اما خب این اتفاق هم هیچوقت نیفتاد و در واقع احساس نمیکنم که بزرگ شدم. البته فکر هم نمیکنم که بقیه به اون اندازهای که فکر میکنند بزرگ شده باشند.
تحصیلات در روستا، تاثیر عجیب و عمیقی در زندگیام گذاشت، تجربهی یلهگی و رهایی بیحد و حدود، تجربهی دور بودن از نگاههایی که وجود آدم رو میتراشه و محدود میکنه، تجربهی بیمرزی با طبیعت و موجودات دیگه.. آخ که چه حالی میده، هرجا آدم خسته شد بگیره بخوابه! یا هروقت دلش خواست آواز بخونه یا فریاد بکشه.. این سالهای آخر وقتی سر جادهی فرعی و خاکی از ماشین پیاده میشدم و به سمت روستا راه میافتادم، احساس انبساط عجیبی داشتم و نمیتونستم خندههای بیدلیلی که از اعماق وجودم بیرون میجهید رو کنترل کنم.. گاهی فکر میکنم که اگه اون تجربه تکرار بشه، ممکنه از خوشحالی منفجر بشم.
فعالیت در انجمن اسلامی دانشگاه، برای من فرصتی برای آزمون و خطا بود. از سال ۸۱ تا سال ۸۷ زندگی دانشجویی من در فعالیتهای انجمن خلاصه شده بود و در طی این فعالیتها ۴ بار حکم انضباطی گرفتم، دو سه بار به وزارت اطلاعات احضار شدم، یک مرتبه بازداشت شدم و آخر سر هم ستارهدار شدم و باقی ماجرا هم که میبینید... البته من تردید ندارم که حجم عظیمی از بلاهت و حماقت رو درون فعالیتهام وارد کردهام اما خب فکر نمیکنم که به کسی صدمهای زده باشم و یا حق کسی رو نادیده گرفته باشم و به همین دلیل خودم رو مستحق هیچ کدوم از این برخوردهایی که شده نمیدونم. هنوز هم وقتی مسئولی با من مواجه میشه معمولا میگه: به تو نمیآد این همه شر باشی؟! اما باور کنید من هرگز نیت شرورانهای نداشتم و فکر کنم شرورانهترین طرحی که توی ذهنمه، اینه که برم پیش یک روانکاو و ازش بخوام که من رو درمان کنه و بعد توی دلم بهش بخندم.
در دوران دانشجویی و در کشاکش ماجراهای رمانتیک به نکتهای عجیب پی بردم و اون این که دیگران هم وجود دارند! حقیقتش من هنوز نتونسته بودم برای وجود خودم و جهان توضیحی پیدا کنم و از تعجب این قضایا خارج بشم که مشکل دیگهای هم پیدا شد، دیگری! تا چند وقت این جمله از ذهنم نمیافتاد که "باورم نمیشه دیگران هم وجود دارند!" پذیرفتن این که دیگران هم مثل من دنیایی برای خودشون دارند خیلی سخت بود و در ضمن به کنجکاوی عمیق و ماندگاری در من بدل شد و اون این که بفهمم دیگران جهان رو چطور میبینند و توی ذهنشون چی میگذره! شاید تصورات من خیلی پرت باشه اما من فکر میکنم که دیگران هم مثل من پر از تزلزل و تردید و کشمکشاند و شاید همین نکته است که به من این اعتماد به نفس رو میده که چنین لاطائلاتی رو بنویسم...!
اگه کسی از من بپرسه بزرگترین شرمندگیات چیه، میگم لحظاتی از زندگی که نسبت به دیگران احساس تکلیف کردم و با یقین کامل سعی کردم اونها رو به چیزی راهنمایی کنم که از روی حماقت فکر میکردم درسته و اگر هم بپرسند بزرگترین افتخارت چیه، میگم لحظاتی که تونستم به قسمتهایی از گذشتهام که احمقانه بوده بخندم و سعی کنم رویکردم رو عوض کنم.. من در مورد نقاطی که در مسیر زندگی از اون عبور کردم، نظری ندارم، اما به شیوه ای که این مسیر رو پیمودم تا حد زیادی خوشبینم و این نکتهایه که من رو نسبت به آینده همیشه امیدوار نگه میداره ..
۲- قانون
زندگی جمعی در زندان قواعد خاص خودش رو داره و این نکتهایه که هر زندانی جدیدالورودی به زودی متوجهاش میشه. یک سری از این قواعد، مقرراتی است که مسئولین زندان وضع میکنند و خودشون هم بر اعمال اون نظارت میکنند. اما قواعد دیگه، مقرراتیه که خود زندانیها برای راحتتر شدن زندگی خودشون به کار میبندند . اوایل که وارد بند عمومی زندان شده بودم وقتی با مسئولیتها و سلسله مراتب عجیبی مثل وکیل بند، سرخدمات، مسئول اتاق، سرناظر، و ... بین زندانیها مواجه شدم، پیش خودم فکر کردم که مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه.. آخه زندانی بودن چیه که پست هم توش تقسیم بشه و حس میکردم این وضع زندان در زندانه اما در طولانی مدت فهمیدم که بدون این قوانین و مسئولیتها، حبس کشیدن ممکن نیست...
