تحلیل نامه

تحلیل نامه، کاری است از طرف گروه خبری -دانشجویی موج سبز (http://mowj-group.blogspot.com/).

_____________________________________________

تحلیل نامه مجموعه ای از مقالات تحلیلی است که در مورد مسائل روز و همچنین در مورد مسائل مختلف فکری بیان می شوند.

_____________________________________________

تحلیل نامه، مقالات تحلیلی هفته را جمع کرده و آنها را در قالب یک هفته نامه منتشر می کند.

_____________________________________________

برای عضویت در گروه خبری ایمیلی موج سبز و دریافت منظم و هفتگی تحلیل نامه یک ایمیل به آدرس زیر ارسالکنید.

mowje-sabz+subscribe@googlegroups.com

_____________________________________________

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:

توییتر http://twitter.com/MowjeSabzGroup

فیس بوک http://www.facebook.com/pages/-/220917478690

_____________________________________________

عناوین آخرین مطالب

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

“تکه‌ پاره‌های زندگی”، دست نوشته های ضیا نبوی - بخش اول


سید ضیا نبوی، فعال دانشجویی محروم از تحصیل، زندانی و تبعیدی، که اخیرا دست نوشته های خود در زندان را تحت عنوان "تکه‌پاره‌های زندگی" توسط یکی از زندانیان به بیرون ارسال کرده، به شرح بخشی از خاطرات شخصی خود در زندان اوین، رخدادهای داخل زندان، واکنش های زندانیان نسبت به حوادث بیرون از زندان و همچنین دیدگاههای شخصی خود می پردازد.

به گزارش جرس، نبوی در "تکه پاره های زندگی"، با بیان اینکه "دیکتاتورها می‌دانند که چشم مردمان جهان و حتی تاریخ به آنهاست، پس دلشان می‌خواهد نمایشی جاودانه و بی‌خلل داشته باشند"، خاطرنشان می سازد "اما اگر کمی بیشتر تأمل و ظرافت به خرج بدهند، خواهند دید که پذیرفتن اشتباهاتشان نمایشی ماندگارتر و موثرتر و زیباتر خواهد داشت."
 

متن کامل دست نوشته های اخیر ضیا نبوی که در اختیار جرس قرار گرفته، و برای نخستین بار توسط جرس منتشر می شود،به شرح زیر می باشد:
 

۱- نوشتن، چرا و چگونه؟

من فکر می‌کنم که برای این سئوال که «چرا انسان کاری رو انجام می‌ده؟» سه دسته دلیل می‌شه ارائه کرد. دسته‌ی اوّل همان مقاصد و منظورهای آگاهانه‌ای است که انسان به خاطر اونها دست به عمل می‌زنه و اگر از او دلیل کارش رو بپرسی در جواب عنوان می‌کنه. دسته‌ی دوّم مجموعه عوامل ناخودآگاهیه که در انسان عمل می‌کنه. ناخودآگاهی که ممکنه فردی یا جمعی باشه و به هرحال نکته‌ی مهم اینه که انسان موقع عمل به اون اشراف نداره، اگرچه در طولانی مدّت ممکنه کمی سر از کارش در بیاره! امّا دسته‌ی سوّم در واقع دلیل نیستند و بیشتر شبیه توضیح‌اند. حقیقت اینه که در زندگی لحظاتی پیش میاد که انسان احساس می‌کنه، هیچ ضرورتی در انجام هیچ کاری نمی‌بینه و به معنی دقیق کلمه بیکاره و به قول سهراب سپهری؛ "روح من بیکار است، درز آجرها را، قطره‌های باران را می‌شمارد ... ". من شخصاً به چنین موقعیت‌هائی خیلی علاقه‌مندم و فکر می‌کنم در چنین شرایطی، انسان بهتر از هر زمانی می‌تونه خودش، دیگران و محیط اطرافش رو ببینه. در چنین شرایطی، معمولاً انسان در بستری از عدم جدّیت دست به عمل می‌زنه و به راحتی هم می‌تونه عملش رو تغییر بده و یا تصحیح کنه ... بگذریم، این مقدمه رو برای این آوردم که برم سراغ این سئوال که چرا می‌نویسم؟ بدیهیه که وقتی می‌خوام دلایلم رو بنویسم، از دسته دلایل اوّلی که در بالا آوردم استفاده کنم و کاری به دو دسته‌ی دیگه نداشته باشم، اگرچه خیلی هم تأثیرگذار باشند. دلیل اوّلی که من فکر می‌کنم به خاطرش می‌نویسم، اینه که می‌خوام دیده بشم و شاید هم مطرح بشم (گرچه گاهی فکر می‌کنم با چنین نوشته‌ای جز به حماقت و دیوانگی نمی‌شه شهره شد!) و فکر می‌کنم این نکته‌ایه که نمی‌شه انکارش کرد و تصور هم نمی‌کنم که اشکالی داشته باشه. مشکل اونجاست احتمالاً که یک انسان تمام زندگی‌اش رو صرف این بکنه که دیده بشه، اون هم نه آنطوری که واقعاً هست! گرچه به چنین آدمی هم نباید سخت گرفت ... دلیل دوّم اینه که من دلم می‌خواد با دوستانی که در بیرون از زندان دارم و همچنین کسانی که ممکنه چنین متنی براشون ارزش خوندن داشته باشه، ارتباط داشته باشم و برعکس کسانی که معتقدند برای دل خودشون می‌نویسند. من فکر نمی‌کنم که انسان بتونه چیزی بنویسه، بدون این‌که مخاطب خاص یا عامی رو در نظر داشته باشه. دلیل سوم اینکه گاهی انسان احساس می‌کنه که بین واقعیت رسمی و به ظاهر بدیهی با چیزهائی که خودش درک می‌کنه، شکافی وجود داره و این شکاف و تمایز هرچقدر که بیشتر باشه، اصرار آدم به نوشتن هم بیشتر می‌شه و دلیل آخر اینکه بعضی چیزها در ذهن آدم هست که به آدم زور می‌گه و تا زمانیکه نوشته نشه، انسان از شرش خلاص نمی‌شه و نمی‌تونه به چیز جدیدی فکر کنه. در واقع نوشتن اینطور مسائل باعث می‌شه از وضعیت ذهنی که در اون هستیم، سریعتر عبور کنیم و به موقعیت جدیدتری برسیم ... امّا در مورد شیوه‌ی نوشتن هم توضیحی بدم؛ در واقع این نوع نوشتن یعنی استفاده از زبان محاوره و بیان نمودن هم‌زمان وقایع و تفاسیر، به نوعی واکنش نشان دادن به مشکلاتی‌یه که پیش از این در نوشته‌هام داشتم و البته هنوز هم دارم. یکی از این مشکلات اینه که من احساس می‌کنم موقع استفاده از زبان رسمی، دارم برای همه‌ی آدم‌ها قاعده می‌گذارم و چیزهائی که با این زبان می‌گم، حتماً باید منطقی باشه و مشروعیت بین‌الاذهانی داشته باشه. زبان محاوره این ویژگی رو داره که مشروعیت تک ذهنی داره و مخاطب احساس می‌کنه که نویسنده فقط از تصورات شخصی خودش می‌گه و اگر هم چیز احمقانه‌ای توی صحبت‌هاش باشه، حداقل حد و حدود خودش رو می‌دونه که حماقت خودش رو به دیگران تعمیم نده!

