٧- فیزیک
من هیچوقت حوزهی مطالعهی مشخصی نداشتم و هنوز هم ندارم و معمولاً عوامل متفاوتی مثل احوالات درونی، فضا و موقعیت، دوستان و اطرافیان و مسائلی که با اون مواجهم، کتابهائی رو که میخونم تعیین میکنه. این کتابها میتونه تو حوزههای متفاوتی مثل فلسفه، سیاست، تاریخ، جامعهشناسی، روانشناسی، اخلاق، دین، شعر، رمان و عرفان باشه. البته با این لیستی که ردیف کردم اصلاً منظورم این نیست که آدم پرمطالعهای هستم، برعکس معمولاً وقتی کتابی رو دست میگیرم، بعد از چند دقیقه میل به قدم زدن در من پیدا میشه و میزنم بیرون، امّا خب، کتابهائی هم هستند که تا چندبار نخونمشون، دست از سرم برنمیدارند.! داشتن مطالعات پراکنده و غیر متمرکز، اگرچه معمولاً مذمومه و توصیه نمیشه، امّا برای شخص خودم حداقل این لطف رو داره که گاهی حوزههای متفاوت رو باهم تلفیق میکنم و یا اینکه یک شاخه از علم رو از منظر یک شاخهی دیگه نگاه میکنم و این از نظر من خیلی جالبه، مثلاً تحلیل روانشناختی کردن رفتارهای سیاسی و یا کنشهای اخلاقی، هیچوقت جذابیتاش رو توی زندگیام از دست نداده! از میان حوزههای علاقهمندیام، شاید تنها حوزهای که هیچ مطالعهی غیردرسی در اون نداشتم، فیزیک بود. فیزیک تنها درسی بود که در دورهی دانشجوئی در اون، نمرهی اوّل رو آوردم و ریشهی علاقمندی من به این درس احتمالاً به دبیر فیزیک دورهی دبیرستانم آقای زمانی برمیگشت که چنان در چیزهائی که میگفت غرق بود که مطمئنم هیچکدوم از شاگردهاش رو درست نمیدید و برای همین هم بیرون کلاس کسی رو نمیشناخت! به هرحال فکر میکنم علاقهی اون انسان به فیزیک به من هم سرایت کرد ... یکی از روزهای پایانی سال 88 در بند 350 بود که در حین مطالعهی مجلهی مهرنامه، به مقالهای در مورد انیشتین برخوردم، که در مقاله اشارهی کوچکی به این نکته شده بود که انیشتین به جای مفهوم گرانش و جاذبه در دستگاه نیوتنی، بحث خمیدگی در فضا-زمان رو مطرح کرد. از اونجا که این نکته برای من، هم جالب و هم مبهم بود، تصمیم گرفتم برای آشنا شدن بیشتر با این قضیه سراغ جمشید برم که شنیده بودم مطالعاتش در این زمینه زیاده و به نظر میاومد که برعکس من که تقریباً از لیسانس مهندسی شیمیام چیزی نفهمیده بودم، او از فوق لیسانس مهندسی صنایعاش خیلی بیشتر میدونست! وقتی قضیه رو باهاش در میان گذاشتم، سئوال معناداری ازم پرسید که باعث شد خیلی باهاش حال کنم، سئوال این بود: "اینها رو میخوای بدونی که چی؟" کاملاً میشد احساس کرد حرفهائی که در پاسخ داره، جای مهمی رو در زندگیاش اشغال میکنه و میخواست بدونه که آیا من هم میتونم چنین ارتباطی رو با این دانستهها برقرار کنم یا نه، از سر بیکاری و بیحوصلگی اومدم سراغش. به هرحال فکر کنم توضیحاتم براش قانعکننده بود، چون بعدش شروع کرد به گفتن تاریخچه مختصری از فیزیک تا اینکه به مسئل فیزیک جدید مثل نظریه موج نسبیت عام و خاص، اصل عدم قطعیت، نظریه ریسمانها، زمانهای موازی، سیاهچالهها ... رسید. هرچقدر که به مباحث جدیدتر و نظریات روز نزدیکتر میشد، هیجان من هم بیشتر میشد و باور کنید یک جاهائی قلبم داشت میاومد توی دهنم! چنان هیجانم بالا رفته بود که قفسه سینهام درد گرفته بود،دستانم عرق کرده بد و معدهام