برای روشن شدن این ضرورت فقط یک مثال میزنم تا بغرنج بودن شرایط رو به تصویر بکشم. فرض کنید در یک اتاق ۳۰ نفره حضور دارید که فقط یک دستگاه تلویزیون داره و هر شخصی هم در اتاق سلیقهی خاص خودش رو در دیدن تلویزیون داره. یکی میخواد فیلم ببینه، یکی اهل فوتباله، یکی پیگیر اخباره، یکی از برنامهی مستند خوشش میآد، یکی با موسیقی حال میکنه و یکی هم مثل من عاشق کارتونه و یکی هم شاید اصلا نخواد تلویزیون ببینه! فقط یک لحظه فکر کنید که هر کدوم از این زندانیها با توجه به وضعیت روانی خاص خودشون در حبس، بخوان از سلیقهی خودشون در تماشای تلویزیون دفاع کنند اونوقت چی میشه؟! مسئلهی سکوت و خاموشی، غذا خوردن، نظافت، استفاده از توالت و حمام و .. همه و همه مثل مثال قبل میتونند مورد منازعه و مناقشه واقع بشن. نکتهی مهم در این میان اینه که چیزهایی که برشمردم تقریبا تمامی زندگی یک زندانی رو تشکیل میده و یک زندانی همیشه مستعده که از یک مشکل خیلی کوچیک، بحرانی سیاسی، فلسفی، اعتقادی، روانشناختی بیرون بکشه!
البته یک ماهی که در پاییز ۸۸ در بند ۷ اوین و نزد زندانیهای مالی به سر بردم، چنین مشکلی کمرنگتر بود، چون قوانین کاملا آمرانه بود و هیچ کسی جرات نمیکرد روی حرف وکیل بند یا مسئول اتاق حرفی بزنه، اما خب وضع در بند سیاسی کاملا متفاوته، زندانیان سیاسی همه برای خودشون یک پا حقوقدانند و در ضمن برای این توی زندانند که حاضر نبودند به آمریت تن بدهند! بنابراین قوانینی که در بند سیاسی اعمال میشه میبایست هم به لحاظ منطقی بودن رعایت حقوق افراد و هم به لحاظ شیوهی قانونگذاری مشروع باشه و این به هر حال کار سختی بود. گاهی وقتی توی جلسات اتاق مینشستیم و میخواستیم برای مسائل اتاق تصمیم بگیریم، احساس انسانی رو داشتم که داره مدنیت رو از نو شروع میکنه و میخواد برای تمام شئون زندگی اجتماعی، از اول قانون بگذاره. وضعیتی که علی ملیحی با ظرافت خاصی، اون رو به "وضعیت طبیعی" مورد اشارهی توماس هابز تشبیه کرده بود. بزرگترین مشکلی که متوجه قانون گذاشتن در زندانه، اینه که پیدا کردن مرزی میان حوزهی خصوصی و حوزهی عمومی بسیار مشکله و شاید بشه گفت محاله! آخه در زندان تقریبا همه چیز جزو امر عمومی محسوب میشه و امر خصوصی تقریبا بیمعناست.
یادمه در یکی از جلسات اتاق به مشکل عجیبی برخوردیم و اون مسئلهی استحمام بود. در اون جلسه اکثریت جمع میگفتند که باید برای حفظ نظافت اتاق، هر فرد حداقل یک روز در میان حمام کنه و یکی از بچهها این قانون رو نقض حوزهی خصوصی خودش میدونست و جمع رو صاحب صلاحیت برای تصمیمگیری در چنین حوزهای نمیدونست. جالب اینجاست که من به هر دو طرف قضیه حق میدادم و میتونستم به نفع هر دو استدلال کنم. من البته چیزی از علم حقوق نمیدونم اما با همین تجربه به این تصور رسیدهام که مرز بین حوزهی خصوصی و حوزهی عمومی، چیزی نیست که کشف بشه، بلکه نوعی قرارداد و شاید هم اختراعه.
البته مشکل فقط در حوزه قانونگذاری نیست، چرا که مسئلهی اجرای قوانین نیز هست. فکر کنید که شخصی نخواد به این قوانین احترام بگذاره و به تذکر ما هم توجهی نکنه، در چنین وضعیت دو راه حل بیشتر نیست، یکی سکوت کردن و مماشات کردن با قانون شکنیست و دیگری این که مسئله رو به مسئولین زندان انتقال بدهیم که هر دوی اینها از نظر زندانی سیاسی امری مذمومه. تازه مشکلاتی که در بالا آوردم با شلوغ شدن و بالارفتن جمعیت زندان چند برابر میشه چون منابع محدوده و کشمکش برای این منابع به مشکلات دامن میزنه.. گاهی وقتی تو اتاق به مشکلی بر میخوردیم، با خودم فکر میکردم که وقتی مدیریت مسائل اتاقی به این کوچیکی با این همه آدم فهمیده اینقدر سخته، پس مدیریت یک کشور چقدر میتونه سخت و طاقت فرسا باشه!