مشکل دیگه‌ای که من موقع نوشتن دارم اینه که نکاتی که در یک موقعیت و دوره‌ای از زندگی به نظرم کاملاً منطقی و بدیهی می‌رسند، در زمان و مکان دیگه‌ معمولاً اینطور نیستند و حتی گاهی مسخره و خنده‌دار هم به نظر می‌رسند و این نکته باعث می‌شه که آدم به سختی بتونه با گذشته‌ی خودش و نوشته‌ها و گفته‌هاش، تعیین تکلیف کنه، بنابراین تصمیم گرفتم، با مقیّد کردن افکارم به موقعیت و زمانی که در آن هستم و همچنین توضیح وقایعی که افکارم به اون ارجاع دارند، این مسئله رو تا حدی حل کنم و در ضمن به مخاطب هم کمک کنم، راحت‌تر با این مطالب همراهی و همدلی کنه، چرا که بسیاری مطالب هستند که در ابتدا کاملاً مهمل و پرت و پلا به نظر می‌رسند امّا با توضیح مختصری در مورد وضعیت نویسنده و شرایطی که در آن هست، همه‌ی آن مطالب معنا پیدا می‌کنه و رمزگشائی می‌شه ... یک نکته هم در مورد شیوه‌ی خواندن متن بگم و اون این‌که؛ شماها رو نمی‌دونم، امّا خودم هروقت که متنی رو می‌خونم، این احتمال رو همیشه در ذهن خودم دارم که نویسنده ممکنه به مخاطب دروغ بگه و شاید هم به خودش و در کل می‌شه گفت روانشناسی کردن نویسنده و شاید هم تلاش برای فهمیدن شخص خودش، برام معمولاً مهم‌تر از خود اثره و گرچه می‌دونم این امر در بین اهل ادب خیلی زشت و مذمومه امّا خب این عادت دست از سرم برنمی‌داره ...! به هرحال می‌خواستم بگم که نمی‌دونم شما چقدر به صداقت و یا سلامت نویسنده در نوشتن این متن باور دارید، امّا باید اعتراف کنم که شخصاً به وجود چنین خصوصیاتی در متن خودم، چندان اطمینانی ندارم ... ! 

 
٢- حکم بدوی و واکنش‌ها ...