میسوخت ...! (بیشتر شبیه علائم عاشقی بود) اینکه زیر واقعیت آرام و متعّین روزمره، جریان عظیمی از نیروهای سیال و ناشناخته عمل میکنه و اینکه جهان یکسره متفاوت از چیزهای بدیهی است که به نظر میاد، همیشه برای من یک پیش فرض و شاید هم نوعی قضاوت غریزی بوده و من هیچوقت نتونستم با کسانی که جهان رو امری ساده و بدیهی میبینند، همراهی کنم و به قول علی ملیحی همیشه حیرتزدهام و حتی اصرار دارم که حیرت، باارزشترین احس در انسانه!! بگذریم ... نکته جالبی که در کار اینیشتین و اساساً فیزیک جدید است، نفی قائم به ذات بودن مفاهیمی مثل جرم، مکان و زمانه که تا پیش از اون مستقل فرض میشد و از این لحاظ کمی شبیه کار هایدگر در فلسفه بود که مرز بین مفاهیم نسبتاً مستقلی مانند انسان، هستی و زمان رو برداشت و اونها رو کاملاً سیال و نسبی ساخت. در واقع خیلی از وقتها که پس از اون مینشستیم و جمشید به من فیزیک میگفت، من مباحث فلسفی متناظر با فیزیک به ذهنم میرسید و با او مطرحش میکردم. جلسات ما با همدیگه که با محوریت توضیحات جمشید از روی کتاب "فیزیک از آغاز تا امروز" نوشته دکتر حسین جوادی بود، تا زمانیکه جمشید رو به رجائی شهر تبعید کردند به طول انجامید. جمشید حکمش حبس ابد بود و سه چهار سالی از من بزرگتر بود. باور کنید زمانیکه این پسر به من فیزیک میگفت، بعضی از جملاتی که استفاده میکرد، به نظر من بامعناترین، دقیقترین و زیباترین جملاتی بود که از دهان کسی شنیده بودم! من پیش از اون هیچ شخصی رو ندیده بودم که اینقدر از علم، حظّ و لذّت زیبائی شناختی ببره و تغییر چهرهی این انسان، موقعی که از مسائل روزمره وارد بحث فیزیک میشد، واقعاً برای من جالب و البته با معنا بود.
روزی پس از مرگ یکی از افراد در بند 350 با همون حس درس فیزیک به من گفت: "البته مرگ که به نظر من وجود نداره، مطمئنم چیزی از بین نمیره..." و چقدر این جمله برای من قشنگ و معنادار بود و چه نگاه جالب و جذابی به مرگ بود! جمشید شطرنجباز و مافیاباز خیلی خوبی هم بود ... همیشه وقتی به این سئوال فکر میکنم که هوش و نبوغ چیه و حاصل چه چیزیه، دچار سرگردانی میشم، امّا این نکته همیشه به نظرم بدیهیه که دیدن انسانهای باهوش و نابغه، بزرگترین امید و انگیزه برای ادامهی زیستنه ...!!
٨- حماقت بشری
کتابخانهی بند 350 ، کتابخانهی کوچیک و فقیریه و کتابهای به درد بخور توی اون انگشت شماره، به همین جهت زندانیها معمولاً کتابهاشون رو از بیرون تهیه میکردند. اگرچه در این مورد کم کم سختگیریها شروع شد و سرانجام جلوی ورود هر کتابی گرفته شد. نزدیکیهای عید 89 و ابتدای همین سختگیریها بود که به یکی از دوستان زندانی که برای مرخصی میرفت، سفارش چند تا کتاب رو دادم که تهیه کنه و بیاره داخل. بین کتابها، اونی که بیشتر مورد نظرم بود "پژوهشهای فلسفی" نوشتهی لودویک ویتگنشتاین بود. یادمه اولین مرتبهای که چیزی در مورد وینگشتاین خوندم، سال 84 و در مجلهی چشمانداز ایران بود که مصاحبهای از دکتر کاشی در مورد زندگی و فلسفهی ویتگنشتاین چاپ کرده بود. اون مصاحبه چنان جذبم کرد که از روش کپی برداشتم و توی جیبم گذاشتم و نمیدونم چندبار خوندمش امّا چیزی که مشخصه اینه که از اون به بعد، میل به