یادم هست اوایل که وارد دانشگاه و فعالیتهای دانشجویی شدم، یک آنارشیست تمام عیار بودم و با هیچ قانونگذار و مدافع نظمی نمیتونستم همراهی و همدلی کنم اما کم کم با پذیرفتن مسئولیت در انجمن اسلامی این خصوصیت همدلانه در من رشد کرد و به خصوص در واکنش به جریان دانشجویی موسوم به چپ رادیکال در من به شدت پررنگ شد. نیچه جملهی جالبی داره و میگه «هیچ عادتی نزد بشر زشتتر از عادتهایی نیست که به تازگی از شر اونها خلاص شده» به همین معنی من چند سالیه که تلاش میکنم به جای گذشتهای که طرفدار مخالفین و معترضین به نظم اجتماعی بودم، با مدافعین نظم همدلی کنم، البته منظورم نظم به ماهو نظمه و امیدوارم با نظم فعلی و مستمر اشتباه گرفته نشه! البته اون عادت قبلی یعنی میل به برهم زدن نظم و قواعد امور هنوز من رو رها نکرده و فقط زمین بازیاش عوض شده و از بیرون به درونم منتقل شده. دو سه ماه قبل از بازداشت در مقالهای با عنوان «نقادی پیش فرضهای فلسفی- سیاسی کنش سیاسی» سعی کردم مبانی پیشین نگاه خودم به سیاست رو تصحیح کنم و در اون نوشته و در بند اولش به جملهای از شاهرخ مسکوب اشاره کردم که انصافا وصف حال بود و اون این که «میخواستم جهان را تغییر دهم، جهان مرا تغییر داد».
۳- حکم قطعی
وقتی که خبر حکم قطعیام رو شنیدم، دقیقا این احساس رو داشتم که کسی داره به من دهن کجی میکنه. صبح پنجشنبه ای در اردیبهشت ماه ۸۹ بود که این خبر رو پشت تلفن از پدرم شنیدم. اگه حکم اولیهام من رو به نقطه اوج بهت و تعجب رسونده بود، این بار حکم قطعیام تا سرحد مرگ عصبانیام کرده بود. چنان منقبض شده بودم که حس میکردم الانه که پیشونیام شکافته بشه و تمام وجودم فوران کنه! البته پشت تلفن چیزی نگفتم و تمام عصبانیتام رو با خودم به هواخوری بند بردم و مشغول قدم زدن شدم. خبر حکم رو به کسی نگفتم چون میبایست اول خودم رو جمع و جور میکردم و اطلاع دیگران مانع از این کار میشد.
جالب بود باز هم همون اتفاقاتی افتاده بود که من به اون حساسیت داشتم. این که از بین ۵ تا اتهام، اتهام محاربه و ۱۰ سال حبس در تبعید باقی بمونه، آخرین و بدترین تصوری بود که در ذهنم میگنجید. ببینید، این که یک سیستم تصمیم بگیره با مخالفین و منتقدینش برخورد کنه، اگر چه اصلا پسندیده نیست، اما خب قابل فهمه. نکتهای که حداقل از نظر من غیرقابل درکه اینه که بخواد هویت اونها رو هم تحریف کنه و به لحاظ روحی و روانی آزارشون بده و این اتفاقا کار زشتیه! باور کنید تا پیش از خرداد ۸۸ من گاهی به مواضع وزارت اطلاعات بیشتر اعتماد داشتم تا به فعالین سیاسی و نکتهای که با بچههای انجمن روش توافق داشتیم این بود که "وزارت هیچ وقت کسی رو الکی نمیگیره..". حتی در جریان پرونده نشریههای دانشجویی در پلیتکنیک.
من هرگز نتونسته بودم خودم رو قانع کنم که اون قضیه یک پرونده سازیه و همیشه دنبال یک توضیحی برای قضیه میگشتم. اما الان وقتی به صحبتهای یک مسئول امنیتی یا قضایی گوش میکنم، حتی تا مرز ده درصد هم نمیتونم به اون حرفها اعتماد کنم. تازه شاکی هم هستند که چرا امریکا و اتحادیه اروپا دارند مجاهدین رو از لیست تروریستی خارج میکنند. آخه وقتی هر چی فعال دانشجویی و حقوق بشری رو میگیرید، یکی یک اتهام ارتباط با نفاق هم به همهشون میچسبونید و تازه محکومشون هم میکنید، دیگه چه انتظاری دارید؟ شما قبل از هر کسی کمر همت به بیرون اومدنشون از لیست تروریستی بستید. آخه بابا! یک آدم معمولی هم وقتی میخواد کاری کنه، فکر پس و پیشاش رو میکنه و من باورم نمیشه که وزارت اطلاعات ما به این قضیه فکر نکنه. اگر مقصود این بود که یک حکم سنگین به بچههای ستارهدار بدهند که این پیگیریها تعطیل بشه، نیازی به این اتهام نبود، اگر به جای اتهام محاربه، یک اتهام دیگه با ۲،۳ سال حبس اضافه میکردند، جمع اتهامها به همین عدد ۱۰ میرسید و اون وقت من هم اینقدر جلز و ولز نمیکردم و کولیبازی هم در نمیآوردم...
نمیدونید چه کنجکاوی عمیقی در من شکل گرفته که بفهمم چه فلسفه و دلیلی پشت این برخورد وجود داشته! البته من تا حالا حدسهای خیلی زیادی زدم که البته اکثر اونها باطل شدهاند. اولین حدسم در دوران بازداشت این بود که این اتهام فقط بهونهای برای برخورد پرفشار و خشونت آمیز در بازجوییهاست و در واقع قراره روم کم بشه، اما خب به جاش در مراحل قضایی تبرئه میشم و با همین تصور اون همه فشار رو تحمل کردم. شاید باورتون نشه که من در دوران بازجویی سنگینترین حکمی رو که برای خودم متصور میشدم، ۲ سال حبس تعلیقی بود! وقتی حکم اولیهام اومد، حدسم این بود که این حکم به خاطر فضای خاص جامعه در روزهای پس از ۱۶ آذر و عاشورا صادر شده و قراره در مراحل تجدید نظر به صورت جدی بشکنه و این بار و بعد از حکم تجدید نظر انصافا حدس زدن برام خیلی سخت شده بود، چون حس میکردم که دیگه حدسهام قابل اعتماد نیست!