وقتی که از ابلاغ حکم اولیه برگشتم، تعداد از دوستان زندانی زیر راه پله‌های ورودی بند 350 دورم را گرفته بودند و منتظر بودند که من عدد حکم رو بگم و من هم که عدد دور از ذهنی رو در پاسخ داشتم، ازشون خواستم که حدس بزنند. حدس‌ها متفاوت بود، از تجربه‌ی تا 6 سال و من هم همه‌ی گزینه‌ها رو رد می‌کردم. یکی از بچه‌ها که فهمیده بود حکم سنگینی گرفته‌ام و به همین خاطر دارم قضیه رو کش می‌دم، حدس خیلی بدبینانه‌ای زد تا نهایتش رو گفته باشه و من هم به بازی خاتمه بدم، واسه همین گفت: 11 سال! من هم در جواب گفتم، نه خیر 15 سال که 10 سالش تبعید در ایذه‌ست بعلاوه 74 ضربه شلاق!! چهره‌ی بچه‌ها در واکنش به این حکم واقعاً دیدنی بود، البته مطمئناً نه به اندازه‌ای که چهره‌ی من موقع رؤیت حکم تماشائی بود! یادم هست چند روز قبل از ابلاغ حکم توی روزنامه خونده بودم که حکم تعداد زیادی از متهمین انتخاباتی صادر شده و حدود این احکام از برائت تا 15 سال حبسه و چقدر دلم سوخته بود برای کسی که از بین این‌ همه جمعیت، حکم 15 سال رو گرفته. البته در جریان فعالیت‌های دانشجوئی تقریباً برام عادت شده بود که بیشتر از بقیه هزینه بدم، وقتی همه تذکر می‌گرفتند، من توبیخ می‌شدم. وقتی همه توبیخ می‌شدند من ترمم معلق می‌شد، وقتی ترم بقیه معلق می‌شد، من ستاره‌دار می‌شدم، سال 86 وقتی که بازداشت شدیم، اینکه مرا بیشتر از بقیه نگه داشتند، برام منطقی بود امّا، این یکی دیگه خیلی خنده‌دار بود، بین این همه متهم توی انتخابات و توی مملکت به این بزرگی، باز هم حکم سنگین نصیب من شده بود! البته اعتراف می‌کنم که میل به متفاوت بودن از بچگی توی من زیاد بود. و این حکم با همه‌ی بدبختی‌هاش، این فایده رو داشت که احساس خاص بودن در من تشدید بشه و از این نظر ارضاء بشم! چند روز بعد از این قضایا، امیرحسن توّکلی من رو در حال خندیدن دیده بود و گفت: "سیّد، خدا می‌دونه چه حبسی رو به چه کسی بده، دیده ظرفیت حبس کشیدنت بالاست، حبس سنگینه رو داده به تو ...!". من هم در جواب گفتم: «غلط کرده باشم، اگه ظرفیت این یکی رو داشته باشم دیگه!». بعد از دریافت حکم اولین چیزی که به ذهنم رسید، نوشتن نامه‌ای سرگشاده به رئیس قوه قضائیه بود. از این کار دو تا منظور داشتم که هردو به یک اندازه برام مهم بودند. اولین قصدم کاملاً حل مسئله‌ای بود و می‌خواستم با نوشتن دفاعیه‌ای برای رئیس قوه، مجابش کنم که نگاهی به پرونده‌ام بندازه و بی‌گناهی‌ام براش ثابت بشه تا اگر بعد از اون صلاح دید، تجدید نظری اساسی در حکم صورت بگیره. امّا نیت دوّم ، دفاع کردن از خودم و فعالیت‌هام در عرصه‌ی عمومی بود. مخاطب اصلی این قسمت هم دوستان دوره‌ی دانشجوئی، ستاره‌دارها و محرومین از تحصیل و اساساً هرکسی بود که به نحوی باهم فعالیت مشترک داشتیم. آخه سکوت کردن در برابر اتهام ارتباط با مجاهدین دقیقاً مثل این بود که بپذیرم در تمام دوران فعالیت‌های دانشجوئی، به دوستان دانشجو و علی‌الخصوص بچه‌های ستاره‌دار دروغ گفتم و از آن‌ها سوءِ استفاده کردم. اگرچه دوستان نزدیکم بواسطه‌ی شناختی که از من داشتند، مطمئناً این اتهام رو باور نمی‌کردند، امّا در مورد کسانی که دورادور ارتباط داشتیم، اگر تصور خطائی می‌داشتند، نمی‌شد خرده گرفت، برای همین در اون نامه تقاضا کردم که تمام محتویات پرونده‌ام، از بازجوئی‌ها تا مدارک و شواهد همگی در اختیار رسانه‌ها قرار بگیرند و منتشر بشوند تا شکی هم در این مورد باقی نمونه. یادم هست در دوران بازجوئی روی مسئله‌ی سابقه‌ی فعالیت‌های دانشجوئی و ارتباطاتی که داشتم و تهدیدی که این اتهام متوجه اونها می‌کرد، خیلی حساسیت نشون داده بودم و بازجوهای من هم مثل اینکه تصمیم گرفته بودند، در هر مورد که من حساسیت دارم، خلاف میلم عمل کنند! مسئله‌ی دیگه‌ای هم که خیلی در موردش حساسیت نشون داده بودم، افرادی بودند که به صورت کاملاً اتفاقی، به همراه من در منزل یکی از دوستان بازداشت شدند. از اون 7 نفر، عاطفه نبوی فقط به جرم شرکت در تجمع 25 خرداد و با اتهام اجتماع و تبانی به 3 سال حبس قطعی محکوم شد و هنوز توی زندانه و 6 نفر دیگه با این‌که محکوم نشدند، امّا روی هم بیشتر از 550 روز بدون هیچ دلیلی بازداشت بودند! در طول بازجوئی‌ها و علی‌الخصوص از زمانی‌که به حساسیتم در این مورد پی بردند، مدام این قضیه رو به روم می‌آوردند و می‌گفتند: «می‌دونی چند نفر به خاطر تو بی‌گناه توی زندونند، می‌دونی خانواده‌هاشون می‌خوان از تو شکایت کنند، می‌دونی اگه آزاد بشی کمترین کاری که می‌کنن، تف کردن توی صورتته! ... بیا و کاری کن که آزاد بشن ...». البته هنوز اینقدر عقل برام باقی مونده بود که بدونم کاری که اونها مورد نظرشونه، نه گشایشی در کار دوستانم ایجاد می‌کنه، نه به درد من می‌خوره و نه کمکی به بازجوهاست، البته اگر درست نگاه می‌کردند! یکی دیگر از نکات جالبی که یادم مونده، شب بازداشت بود. در اون لحظات وقتی سوار ماشین‌مون می‌کردند، یکی از دوستان که شناختی از وزارت اطلاعات نداشت ازم پرسید: "برخوردشون چطوره، ممکنه ما رو بزنند؟" من هم که به خاطر برخوردهای پیشین‌ام با وزارت اطلاعات، همیشه به وزارت حس ظن داشتم، از وزارت تعریف کردم و گفتم: برخوردشون محترمانه است و دست به کسی نمی‌زنند و به او تضمین دادم که بعد یکی دو تا سئوال جواب آزادش می‌کنند و من هم حداکثر چند روز توی بازداشت می‌مونم. حتی شماره تماس دوستم را به یکی از بچه‌ها دادم و گفتم برگشتی خونه، بهش زنگ بزن و فقط خبر بازداشتم را به او بده و باور کنید اون فرد، 5 ماه، بدون هیچ دلیلی و با یک جلسه سئوال و جواب مختصر در بازداشت بود، تا روزی‌که حکم برائتش رو از دادگاه گرفت و نمی‌دونم وقتی بعد از 5 ماه برگشت خونه، شماره‌ی دوستم یادش بود یا نه ...!! فقط امیدوارم که معذرت‌خواهی من رو به جای وزارت اطلاعات بپذیرند ...!
 