خوندن در مورد وینگشتاین و فلسفهاش، دیگه دست از سرم برنداشت. این احتمال هست که من اساساً چیزی از فلسفه حالیم نباشه، امّا به هرحال این نظر منه که هیچ فیلسوفی در تاریخ به اندازهی اون به حقیقت تعلق خاطر نداشته. منظورم از تعلق خاطر به حقیقت، داشتن نوعی از صداقت، جسارت و انعطاف وجودیه که به انسان این امکان رو میده که اگر فهمید تاکنون بر خطا بوده، همهی گذشته رو به دور بریزه و مسیر جدیدی رو دنبال کنه! در ضمن فکر نمیکنم هیچ فیلسوفی تاکنون چنین در هم تنیدگی عجیبی از زندگی و فلسفه رو ارائه کرده باشه و اینطور با اوج و فرود اندیشهاش، زندگشاش هم دستخوش تغییر شده باشه. آدم احساس میکنه این فیلسوف با وجودش فکر میکرد نه با مغزش! دغدغهی اصلی وینگشتاین در فلسفه، مقولهی زبان بود و به خاطر دو فلسفهی متفاوتی که در طول زندگیاش ارائه کرد، حیات فکریش هم به دو دوره تقسیم میشه؛ ویتگنشتاین در دورهی اوّل "نظریهی آینهای زبان" رو ارائه میکنه و معتقده که وظیفهی زبان، درست مثل یک آینه، باز تاباندن دقیق و جزء به جزء واقعیت جهانه و به همین دلیل یک گزاره در صورتی درسته که فرم منطقی گزاره با ساختار واقعیت منطبق باشه و هر اسمی هم در گزاره، ما به ازاء خودش رو در واقعیت داشته باشه. وینگشتاین ثانویه امّا ادعاهای قبلی خودش رو از بیخ و بن رد میکنه و در «نظریهی کاربردی زبان» مدّعی میشه که زبان اعتبار خودش رو نه در ارتباط با جهان، بلکه در ارتباط با زیست هرروزهی اجتماعی به دست میآره و وظیفهی زبان هم، نه بازنمائی جهان، بلکه میسر کردن ارتباطات انسانی و به کار آمدن در زندگی اجتماعیه. نکتهای که در این نوع نگاه مهمه، اینه که حقیقت در دیدگاه وینگشتاین از یک مقولهی یکّه و بازنمایانه در دورهی اوّل، به مقولهای متکثر و مربوط به زندگی در دورهی دوّم تبدیل میشه. این نوع نگاه به زبان و حقیقت در برههای از زندگی که به واقع شرایطی بحرانی داشتم و ابزارهای ذهنیام در برابر مسائلی که با اون درگیر شده بودم کاملاً ناکارآمد به نظر میرسید به دادم رسید. مشکل اونجا بود که من تا پیش از اون زمان سعی میکردم صحت و درستی رفتارها و گفتههای انسانها (و حتی خودم) رو در ذهنم بررسی کنم و در نهایت در موردش قضاوت کنم. امّا بعد از اون کم کم تلاش کردم رفتارها و گفتارهای آدمها رو به مختصات وجودی اونها بسپرم و سعی کنم با در نظر گرفتن شرایط ، موقعیت و زمینههای ذهنی هر شخص، معنای اعمال و حرفهاش رو بفهمم، از اون به بعد نه تنها با دیگران، بلکه با خودم خیلی راحتتر کنار میاومدم! ... بگذریم، بحث کتابهائی بود که سفارش داده بودم، اون کتابها به دلیل عدم صلاحدید مسئول فرهنگی زندان اوین اجازهی ورود پیدا نکردند و من از این قضیه حسابی کفری شده بودم. باور کنید من خیلی کم عصبانی میشم و حداقل 5، 6 سالی هست که فکر میکنم صبرم خیلی زیاد شده و از کنار خیلی مشکلات به ظاهر مهم هم به سادگی میگذرم امّا این قضیهی سانسور واقعاً روانیام میکنه! آخه یه مسائلی هست از بس نگفتم توی دلم مونده و حجم زیادی از عصبانیت و درد رو تلمبار کرده و هر از چند وقتی که میاد سراغم، بیطاقتم میکنه! من پیشاپیش از بیادبیام معذرت میخوام امّا باید بگم که من از این همه حماقت و بلاهت