البته من معمولا وقتی تحلیلهای کلان و سیاسیام جواب نمیده، دست به دامن تحلیلهای خرد و روانشناختی میشم. گاهی پیش خودم فکر میکنم که آیا ممکنه که برخورد من در طول بازجوییها طوری بوده باشه که طرف مقابل سر لج بیاد؟ اما این گزینه معمولا توی ذهنم رد میشه. شاید من در ارتباط مستقیم با دیگران آدم بیخیالی باشم. اما فکر نکنم آدم لج درآری باشم یا بخوام با کسی کل کل کنم.
من در طول بازجوییها هم اصلا سعی نکردم که از مواضع سیاسی خودم دفاع کنم و در واقع تمام تلاشم این بود که در نقطهی صفر بایستم. یعنی نه بخوام موضع ایجابی بگیرم و جدل بکنم و نه این که اتهامات الکی رو بپذیرم و علیه خودم دروغ بگم، شاید تنها نکتهای که در پروندهام بویی از مقاومت میداد این بود که حاضر نشدم جلوی دوربین برم و مصاحبه کنم که اون هم به این دلیل بود که واقعا نمیدونستم چطور از این صحبتها استفاده میشه وگرنه این کار هیچ قباحتی در نظرم نداشت. باور کنید حاضرم ۱ ماه حبس انفرادی بکشم اما به جاش فقط یک ساعت با بازجوهام بشینم و به عنوان یک مطلع بفهمم اصلا قضیه چیه و نگاه اونها واقعا نسبت به من چطوره!
بگذریم.. به هر حال حکم تجدید نظر باعث شد که من یک بار دیگه دست به قلم بشم و نامهی دوم خودم رو به رییس قوهی قضاییه بنویسم. البته این نامه کمی صریحتر بود و این بار خودم رو به نفهمی نزده بودم که نمیدونم طرف حسابم وزارت اطلاعاته نه قوه قضاییه! اگه مخاطب دومام در نامهی اول دوستان و مرتبطانم بودند، در این نامه خطابم بیشتر بازجوهام بود و میخواستم استدلال کنم که پروژهای که داره اجرا میشه چه تناقضاتی داره و چه ضررهایی هم برای خود سیستم داره و این که اساسا نقض غرضه! هر جور که فکر میکنم میبینم توی این پروژه نه محرومین از تحصیل و نه سیستم هیچ سودی نمیبرند .. تنها برندهی این بازی مجاهدینند...
۴- تحلیل شخصیت
زندان محل خوبی برای شناختن دیگرانه. به این دلیل که افراد تمامی شبانهروز رو با هم میگذرونند و در واقع با پشت صحنهی زندگی همدیگه رو به رو هستند. البته من پیش از اونکه زندان رو تجربه کنیم، بسیاری از کسانی رو که در زندان ملاقات کردم دورادور میشناختم یا با اونها همکاری داشتم. اما درکی که من از افراد داشتم بیشتر سیاسی و نظری بود و نکات شخصیتی اونها کمتر مورد توجهام بود و این قاعدهایه که در زندان تقریبا برعکس میشه. چون مواجههی افراد بیشتر در مورد مسائل کوچک و به ظاهر بیاهمیت روزمره است که اتفاقا بیشتر از هر چیز ویژگیهای شخصیتی و روانشناختی آدمها در اون مداخله میکنه و مسائل سیاسی و یا تئوریک رو به اولویتهای بعدی بدل میکنه. مجموعهی این عوامل باعث میشه که انسان خودآگاه یا ناخودآگاه سعی کنه شخصیت انسانهایی که با اونها مواجه میشه رو تحلیل کنه و این کاریه که حداقل برای شخص خودم جذابیت زیادی داره. البته تا اینجای قضیه، هیچ نکتهی نامتعارفی وجود نداره، اما اگه چنین کاری در یک جمع و با حضور افراد دیگه به صورت دیالوگ برگزار بشه کمی به نظر عجیب میآد و این کاری بود که در زندان و با حلقهی دوستان نزدیک چند باری انجام دادیم.
این عادت هم طبق معمول ریشه در فعالیتهای دانشجویی و البته جمع بچه های انجمن اسلامی داشت. قضیه از روزی شروع شد که با بچههای انجمن و در دفتر انجمن نشسته بودیم و از هر دری گپ میزدیم. صحبتها به سمتی پیش رفت که پیشنهاد شد نظراتمون رو در مورد شخصیت همدیگه بدون هیچ تعارف و پرده پوشی بگیم. کاری که بعدها لقب «تحلیل شخصیت» گرفت. شیوهی کار اینطور بود که یک نفر از جمع انتخاب میشد و همه نظرشون رو در مورد اون فرد میگفتند و در پایان اگر خود فرد هم صحبتی در مورد خودش داشت میگفت و میرفتیم سراغ نفر بعد. یادمه که یک بار چنان غرق این کار شدیم که از ساعت ۶ عصر تا ۵/۱۲ شب در دفتر انجمن صحبت هامون ادامه پیدا کرد. نکاتی که توی اون جلسات خیلی نظرم رو جلب کرد یکیاش این بود که میدیدم نظر دیگران در مورد من چقدر با تصوری که خودم دارم متفاوته.