٣- خواب ...

یکی از خصوصیاتی که تحمل حبس رو کمی آسون می‌کنه، خواب خوب داشتنه و البته چیزی که می‌تونه زندان رو تبدیل به جهنم کنه، بدخواب بودنه. حقیقت اینه که شرایط فیزیکی زندان و همینطور وضعیت روحی زندانی برای خواب راحت مناسب نیست. تخت‌ها کوچیک و نامناسب‌اند، سکوت و تنهائی وجود نداره، زندانی در طول روز کاری نداره و معمولاً ذهنش درگیر خیالات ناخوشاینده ... و خیلی مسائل دیگه که باعث می‌شه خواب راحت در زندان کم پیدا بشه، با همه‌ی اینها که گفتم، بازهم در زندان به کسانی برخوردم که در شبانه‌روز 20 ساعت می‌خوابند! برای شخص خودم خواب در زندان و بیرون اون به جز زمان کمی که به میزان اون اضافه شده، تغییر و تفاوتی نداشته و از این لحاظ بهم بد نگذشته. حتی زمانیکه در بند 209 بودیم، یکی از هم اتاقی‌ها به اسم هادی به این خاطر که بعضی شب‌ها، توی خواب می‌خندیدم، بهم لقب "سیدخندان" داده بود! خواب دیدن هم در زندان تفاوت خاص خودش رو با بیرون داره، چون تنها زمانیه که می‌شه احساس آزادی کرد. یکی از بهترین خواب‌هائی که در زندان دیدم، زمستان 88 و در بند 350 اوین بود. قبل از این که خواب رو تعریف کنم، شاید بهتر باشه از تجربیاتی که خواب به اونها ارجاع داره هم مختصری بگم؛ من از بچگی تابستونها رو توی روستا و پیش پدربزرگ و مادربزرگم می‌گذروندم و از اونجا که این تجربه برام خیلی لذّت بخش بود با بزرگ شدن هم این عادت در من ترک نشد و شاید تشدید هم شد. شاید از 8 یا 9 سال پیش بود که عادتی در من پیدا شد و اون این‌که نزدیکی‌های غروب، هروقت که بیکار بودم، از جاده‌ی خاکی کوچیکی که از وسط آبادی می‌گذشت، به سمت مزارع قدم می‌زدم و بعد از طی مسیری نزدیک یک کیلومتر، روی تپه‌ی کوچیکی دراز می‌کشیدم و به افق و کوه‌های صخره‌ ای روبروم نگاه می‌کردم. در طول این قدم‌ زدن‌ها و دراز کشیدن‌ها با مسائل و اتفاقات گذشته یا روز رو در ذهنم مرور می‌کردم. گاهی هم پیش می‌اومد که اصلاً‌‌ به چیزی فکر نمی‌کردم و فقط تماشا می‌کردم، تماشای مطلق! منظورم از تماشای مطلق اینه که سعی می‌کردم تمامی افکار، مفاهیم و اسامی رو از ذهنم پاک کنم و حتی فراموش کنم که چی هستم، در واقع می‌خواستم فقط و فقط "چشم" باشم! این‌که در اون لحظات اطرافم را چطور می‌دیدم، ناگفته بماند که نمی‌خوام بعد از تحمل 10 سال حبس به تیمارستان انتقالم بدهند. امّا یک نکته‌ی کوچیک بگم و اون این‌که احساس می‌کردم می‌تونم توی زمین شیرجه بزنم! اساساً همین احساسات و تفاوتش با واقعیت مستحکم و بدیهی در زندگی هرروزه با دیگران باعث شد که به اون دسته از نظریه‌های جامعه‌شناسی که واقعیت رو یک ساخته‌ی اجتماعی و ذهنی و محصول زیست هرروزه با دیگران می‌دانستند، مثل "جامعه‌شناسی پدیدارشناسانه" و "کنش متقامل نمادین" علاقه‌مند بشم ... بگذریم، بحث خوابی بود که دیدم و اون خواب از این قرار بود که؛ «غروب روزی در روستا بود و از ناپدید شدن خورشید، چند دقیقه‌ای بیشتر نگذشته بود. به نظر می‌رسید شخصی از نزدیکان فوت کرده، چون اعضاءِ خانواده و بستگان در حال رفتن به سمت قبرستان کوچکی روستا بودند و من هم با فاصله‌ی چند متری از پشت سر اون‌ها حرکت می‌کردم. این‌که چه کسی مرده بود، برام اهمیتی نداشت، گرچه حسّی قوی به من می‌گفت که جنازه متعلق به خودمه و این منم که مردم، امّا بازهم مسئله‌ی مهمی نبود. اصلاً حوصله‌ی همراهی با جمع رو نداشتم و راستش رو بخواهید، از بچگی تو چنین مرامسی دچار بحران می‌شدم، چون خنده‌ام می‌گرفت و تعارف درست و حسابی هم بلد نبودم و این مسائل هنوز هم کم و بیش ادامه داره، بنابراین در اون لحظات وقتی دیدم کسی حواسش به من نیست، از جمع جدا شدم و رفتم روی تپه‌ی کوچیکی، همون اطراف دراز کشیدم و دستهام رو زیر سرم گذاشتم و مشغول تماشای اطراف شدم. قرص ماه تقریباً کامل بود و روی کوهی صحره‌ای به صورت مماس ایستاده بود. از اون لحظاتی که آدم احساس می‌کنه ماه شبیه بادکنکه و ممکنه با کشیده شدن روی سطح زبر کوه بترکه ... چشم‌هام رو به این طرف و اون طرف می‌چرخوندم تا همه جا رو دقیق ببینم. تصویری که می‌دیدم به شدت واضح بود و حتی بیشتر از واقعیت! به این فکر می‌کردم که چه مدت زیادیه که نتونستم درست و حسابی طبیعت رو تماشا کنم و برام سئوال شده بود که چرا اینهمه وقت از این نعمت محروم بودم، گزینه‌ی زندان کاملاً از ذهنم حذف شده بود و با این حال کاملاً احساس می‌کردم که هوشیارم و حتی زیادی هوشیار بودم، شاید هم بیشتر از واقعیت! باور کنید اگر بخوام لحظات اون خواب رو با بیداری بسنجم، اون یک سوپر واقعیت بود! احساس می‌کردم که چیزی بین نیم ساعت تا 45 دقیقه در اون حالت گذروندم چون هوا کاملاً تاریک شده بود و ماه هم کمی حرکت کرده بود. کم کم احساس خواب‌آلودگی کردم و بالاخره همون‌جا خوابم برد ...» و اینطور بود که از خواب بیدار شدم ...