که هرروز توسط نهادهای رسمی به اسم فرهنگ تولید، تکثیر و نهادینه میشه حالم بهم میخوره! باور کنید وقتی میبینم یک آدم بیسواد به اسم مسئول فرهنگی، کتاب وینگشتاین که چاپ همین وزارت ارشاد درب و داغونه رو ممیزی مضاعف میکنه، میخوام از عصبانیت سرم رو بکوبم توی دیوار! باور کنید مخام سوت میکشه وقتی میبینم یک کارمند احمق یک فصل از کتاب جامعهشناسی گیدنز رو موقع تحویل دادن به زندانی با قیچی میبره چون خوندنش رو به صلاح نمیدونه! آخه این چه تصور احمقانهایه که فکر میکنیم همه آدمهای دنیا در همهی تاریخ هیچی نفهمیدهاند و فقط ماها در همین یک ذره جا و همین چند سال به مخزن حقیقت و معرفت دست پیدا کردیم! آخه این درد رو آدم به کی بگه که کار وزارت فرهنگ ما این شده که مراقب باشه خدای نکرده کسی کتاب درست و حسابی ننویسه و فیلم به درد بخوری نسازه و روزنامهی درست و حسابی در نیاره؟! به خدا توی هیچ خراب شدهای توی دنیا، اساتیدی مثل حسین بشیریه و ناصر کاتوزیان رو از دانشگاه بیرون نمیکنند! به خدا هیچ جائی توی دنیا پیدا نمیشه که دانشجو رو به خاطر اینکه انتقادی کرد از حق تحصیل در همهی مقاطع محروم کنند و بعد بازداشتش کنند بعد از کلّی توهین و تحقیر و کتک به اندازهی یک سارق مسلح بهش حبس بدند و تبعیدش کنند به زندانی که سگ هم به زور توش زنده میمونه! بابا آخه حماقت هم حدّی داره! بسـّه دیگه!! بســّه !!!! ...
٩- اعدام ...
احتمالاً بدترین روز در بند 350 روز اعدام فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی و بقیه بود. فضای بند در اون روز بهتزده، غمزده، وحشتزده بود. من فرزاد کمانگر رو آبان ماه 88، چند مرتبه در کتابخانهی بند 7 اوین دیدم. در اون زمان هنوز به 350 منتقل نشده بودم. در اون چند دیدار کوتاه، فرزاد رو آدم پرمطالعه، نسبتاً منعطف و با روحیاتی خشونتگریز دیدم که این ویژگیها با اتهامش سازگار نبود. فرزاد به خبرهای اغراقآمیزی که از زندان اوین بیرون میرفت انتقاد داشت و احتمالاً فکر میکرد من در جریان این خبررسانیها هستم، من هم از خودم رفع اتهام کردم و گفتم، این بار چنان بلائی به سرم آوردند که من از ترس اینکه مشکلی برای دوستانم ایجاد بشه، اصلاً به اونها هم زنگ نمیزنم، چه برسه اینکه خبری رد بکنم! بعد از این که به 350 منتقل شدم، دیگه فرزاد رو ندیدم. امّا فرهاد وکیلی هم بند و هم اتاق خودمان بود و نزدیک 6 ماه در 350 باهم حبس کشیدیم. روز قبل از اعدام فرهاد رو که در حال بازی والیبال بود صدا زدند و از اونجا که در اون زمان وکیل بند بود، خارج شدنش از بند غیر عادی نبود، امّا خب بعد از قطع شدن تلفنها تقریباً همه بدترین حدس ممکن رو در ذهن داشتند تا صبح فردا که برای بردن وسایلش اومدند و از قضیه با خبر شدیم. البته فرهاد فردی کاملاً متفاوت با من بود و ما در اکثر موارد مثل مسائل اتاق، مسائل بند و مسائل سیاسی نظرات متفاوتی داشتیم امّا این باعث نمیشه نظرم رو در مورد ناعادلانه بودن این احکام ابراز نکنم. البته منظورم از بیعدالتی عدم تناسب بین حکم و جرم نیست، چون من از پروندهی این بچهها اطلاع دقیقی ندارم، اون چیزی که مورد نظر منه روند قضائی است که منجر به صدور حکم میشه و چون این روند در مورد