مثلا در همون جلسهی اول تعدادی از دوستان در مورد من گفتند که آدم خودشیفتهای هستم در صورتیکه خودم معمولا حس میکردم که انسان نوعدوستیام! یا به من میگفتند که خیلی مطلقگرا هستم و این درحالی بود که شخصا خود رو خیلی مشکوک و پرتردید میدیدم. از اون قضایا به بعد معمولا در ارتباطاتم این احتمال رو در نظر دارم که ممکنه در مورد تصورم از خودم و دیگران به تمامی دچار سوء تفاهم باشم. نکتهی دومیکه در اون جلسات به نظرم خیلی جالب اومد این بود که میدیدم که آدمها موقع نظر دادن در مورد دیگران چقدر خودشون و افکارشون رو آشکار میکنند. در واقع ما زمانی که میخواهیم در مورد رفتار دیگران نظر بدیم تصور شخصی خودمون و معنیای که خودمون به اون رفتار میدهیم رو بیان میکنیم و قیاس به نفس میکنیم. در واقع نظرات ما در مورد دیگران حاوی نکات بسیار مهمی در مورد خودمون هم هست.
اما مهمترین نکتهای که نظرم رو جلب میکرد این بود که میدیدم رفتارهای خودم رو در طی ۳ سالی که از فعالیتهام گذشته بود، چقدر راحت میشد با الگوی روانشناختی توضیح داد. توضیحی که هیچ کدام از الگوهای سیاسی یا معرفتی به این دقت از پس اون بر نمیاومدند! یادمه در دوران بازداشت، روزی بازجو مصرانه از من میخواست که توضیح بدم در طی سالهای فعالیت دانشجویی چه تغییر مهمی کردم و من هم توضیح دادم که یاد گرفتم که خیلی از مسائل کلان سیاسی رو علیالخصوص در ایران با نگاه خرد و روانشناختی تحلیل کنم و رفتارهای خودم رو هم البته همینطور.. البته میدونم که این ادعای بزرگیه و شاید هم توجیهی نظری برای حس فضولی خودم باشه. اما فکر نکنم ضرری داشته باشه که به تاریخ سیاسی خودمون کمی هم از این منظر نگاه کنیم.
من سه تا دلیل کلی برای اهمیت این نگاه دارم. اول این که ما توی این مملکت همیشه مشکل قانون داشتیم، یعنی ضابطه و قاعدهی مشخصی وجود نداشته که افراد در مسئولیتهاشون از اون تبعیت کنند و اگر بوده نظارتی بر اجرای دقیق قانون وجود نداشته. بنابراین مشخصه که در چنین وضعیتهایی افراد در رفتارهاشون بیشتر به ویژگیهای شخصیتی خودشون رجوع کنند و اهیمت این ویژگیها پر رنگ بشه. ثانیا حاکمیتهای سیاسی معمولا در تاریخ ایران خودکامه بودهاند و بنابراین ویژگیهای شخصیتی نفر اول مملکت که معمولا شاه بود، به شدت خودش رو در سرنوشت سیاسی کشور نشون داده. ثالثا تغییر و تحولات سیاسی که اتفاق افتاده هیچوقت سامانمند و قانونمند نبوده و از شرایط آنومیک و انقلابی بیرون اومده و در چنین شرایطی هم معمولا مخالفین سیاسی در کنشهای خودشون بیشتر به ویژگیهای شخصیتی خودشون تکیه میکنند چون معمولا قاعدهی پیشبینی برای رفتار ندارند و در ضمن کنترل و نظارت بر رفتارها و مواضعشون تقریبا وجود نداره.
به هر حال من فکر میکنم بنابه این سه دلیل باید مولفهی شخصیت رو در ایران کمی جدیتر بگیریم، اگر چه در نهایت باید تلاشمون به سمتی باشه که اثر چنین مولفهای رو در امر سیاسی تقلیل و کاهش بدیم.. راستش من خیلی وقته که دلم میخواد در مورد ترسها و نگرانیهام در مورد آیندهی سیاسی ایران بنویسم. البته من خیلی وقته که در فضای سیاسی جامعه تنفس نکردهام و ممکنه به کلی از فضای سیاسی پرت باشم اما به هر حال تصور من اینه که ما ممکنه تا سالها دچار همین انقباض سیاسی موجود باشیم و این اگر چه ناخوشاینده اما خب احتمالیه که باید به اون پرداخت. در چنین شرایطی مسئلهای که میتونه خیلی خطرناک باشه اینه که کسانی که هرگز تجربه فعالیت سیاسی در وضعیتهای نهادین رو نداشتند به فضای سیاسی و گفتمانی غالب بشن.
تنهایی و خشمی که ناشی از سرکوب سیاسیه، همیشه میتونه چنین افرادی رو مستعد خودمطلق پنداری و توجیه خشونت بکنه! البته من هم قبول دارم که جامعهی ایران به شدت از انگارههای سیاسی مبتنی بر خشونت فاصله گرفته و تجربهی گذشته هم خیلی عامل کنترل کنندهی خوبی برای جلوگیری از خشونت میتونه باشه ، اما خب یک حسی به من میگه انسانها (به خصوص خودم) استعداد زیادی برای تکرار حماقتهاشون دارند و در ضمن یادمون نره برای شروع جنگ و خشونت، دیوانگی یک انسان کافیه، اما برای آرامش و برقراری صلح، اجماع همه افراد لازمه .