 

 

 ۴- عاشورا و خشونت

روز عاشورا در بند 350 ، روز خاصی بود. تماس‌های تلفنی که بچه‌ها از ابتدای صبح گرفته بودند، نشون می داد که خیلی از معترضین و به قول معروف سبزها، توی خیابون‌اند و این برای من و شاید اکثر بچه‌های زندانی خوشحال‌کننده بود، چرا که شخصاً خودم رو منتقد وضعیت موجود می‌دونستم و از طرفی حضور نمادین در خیابان رو هم، شیوه‌ی اعتراضی کاملاً مدنی می‌شمردم. امّا مسئله از جائی آغاز شد که خبر رسید، درگیری‌های خیابانی شکل گرفته و تعداد زیادی کشته و زخمی شدند. اینجا بود که میل به عدم خشونت هم در من بیدار شد و جدلی بین این میل و حس اعتراض به وضع موجود در من شکل گرفت. عدم خشونت از معدود باورهائی بوده که در طول زندگی‌ام و با گذر زمان در من مستحکم‌تر شده، درست به‌ عکس دیگر باورها در حوزه‌ی سیاست، فلسفه و اخلاق که هرچه می‌گذره در نظرم بی‌اعتبارتر و متزلزل‌تر می‌شن!

یادمه، توی دوره‌ی دبستان و راهنمائی اگه با کسی مشکل پیدا می‌کردم و یا کسی به من زور می‌گفت من هم کسی نبودم که از دعوا پرهیز کنم و توی کتک خوردن و کتک زدن کم بیارم. امّا از دوره‌ی دبیرستان به بعد، دعوا کردن رو به صورت کامل گذاشتم کنار و به این نتیجه رسیدم که سیاست بی‌توجهی و قطع ارتباط هم فایده‌اش بیشتره و هم هزینه‌اش کمتره! در دوره‌ دانشجوئی و از سال دوّم و سوّم بودم که کم کم فهمیدم، قطع ارتباط با دیگران هم چیزی کم از خشونت نداره و در طولانی مدّت، همین عدم ارتباط و شکاف‌های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی ... به راحتی می‌تونه بسترساز خشونت بشه. برای همین تصمیم گرفتم تا جائی که امکان داره، از روی عمد ارتباطم رو با هیچ فردی به صورت عام و با هیچ گروه و مرام سیاسی و فرهنگی به صورت خاص قطع نکنم. در راستای همین سیاست گفتگو و نزدیک شدن به مخالفین بود که روزی با بچه‌های انجمن اسلامی رفتیم دفتر بسیج دانشگاه تا باهم صحبت کنیم و ببینیم اگر نقطه‌ی اشتراکی داریم، برنامه و فعالیت مشترکی از دلش درآریم. وای که چقدر بچه‌های بسیج تعجب کرده بودند، احتمالاً فکر می‌کردند برای اشغال دفترشون اومدیم...! بگذریم، صحبت عاشورا و اعتراضات خیابانی بود. سئوال اینجاست که "با مشکل خشونت در اعتراض‌های خیابانی چه باید کرد و حضور در خیابان در چه صورتی مجاز است؟ ". البته خیلی روشنه که اگر طرفین یعنی معترضین و نیروهای انتظامی به قاعده‌ی عدم خشونت پایبند باشند، هیچ مشکلی پیش نمی‌آد و همه چیز درسته و همچنین اگه هردو طرف قائل به اعمال خشونت باشند، بازهم تکلیف معلومه، چون همه چیز غلطه و نیازی به فکر کردن و تحلیل کردن نداره! مشکل و مسئله در اون موقعیتیه که معترضین قصد برگزاری تجمعی آرام و مدنی را داشته باشند و نیروهای امنیتی و انتظامی در پی اعمال خشونت بر‌آیند، در چنین وضعیتی تکلیف چیه؟ به نظر من در چنین شرایطی، پارامترهائی مثل میزان خشونت و نسبت جمعیت تعیین کننده‌اند. اگر این دو عامل، طوری عمل کنند که قاعده‌ی بازی مسالمت آمیز و غیر خشن باقی بمونه، می‌شه حکم به مجاز بودن چنین تجمعی داد، ولی اگر قاعده‌ی بازی خشن بشه، در اون صورت مطمئناً حاصلی جز خسران و زیانکاری نداره، چون وقتی بازی به قاعده خشنه، کسی بازی رو می‌بره که زورش بیشتر باشه و در ضمن بی‌رحم‌تر باشه و پیروز این میدان مطمئناً بوئی از دموکراسی نبرده! .... حالا بیائید حالت‌های ممکنی که این دو عامل ایجاد می‌کنند رو بررسی کنیم؛ یک حالت اینه که عامل انتظامی قصد استفاده از سلاح گرم رو داشته باشه، به نظر من در چنین شرایطی حضور در خیابان حماقته، چون اسلحه قاعده‌ی خشونت ورزیدن رو به همه حتی رئوف‌ترین انسان‌ها تحمیل می‌کنه و لذا همواره باید از چنین وضعی اجتناب کرد. امّا اگر نیروی انتظامی به سلاح‌های سرد متعارف مجهز باشه در این حالت پارامتر جمعیت تعیین کننده است. اگر نسبت جمعیت معترضین به نیروی انتظامی خیلی زیاد باشه، نیروی انتظامی اجازه و توانائی استفاده از خشونت رو پیدا نمی‌کنه و اگر هم چنین تلاشی بکنه، بواسطه‌ی جمعیت زیاد معترضین و احساس قدرت و موضع بالائی که در آن‌ها وجود داره، در پی مقابله به مثل بر‌نمی‌آن و در واقع خشونت تبدیل به مسئله‌ای حاشیه‌ای می‌شه و قاعده‌ی بازی مسالمت‌آمیز می‌مونه. از طرفی اگر نسبت نیروی انتظامی به معترضین خیلی زیاد باشه، این بار نیروی انتظامی است که در موضع قدرته و به همین دلیل از موضع بالا و کنترل شده رفتار می‌کنه و معترضین هم بواسطه‌ی موضع ضعفی که دارند به راحتی میدان را خالی می‌کنند و حداقل این‌که در پی مقابله به مثل و برخورد خشن بر‌نمی‌آن و بازهم به احتمال زیاد خشونت تبدیل به قاعده نمی‌شه. امّا اگر دو طرف در نسبت قوای معتدلی باشند، در این حالت معترضین با این‌که قصد اعمال خشونت ندارند، امّا از اون‌جا که نه در موضع قدرتند که ببخشند و نه در موضع ضعف که میدان رو خالی کنند، ممکنه در پی مقابله به مثل و اعمال خشونت‌ متقابل بربیایند و طرفین خشونت رو به عنوان روش مواجهه با یکدگیر بپذیرند و این همان جنگ است. من فکر می‌کنم در روز عاشورا اتفاقی از این دست رخ داد و چه خوب شد که تجمعی از این دست دیگه رخ نداد و این بازی متوقف شد ...
 