دیگر پروندههای سیاسی هم دنبال میشه، امکان قضاوت در مورد اون خیلی راحت و ممکنه. فکر کنم هر عقل سلیمی بپذیره که یک قضاوت عادلانه باید 5 تا شرط داشته باشه، اوّل اینکه دو طرف دعوی بتوانند از حداکثر توانائی و ظرفیت خودش برای اثبات ادعاشون استفاده کنند. دوّم اینکه هیچکدوم از طرفین دعوی برای اثبات ادعاش از عامل زور و خشونت استفاده نکنه. سوم اینکه قضاوتکننده بیطرف باشه و هیچ نوع وابستگی یا منفعتی در دعوی نداشته باشه. چهارم اینکه حداکثر نظارت ممکن بر روی قضاوت وجود داشته باشه و پنج اینکه به علت امکان همیشگی وجود خطا در قضاوتهای بشری، هیچ تصمیمی گرفته نشه که قابل تصحیح نباشه ... نظر من اینه که هیچکدوم از این موارد در نظام قضائی ایران و علیالخصوص در پروندههای سیاسی در حد و حدود متوسط و حتی ضعیف هم اجرا نمیشه و برای هر کدوم از شرایط بالا مثال نقضهای فراوانی وجود داره. اولاً متهمین سیاسی به سختی برای دفاع از خودشون وکیل اختیاری میگیرند و وکیل هم به سختی در جریان پرونده قرار میگیره و در نهایت هم قضات کمترین توجه ممکن رو به دفاعیات وکیل میکنند. ثانیاً متهم در مراحل بازجوئی در شرایط سخت نگهداری میشه و گاهی با اعمال خشونت مجبور به حرف زدن در مورد خودش میشه. ثالثاً هیئت منصفهای در کار نیست و قاضی هم به صورت مشخص خودش را در جبههی مقابل متهم تعریف میکنه. رابعاً دادگاه پشت درهای بسته است و مردم، خبرنگاران و رسانهها حق نظارت و ورود به جریان پرونده رو ندارند. خامساً حکم اعدام با اینکه مجازاتی غیر قابل تصحیحه ولی بازهم در ایران مجازاتی معمولیه! با این اوصاف فکر کنم کاملاً منطقی باشه که احکام صادره در دادگاه انقلاب را از لحاظ رو روند قضائی حاکم بر اون غیر عادلانه بدونیم. البته حتی اگه کسی به فرض محال پیدا بشه و تمام استدلالهای من رو با دلایل منطقی رد کنه، باز هم من از ادّعای خودم دست برنمیدارم، به یک دلیل ساده و اون هم تجربهی شخصی خودمه! سیستم قضائی که بتونه از پرونده شفاف و پاک من 15 سال حبس اولیه و 10 سال حبس قطعی دربیاره، حتماً یک جای کارش به صورت جدّی میلنگه! باور کنید بعضی وقتها پیش خودم فکر میکنم که اگه به همین سادگی و بیدلیلی حکم به این سنگینی گرفتم چقدر خوب شد که همینطور الکی الکی اعدام نشدم! ... بگذریم، اتفاقات بد اون روز فقط به اعدام ختم نشد. ظهر همون روز مهدی محمودیان، دکتر سلیمانی، دکتر رفیعی، مهندس طبرزدی، رسول بداغی و آقای سحرخیز رو هم از ما جدا کردند و سه نفرشون رو به رجائی شهر و سه نفر دیگر رو به شهید کچوئی انتقال دادند. من فکر نمیکنم هیچ زندانی انتخاباتی به اندازهی دکتر سلیمانی رنج کشیده باشه، رنجی که اگرچه بیانش نمیکرد امّا اگر دقیق میشدی، توی نگاهش، توی حرف زدنش و حتی راه رفتنش دیده میشد. مهدی محمودیان هم که بمب انرژی، روحیه و خنده بود و وقتی رفت حجم خالی خنده رو توی بند، همه حس کردند ... یادمه که اونروز و در طی اتفاقاتی که افتاد، تأثری از خودم نشون ندادم و این در واقع تصمیم همیشگیام در مواجهه با وقایع ناخوشایند بود، امّا خب عصری که رفتم توی تختم دراز بکشم، دیدم خوابم نمیبره، احساس درد عجیبی توی سلول سلول بدنم بود، انگار تمام وجودم درد میکرد!