۵- اتاق یک
اتاق ۱ در بند ۳۵۰ قسمتهای خاصی از خاطرات اوین رو در ذهن من اشغال کرده.. چگونگی شکل گرفتن اتاق، ماجراهایی که در اتاق داشتیم، هم اتاقیها، همه و همه هنوز مثل تجربهای زنده در ذهن من حضور دارند. خردادماه ۸۹ بود که ناگهان مدیریت زندان تصمیم گرفت که دیوار بین کتابخانه و فروشگاه بند رو برداره و تبدیل به اتاقش کنه. گویا دلیل این کار بالا رفتن جمعیت بند بود. در اون زمان هر ۶ اتاق طبقهی اول بند که متعلق به زندانیهای سیاسی بود، کفخواب داشت و این اتاق میتونست مسئلهی کف خوابی رو حل کنه. اتاقی که از این طریق به وجود اومد به این دلیل که در ابتدای کریدور بند بود، در شمارهگذاری جدید، اتاق ۱ نامیده شد.
ویژگی خاص اتاق ۱، این بود که از ۲۴ نفر ظرفیت اون، ده نفرش از پیش اشغال شده بود و متعلق به زندانیان کرد متهم به ارتباط با القاعده بود. این افراد که تا پیش از اون در اتاقهای دیگهی بند و یا در بندهای دیگه پراکنده بودند، با اجازه ریاست زندان موافقت شد که در یک اتاق با هم جمع بشن. فکر کنم برای شما هم قابل پیشبینی باشه که کسی از افراد بند حاضر نبوده با اونها هم اتاق بشه! هنوز مشکل داوطلبین برای اتاق ۱ برجا بود که روزی در حالی که زیر دوش حمام بودم، علی پرویز صدام زد و گفت: "داریم اسامی افرادی که میرن اتاق ۱ رو مینویسیم، من و علی ملیحی و میلاد اسدی هم هستیم، بهمن احمدی و عبدالله مومنی هم میان، تو چی؟" اینطور بود که من هم پذیرفتم. به جز اسامی بالا مهندس صمیمی، دکتر تاجرنیا، ماهان محمدی، علیرضا ایرانشاهی، بابک داشآپ و سه نفر از دوستان کرد هم در این لیست بودند. انصافا جمع خوبی بود و خیلی هم راحت با هم کنار میاومدیم اما مسئلهی اصلی چگونگی مواجهه با بچههای القاعده بود.
اگرچه خیلی از مشکلاتی که بعدها با هم پیدا کردیم سوءتفاهم و سوءبرداشت بود اما در بعضی موارد هم مشکل حقیقتا بنیادین بود. مهمترین ویژگی بچههای القاعده به نظر من، کلام محوری و زبان محوری حادشون بود. انگار که این افراد جز جملات و حرفها و اعتقادات، هیچ چیز دیگهای رو نمیدیدند. و حداقل این که اهمیتی براش قائل نبودند. اونها با این که در اقلیت بودند و این به هرحال هر کسی رو محافظهکار میکنه، با این حال نسبت به هر جملهای که مخالف بنیادهای ذهنیشون بود سریعا واکنش نشون میدادند. در واقع بدترین شیوهی مواجهه با اونها ارتباط زبانی، بهخصوص بحث کردن بود. چون با هر تلاشی که برای دقیقتر کردن گفتهها میشد، اختلافات هم عمیقتر میشد و مشکلات رو بیشتر میکرد.
به نظر خودم ارتباط غیرکلامی و غیرمستقیم، خیلی روش بهتری بود. ارتباطهایی از جنس همبازی شدن در فوتبال و والیبال، سر سفرهی هم غذاخوردن، همکاری در مسائل اتاق .. این کارها باعث میشد پیوندهای ناخودآگاهی در طرفین شکل بگیره و جاذبهی این پیوندها میتونست تا حدی دافعهی ناشی از تفاوتهای اعتقادی و معرفتی رو مهار کنه. کسی که به نظر من در چنین ارتباطهایی خیلی توانا بود دکتر تاجرنیا بود و انصافا حضورش در کاهش تنشها و مشکلات خیلی موثر بود.
باور کنید من خیلی وقته که به نوعی احساس وظیفه میکنم که در تمجید از دکتر تاجرنیا مطلبی بنویسم. دلیل اول اینکار احتمالا اینه که میخوام از شیوهی خاصی از رفتار اجتماعی و ورود به عرصهی عمومی دفاع کنم که فکر میکنم دکتر بهترین نمونهی اونه و دلیل دوم این که من فکر میکنم بهترین شیوهی تقدیر از ویژگیهای خاص و مثبتی که انسانها در خودشون پرورش دادهاند ، دیدن دقیق این ویژگیها و بیان وفادارانهی اونهاست و از اونجا که به خیال خودم چنین قصدی دارم، ممکنه از تعاریف نامعمولی استفاده کنم که امیدوارم باعث سوء تفاهم نشه و حداقل میدونم با شناختی که دکتر از من داره، ناپختگی حرفهام رو به حساب بیعقلیام میگذاره، نه چیز دیگه! ویژگی اول و خاصی که به نظر من در دکتر هست، نوعی عملگرایی خاص و تعلق خاطر عمیق به حل مسایلی است که در زندگی جمعی به وجود میآد. بدون هیچ اغراقی باید بگم که در زندگی هیچ کسی رو تا حالا ندیده بودم که تا این حد ورود به مسائل و مشکلات عمومیاش زیاد باشه و تا این حد هم دقیق و درست عمل کنه! ویژگی دوم این که دکتر توانایی عجیبی در پیدا کردن و شاید هم خلق کردن نقطه اشتراک با آدمهای دیگه داره و این کار رو هم معمولا به واسطهی همون عملگرایی خاص انجام میده و بدون این که با افراد وارد بحثهای اعتقادی و یا نظری بشه، میتونه در سایر موارد زندگی اجتماعی، تقطهی اتصال و شخص مورد اعتماد افراد و گروههای مختلف باشه. سومین خصوصیت قدرت ارادهی بالاییه که دکتر داره و اون رو در انرژی زیادی که در فعالیتهاش صرف میکنه نشون میده. ویژگیای که شخصا به اون میگم «زندگی با حداکثر ظرفیت»!