۵- انتقال و مشکل ارتباط ...

فقط یک زندانی می‌تونه بفهمه که جابه‌جائی و انتقال در زندان چقدر آزاردهنده‌ست! برای کسانی که زندان رو تجربه نکردند شاید باورش سخت باشه که زجر ناشی از جا به جا شدن در زندان، خیلی بیشتر از خود حبس کشیدنه! جدای از مشکل هماهنگ شدن فیزیکی و جا افتادن در محیط جدید، یک مسئله‌ی دیگه هست و اون مشکل ارتباط گرفتنه. علی‌الخصوص برای زندانیان سیاسی که در بیرون از زندان هم در مورد رابطه‌هاشون گزیده و سخت‌گیرانه عمل می‌کنند. زندگی در زندان مثل زیستن در وضعیت‌های اضطراریه، به همین دلیل احساسات افراد خیلی شکننده است و وابستگی‌ها معمولاً عمیقه. توی زندان دوست پیدا کردن کار سختیه به این دلیل ساده که جمعیتی که می‌شه از توش انتخاب کرد، خیلی محدوده. و بنابراین اگر آدم درست و حسابی به پستمون بخوره، معمولاً قدرش رو می‌دونیم. این‌ها رو برای این آوردم که بگم چه حس بدی در بند 350 بود وقتی که عبدالله مؤمنی، مسعود باستانی، محمدرضا نوربخش، محمدرضا رجبی و آقایان خانجانی و آقائی و کرمی رو از ما جدا کردند. لحظات خداحافظی خیلی تأثر برانگیز بود. دو هفته‌ای بود که از قضایای عاشورا می‌گذشت و در آن روزها هنوز به زندان عادت نکرده بودیم و ملزومات زندگی یک زندانی رو نپذیرفته بودیم. از طرفی افرادی که از جمع ما جدا می‌شدند، همه افراد تأثیرگذاری در بند بودند و عدم حضورشون خلاء بزرگی در بند ایجاد می‌کرد. ناراحتی شخص خودم زمانی بیشتر شد که فهمیدم مسعود باستانی رو به رجائی‌ شهر انتقال دادند و این خیلی ناجوانمردانه بود! وقتی از میان یک جمعیت زیاد، اتفاق بدی برای یک نفر می‌افته خیلی حس بدی به انسان دست می‌ده، به این خاطر که در اعماق حس تأسفی که نسبت به اون اتفاق داره، اگر صادقانه نگاه کنه، نوعی خوشحالی هم وجود داره، و اون هم به این خاطره که خودش جای اون فرد نبوده! و این وضعیت نوعی حس دین و وام‌داری رو در انسان ایجاد می‌کنه. یادم هست روزی که نامه‌ی انتقال و تبعیدم اومد، حداقل از این لحاظ خوشحال بودم که با مسعود و دیگر کسانی که تبعید شدند، تصفیه حساب کردم! نمی‌دونم چند روز این قضایا گذشته بود که دکتر زیدآبادی رو هم از ما جدا کردند، امّا یک چیز رو کاملاً به خاطر دارم و اون اینکه این بار برای خودم بیشتر متأسف بودم. دکتر زیدآبادی شخصیت جذابی داشت و چند تا ویژگی مثبت رو باهم در خودش جمع کرده بود که خیلی کم اتفاق می‌افته. اولین ویژگی خوش‌روئی و خوش‌برخوردی این انسانه که با دموکرات‌منشی شخصیتی‌اش کامل می‌شه. دوّم نگاه انتقادی معتدل و ریز‌بینانه‌اش به وضعیت موجوده که از عناصر هیجانی و نمایشی، هیچ خبری در اون نیست.

سوم توان تجزیه و تحلیل و هوش بالاست که این نکته در حرف‌ها و البته نوشته‌هاش مشهوده. چهارم طبع ظریف و حساسیه که داره. و این رو در علاقه‌اش به طبیعت و همچنین ادبیات و مثنوی نشون می‌ده و ویژگی آخر و کاملاً خاص و جالبی که داره صبر و آرامش وجودی بسیار بالاست تا حدی که انسان حساس می‌کنه، فقط درون این انسانه که رفتار و احساسش رو تنظیم می‌کنه و هیچ اتفاقی نمی‌تونه درون این انسان رو متلاطم کنه، دکتر از اون دست آدم‌هائی بود که برای حضورش در زندان هیچ توجیهی رو نمی‌شد پذیرفت ... بعد از انتقال دکتر از معدود هم‌صحبت‌هائی که در بند مونده بود، بهمن احمدی بود و هروقت که صداش می‌کردند، نگران بودم که او رو هم از ما جدا کنند. جدای از لطفی که هم صحبت بودن با بهمن بداشت، ما حریف شطرنج همدیگه بودیم و شبی یکی دو ساعت باهم شطرنج بازی می‌کردیم. در ضمن بهمن خیلی شخصیت شوخی هم داشت و تکیه کلام‌ها و جملات مخصوص‌اش واقعاً آدم رو از خنده روده‌بر می‌کرد. تهدید همیشگی‌اش تو شطرنج به من این بود که: "یک دستی و یک چشمی، توی شطرنج می‌برمت!". در ضمن اهل هیچ نوع محافظه‌کاری هم نبود و یادم نمی‌ره روزی که به رئیس سازمان زندان‌ها، جلوی زندانی‌ها گفت که: با ما خوب برخورد کنید تا اگه یک روز جامون باهم عوض شد، ما هم با شما خوب برخورد کنیم! البته وقتی بچه‌هائی که تو روز عاشورا دستگیر کردند رو پیش ما آوردند، فضای بند کاملاً عوض شد.

جمعیت بند به ناگاه 3 برابر شد و هرروز کلی ورودی جدید داشتیم و البته میزان آزادی‌هامون هم خیلی بالا رفته بود. در اون زمون من و علی پرویز مسئول تلفن بچه‌های سیاسی بودیم (البته علی رئیس بود و من کارمند!) و این باعث شده بود که من بتونم اکثر بچه‌های عاشورا رو به چهره بشناسم و کمی هم با اون‌ها صحبت کنم. تقریباً 90 درصد اون‌ها تحصیلات دانشگاهی داشتند و واقعاً افراد با ویژگی‌های خاص در اون‌ها زیاد بود تا جائی که من گاهی نمی‌دونستم با کدوم یکی‌شون حرف بزنم! البته یه تعدادی‌شون بیشتر موندند مثل خلیل درمنکی که تونستیم حسابی در مورد فلسفه و نقد ادبی باهم صحبت کنیم و یا مهران صفوی که رفتار خیلی از زندانی‌ها رو باهم تحلیل کردیم و واقعاً ریزبینی این فرد، تو دهنی بزرگی به من بود که خیلی در تحلیل شخصیت انسان‌ها مدّعی بودم! یه تعدادی‌شون هم زود آزاد شدند و ارتباطمون نیمه کاره موند: مثل مصطفی نیلی که واقعاً فرد بادغدغه‌ای بود یا آریا ذاکری که تجسم هوش و زبلی بود. البته تأسفم بیشتر از این‌که ناشی از آشنائی نصفه نیمه‌مون باشه، بابت این بود که این افراد رو توی زندان ملاقات می‌کردم ... !

 

 

۶- بازی مافیا ...