و همیشه فکر میکنم که چنین خصوصیتی میتونه انسانها رو در نزدیکترین موقعیت نسبت به خوشبختی و موفقیت قرار بده و ویژگی چهارم که به نظر من خیلی با ارزشه، نوع خاصی از مواجهه با تصمیمات جمعیه که به اون میگم «احترام به نظر خود و دیگران». احترام به نظر خود به نظرم من اینه که من تمام تلاشم رو برای پیدا کردن یک راه حل درست و همینطور دفاع از اون در برابر جمع انجام بدم و احترام به نظر دیگران اینه که به حرفهای اونها هم گوش کنم و درنهایت به تصمیم جمعی التزام داشته باشم و تصمیم جمع رو اگرچه مخالف با نظر خودم، اینقدر محترم بدونم که برای تحققاش همه انرژی ام رو صرف کنم. ویژگیهایی که در بالا آوردم به علاوهی خیلی ویژگیهای مثبت دیگه (بهخصوص فروتنی و تواضع همیشگی) باعث میشه نوعی اعتماد خاص نسبت به دکتر در انسان شکل بگیره و این احساس حداقل در خود من کاملا وجود داره که میتونم در تمامی مشکلات و مسائل جمعی به ایشون تفویض اختیار کنم و این حس تا پیش از اون یک استثنا بود. یادمه روزی که بردنمون انفرادی، موقع تصمیمگیری جمعی، عدم حضور دکتر رو کاملا احساس میکردم. حتا یکبار حسین نورانینژاد از دریچهی سلولش پرسید که دلتون برای چه کسی در بند عمومی تنگ شده؟ وقتی که خواستم جواب همیشگی «هیچ کس»ام را بگم، لحظهای متوقف شدم و بعد از کمی تامل گفتم: دکتر تاجرنیا...!
۶- خندیدن
۴ یا ۵ روز از تشکیل اتاق ۱ گذشته بود که روزی ارشد القاعدهایها در جریان مشکلی که در اتاق پیش اومده بود، ضمن صحبتهاش تهدیدی هم کرد و گفت ما حاضریم بمیریم، ولی در آخرت شرمندهی خدا نباشیم که شخصی اعتقادات و مقدسات ما رو استهزاء کرد و ما هم سکوت کردیم و جوابش رو ندادیم.. این تهدید زمانی برام معنی شد که همون شب عبدالله مومنی به عنوان مسئول اتاق به من گفت که بچههای القاعده از دست تو ناراحتند و میگن ضیا، موقع حرف زدن با ما دائم میخنده و ظاهرا داره اعتقادات ما رو مسخره میکنه و از این حرفها.. البته عبدالله هم براشون توضیح داده بود که این عادت ضیا است و منظوری از این کار نداره و در ضمن از من هم خواست که یک کم مراعات کنم.. البته عبدالله درست میگفت. من اصلا قصدی از این کار نداشتم و در واقع من در خیلی از اوقات و حتی در موقعیتهای جدی هم خندهام میگیره و به خاطر این خندهها، کم به مشکل برنخوردم! مثلا روزی موقع سوار شدن به تاکسی چون در رو محکم بسته بودم و در پاسخ به تذکر و عصبانیت راننده خندهام گرفته بود، راننده پیادهام کرد! در جلسهی پایانی تایید معافیتم از خدمت که عضو شورای شهر نماینده فرماندار، نمایندهی نیروی انتظامی و پدرم حضور داشتند چنان بیدلیل خندهام گرفته بود که نزدیک بود همه چیز خراب بشه و پدرم چند تا لگد محکم از زیر میز حوالهام کرد..
سال ۸۶ وقتی در اعتراض به احکام سنگین انضباطی در دانشگاه تجمع کرده بودیم و دفتر رییس دانشگاه رو در واقع تسخیر کرده بودیم، بچهها انتظار داشتند به عنوان عضو قدیمی انجمن برم جلو و با رییس دانشگاه صحبت کنم اما من چون خندهام میگرفت، رفتم و پشت جمعیت قایم شدم! .. حتی روزی هم که برای بازداشتم اومدند خندهام گرفته بود که اول به خاطرش تذکر گرفتم و دستبند خوردم و چون نتونستم خندهام رو کنترل کنم، تهدید شدم که اگر نیشم رو نبندم، اتفاق بدی میافته.. به هر حال این خندهها کم کم برای خودم هم مسئله شده، چون از اون دست عادتهایی هم نبود که با گذر زمان کمرنگ بشه و اتفاقا بیشتر و بیشتر هم میشد.
از طرفی تفسیرهایی هم که از این خندهها میشد، متفاوت بود. حسین نورانینژاد ابتدای کتابی که به من یادگاری داده از روی شوخی یا جدی نوشته «به ضیا نبوی و لبخندهای احمقانهاش». آقای جواد امام که زمانی در ۲۰۹ با هم، هماتاق بودیم میگفت که این خندهها نوعی واکنش عصبی در برابر مشکلات و سختیهاست. پویا قربانی از دوستان همبند در ۳۵۰ میگفت: «این لبخندی که معمولن روی لبته، یه جوریه که انگار از چیزی با خبری که هیچ کس چیزی از اون نمیدونه!» آقای ورشویی هم که چند روزی با هم در ۲۰۹ بودیم به من گفت «اگر توی بازجوییها هم اینطور بخندی ممکنه برخورد بدی با تو بشه». این تذکر بعدها تا حدی برام معنی شد، چون من در طول دوران بازجویی، دو تا نقطهی اوج فشار رو تجربه کردم که انصافا هم خیلی اذیتم کرد. دفعهی اول روز پانزدهم بازداشتم و فردای روزی بود که اولین تماس تلفنیام رو گرفتم و پشت تلفن هم خیلی خندیده بودم و دفعهی دوم هم روز چهل و سوم بازداشت و فردای روزی بود که اولین ملاقاتم رو رفتم و در اون ملاقات هم خیلی خندیدم. از اونجا که خیلی کنجکاو بودم که دلیل این برخوردها رو در بازجوییها بفهمم. حدسهای زیادی میزدم و یکی از این احتمالات این بود که چون تلفنها و ملاقاتها شنود میشد، بازجوها فکر کرده باشند که دارم ادای قهرمانها و آدمهای مقاوم رو در میآرم و البته اگر دچار چنین سوءتفاهمی شده باشند، حق با اونها بود، چه میدونستند من مغزم خرابه و مشکلم اساسیه! ..
میدونم که ممکنه به نظر احمقانه بیاد اما خب من چند بار سعی کردم بفهمم که چرا انسانها میخندند و شاید هم شیوهی بهتر پرسش این باشه که «انسانها در چه موقعیتهایی میخندند؟» البته منظورم لبخندهای ارادی نیست که تحویل همدیگه میدیم. بلکه خندههایی است که نمیخواهیم به واسطهی اون کاری بکنیم و تاثیری بگذاریم. تصور من اینه که انسانها در موقعیتهایی میخندند که اولا با اتفاقی که خلاف منطق زیست روزمره است مواجه بشن و در ثانی از اون موقعیت احساس فاصله بکنند و احساساتشون رو درگیر نکنند. شرط اول شرطی است که خنده رو مختص انسان میکنه، چون انسان احتمالا تنها موجودیه که درکی منسجم، پیوسته و به زعم خودش منطقی از زندگی و محیط اطرافش داره و بنابراین میتونه اخلال در این نظم و منطق رو سریع درک کنه.. مثلا این لطیفه رو تصور کنید که «مردی زنش رو میکشه تا بره مرحلهی بعد ....» اگر ما درکی هر چند اجمالی از بازی پلیاستیشن و همینطور عمل قتل نداشته باشیم، هرگز نمیتونیم نکتهی غیرمنطقی موجود در این جمله رو درک کنیم و خندهمون بگیره.. اما شرط دومی که در بالا اومده، شرطیه که خندیدن رو از باقی احساسات متمایز میکنه. چون همهی رخدادهایی که شرط اول یعنی غیرمنطقی بودن رو داشته باشه، مایهی خندیدن نیستند و حتی میتونند مایهی گریستن هم باشند. همون لطیفهی بالا رو در نظر بگیرید، اگر واقعا فردی به علت اختلال حواس دست به چنین عملی بزنه، بنابه نزدیک بودن به اون فرد، احساسات متفاوتی به آدم دست میده.. اگه این اتفاق در زمان و مکانی دور بیفته میتونه مایهی خندیدن بشه اما اگر برای یک دوست صمیمی باشه، میتونه تاثر و تالم شدیدی رو به همراه بیاره.. در یک جمعبندی مختصر میشه گفت رخدادی غیرمنطقی که احساسات انسان رو درگیر نکنه، میتونه سبب خندیدن بشه! حال این که چه چیزی از نظر انسانها غیرمنطقیه و چه زمانی احساسشون رو درگیر نمیکنند، با خودشونه..!
اما عجیبترین لحظهای که خودم در اون خندهام گرفت به دوماه پیش از بازداشتم در فروردین ۸۸ برمیگشت که شبی به هنگام قدم زدن، در حالی که داشتم از خیابونی عبور میکردم، دیدم که یک تاکسی با سرعت زیاد داره از طرف مقابل میآید. طبق معمول ایستادم که خودش انتخاب کنه که از کدوم طرف رد بشه، اما راننده که ظاهرا تعادل نداشت، یکبار فرمان رو به سمت چپ و دفعهی بعد به سمت راست گرفت و مستقیم به سمت من اومد، وقتی دیدم تصادف حتمیه، به سمت بالا پریدم تا با سپر ماشین برخورد نکنم و این باعث شد روی کاپوت ماشین بغلطم و با سر به شیشهی جلوی ماشین برخورد کنم و بعد روی زمین پخش بشم. لحظهای که بلند شدم خیلی عصبانی بودم و میخواستم هرچی از دهنم در میآد به راننده بگم که چشمم به شیشهی خورد شدهی ماشین و قیافهی بهت زدهی راننده افتاد. ناگهان خندهام گرفت و به راننده گفتم: «حال کردی چطور پریدم هوا..!»
ادامه در بخش دوم .....