یکی از تفریحات دسته جمعی زندانی‌ها در بند 350 بازی مافیا بوده و احتمالاً هنوز هم هست. تب این بازی در اواخر سال 88 و اوایل سال 89 بالا گرفته بود و به طور متوسط 3 یا 4 ساعت از وقتمون رو در روز می‌گرفت. اوایل توی اتاق‌ها بازی می‌کردیم امّا کم کم و با گرم شدن هوا بازی رو به هواخوری بند بردیم و نیمکت‌های هواخوری رو دور هم می‌چیدیم و بازی می‌کردیم. من بازی مافیا رو در دوره‌ی دانشجوئی یاد گرفتم و یادم هست چنان با دوستان انجمنی به این بازی اعتیاد پیدا کرده بودیم که تبلیغات بازی رو پشت شیشه‌ی انجمن اسلامی می‌زدیم و اگر جمعیت‌مون زیاد می‌شد، توی چمن دانشگاه بازی می‌کردیم. من ابتدا شرح مختصری از شیوه‌ی بازی می‌گم و بعد می‌رم سراغ این نکته که چرا بازی از نظر من خیلی جالب و حتی آموزنده است؛ "بازی معمولاً با جمعیتی بیشتر از 10 نفر که دور هم نشسته‌اند شروع می‌شه. داور بازی با برگه‌هائی که در دست بازیکنان می‌گذاره و فقط خودشون اون رو می‌بینند، نقش‌شون در بازی رو به اون‌ها تفهیم می‌کنه. در ابتدای بازی همه چشم‌هاشون رو می‌بندند و فقط مافیاها که تعدادشون نصف شهروندهاست، چشم‌هاشون رو باز می‌کنند و همدیگه رو می‌شناسند. امّا شهروندها تا آخر بازی فقط و فقط هویت خودشون رو می‌دونند. با شروع بازی شهروندها سعی می‌کنند با حدس زدن و استدلال کردن مافیاها رو شناسائی کنند و در پایان هردور که رأی‌گیری می‌شه، مافیاها رو با رأی خودشون از بازی بیرون کنند. امّا مافیاها هم باید خودشون رو به عنوان شهروند جا بزنند و با فریب‌ دادن شهروندها، اون‌ها رو به عنوان مافیا معرفی کنند و با رأی‌گیری از بازی بیرون کنند. ..." اون چیزی که در این بازی به نظر من جالبه، شباهت این بازی به عرصه‌ی سیاسته، به این دلیل که نکته‌ی اساسی و کلیدی در این بازی توانائی تأثیرگذاری بر روی نظرات دیگرانه. اگر نقش فردی در بازی مافیا باشه، می‌بایست بتونه، نظر مثبت و اعتماد شهروندها رو با فریب دادن و نمایش بازی کردن به دست بیاره و اگر شهروند باشه، باید مافیاها رو شناسائی کنه و مهم‌تر این‌که شهروندهای دیگه رو متقاعد کنه که تشخیص‌اش درسته، چون فقط نظر جمعه که در نهایت تأثیرگذاره. از طرفی من فکر می‌کنم که شیوه‌های متفاوت ورود افراد به این بازی رو می‌شه به شیوه‌های مختلف ورود به عرصه‌ی سیاست تعمیم داد و به نوعی شبیه‌سازی‌اش کرد. مثلاً یک عده از افراد هستند که از موضع اخلاقی بازی مافیا رو زیر سئوال می‌برند و می‌گویند این بازی به خاطر وجود نقش مافیا، ترویج دروغگوئی و بی‌اخلاقیه. این افراد در سیاست به منزه‌طلبانی شبیه‌اند که سیاست رو امری کثیف می‌دونند و ورود به اون رو فسادآور و تباه‌کننده می‌دونند. گروه دوم کسانی هستند که در بازی قدرت تجزیه و تحلیل بالائی دارند و در مورد شناسائی هویت بازیکنان، خوب عمل می‌کنند ولی به این دلیل که توان تأثیرگذاری بر روی نظرات جمع رو ندارند، نمی‌تونند روی جریان بازی تأثیرگذاری زیادی داشته باشند. معادل این افراد در سیاست روشنفکرانی هستند که فقط در مقام نظرورزی ورود می‌کنند و پیش‌بینی و تحلیل وقایع رو به تغییر دادن شرایط ترجیح می‌دهند. گروه سوم کسانی هستند که قواعد بازی رو رعایت نمی‌کنند و در واقع تقلّب می‌کنند. این افراد معمولاً با دو نیّت متفاوت دست به این عمل می‌زنند. دسته‌ی اوّل کسانی هستند که به منظور برنده شدن و جلب تحسین دیگران تقلّب می‌کنند و مشابه این افراد در سیاست همان شارلاتان‌های سیاسی هستند که برای کسب اعتبار و شهرت و قدرت، حاضرند همه‌ی قواعد سیاسی رو زیر پا بگذارند. امّا دسته‌ی دوّم کسانی هستند که به خاطر هیجان نهفته در تقلّب این کار را می‌کنند و در واقع شیطنت ذاتی‌شون به اون‌ها اجازه نمی‌ده که سالم بازی کنند! معادل این افراد هم در سیاست ماجراجویان سیاسی‌اند که معمولاً در وضعیت‌های بی‌ثبات یا جنبشی وارد عرصه سیاست می‌شوند و گاهی حتی نتایج مثبتی رو هم به بار می‌آورند، امّا در طولانی مدت و برای وضعیت ثبات سیاسی، خصوصیات غیردموکراتیک‌شان خودش رو نشون می‌ده. گروه چهارم کسانی هستند که اصلاً حضور فعالانه و مسئولانه‌ای در بازی ندارند و هیچ نظر مستقلی ندارند و با دیگران رأی می‌دهند، این افراد در سیاست همان مردم عادی‌اند که حضورشان در سیاست به رأی دادن در انتخابات محدود می‌شه و حداکثر این‌که اخبار رو هم پیگیری می‌کنند. امّا گروه پنجم و آخر کسانی هستند که سعی می‌کنند در چارچوب قواعد بازی می‌کنند و حدس‌های درستی بزنند و مهم‌تر این‌که بر روی نظرات جمع تأثیرگذار باشند که معمولاً این افراد جهت‌گیری بازی رو تعیین می‌کنند. مشابه این افراد هم در سیاست، فعالان سیاسی و حزبی هستند که تلاش می‌کنند در چارچوب قواعد سیاسی به قدرت و منافع و امتیازات ناشی از آن برسند و در عرصه‌ی سیاست تأثیرگذار باشند... جدای از شباهت این بازی به سیاست که در بالا آوردم، یک نکته‌ی خیلی مهم توی این بازی وجود داره که روی زندگی من هم تأثیر گذاشته، در طی سال‌هائی که با این بازی آشنا شدم به دفعات پیش اومده که در طول بازی نسبت به تشخیص هویت یک بازیکن در یقین کامل بودم و تمامی نیروهای خودم رو در بازی صرف مجاب کردن دیگران و هم نظر کردنشون با خودم کردم و معمولاً هم موفق می‌شدم امّا در پایان بازی متوجه می‌شدم که اشتباه کردم! اوایل که این اتفاق می‌افتاد، شوک خیلی سنگینی به من وارد می‌شد، یعنی واقعاً ممکن بود که من در زندگی‌ام هم چنین اشتباهات بزرگی بکنم؟! آیا ممکن بود که من در نگاه سیاسی‌ام، قضاوت‌های شخصی‌ام، تحلیل‌هایم و کاملاً جهت‌گیری زندگی اشتباه کرده باشم؟! حقیقت اینه که بله، چنین چیزی ممکنه! باور کنید خیلی وقته که رنگ یقین و اطمینان رو هم ندیدم و این‌که حق تحصیل رو هم به عنوان یک پروژه پیش خودم پذیرفتم، به این دلیل بود که از معدود چیزهائی بود که به اون شک نداشتم و تا حد زیادی اون رو مشروع می‌دونستم! البته از بین همه‌ی تردیدهام به یک چیز کاملاً معتقدم و باور دارم و اون این‌که همیشه باید بتونیم خودمون رو ، نظراتمون رو و سیاست‌هامون رو تصحیح کنیم و این شالوده‌ی دموکراسی است، حق تغییر ...!


ادامه در بخش دوم.....