۱۰- مباحثه
در بند 350 خیلی وقتها پیش میاومد که بحث کنیم. با افراد متفاوت و در مورد موضوعهای مختلف، امّا از نظر شخص خودم، بهترین این صحبتها، آنهائی بود که با حسین نورانینژاد، علی ملیحی و عباس کاکائی داشتیم. حسین بیشتر نگاه سیاسی داشت، علی تاریخ رو خوب خونده بود و عباس هم رشتهاش جامعهشناسی بود. شیوهی بحث اینطور بود که از روز قبل یکی از بچهها، موضوعی که در ذهنش داشت رو پیشنهاد میکرد و فردا صبح توی هواخوری دور هم مینشستیم و پیشنهاد دهنده صحبتهاش رو در کمتر از بیست دقیقه مطرح میکرد، ادامهی صحبتها هم تا جائیکه حوصلهی جمع میکشید، صرف دیالوگ و بحث میشد. البته افرادی که در بحث شرکت میکردند، معمولاً بیشتر بودند و اتفاقاً گاهی مسائل جالبتری رو هم مطرح میکردند. توی این مجموعه صحبتها تقریباً به هر حوزهای سرک میکشیدیم؛ روشنفکری، دین، سکولاریسم، جنبش سبز، انقلاب اسلامی، دموکراسی، معرفتشناسی، روانشناسی استبداد، جنسیت جنبش دانشجوئی، تجربهی زندان و تقریباً هرچی که فکرش رو بکنید، موضوع بحث شد تا جائیکه واقعاً صحبتهامون تموم شد! نظر خودم اینه که کیفیت بحثها بالا بود، چون هم تسلط بچهها به مباحثه خوب بود و هم بدون تعارف بحث میکردیم و خودمون رو سانسور نمیکردیم. این بحثها باعث شد خیلی از نظراتم رو تصحیح کنم، خیلی از افکار خامی که در ذهنم بود رو صورتبندی کنم و با مسائل جدیدی هم درگیر بشم. این تجربه من رو به یاد جلسات بحث انجمن اسلامی دانشگاه میانداخت. تنها فعالیت انجمن که در طول سالها هیچ وقفهای در اون نیافتاد، جلسات بحث هفتگیاش بود. در سالهای ابتدائی و دانشجوئی و دوران اصلاحات که انجمن قانونی بود، جلساب بحث رو در کلاسها برگزار میکردیم و تبلیغاتش هم در سطح دانشگاه بود، امّا بعد از غیرقانونی شدن انجمن، تبلیغات انجمن رو پشت شیشهی دفتر انجمن میزدیم (دفتر انجمن رو به زور حفظ کرده بودیم!) و اگر جمعیت زیاد میشد، جلسه رو توی حیاط دانشگاه روی چمن برگزار میکردیم! جمعیت شرکتکننده در بحث هم متفاوت بود، جلسات 10 نفره هم بود و جمعیت 150 نفره هم سابقه داشت. باور کنید هرچه به ذهنم فشار میآرم، حتی یک جلسهی بحث رو هم به خاطر نمیآرم که در اون غایب بوده باشم! وای که چقدر حرف زدم و انصافاً که چقدر پرت و پلا گفتم!! یادمه اوایل که توی جلسات بحث شرکت میکردم، به طرز احمقانهای فکر میکردم که من چیزهائی رو خوندم و میدونم که دیگران از اون اطلاعی ندارند و به همین دلیل من در مقام گفتن حقیقتم و دیگران در مقام یاد گرفتن، امّا خب، در طولانی مدّت و با تعامل بیشتر با بچههای انجمن و همینطور فضای سیاسی و روشنفکری جامعه دیدم که نه بابا، وضعم خیلی خرابه! گاهی وقتی خودم رو در جلسات بحث مرور میکردم، متوجه مکانیزمهای عجیبی از خودفریبی میشدم که درون ادعای حقیقتگوئیام پنهان شده، مثلاً خیلی از اوقات میدیدم که گرچه به غیر منطقی بودن حرفم آگاهم ولی نظرم رو در جمع عوض نمیکنم و یا میدیدم که تقریباً هیچ میلی به شنیدن حرفهای دیگران و تأثیر گرفتن از اونها رو ندارم و یا اینکه متوجه میشدم جنسیت افراد حاضر در بحث در گفتههام چقدر تأثیرگذاره و به هر حال مجموعهی این عوامل باعث شد که به انگیزهای به نام حقیقتگوئی در خودم (و حتی نوع بشر) تردید کنم و این تردید با آشنا شدن با فلسفهی زبان وینگشتاین و بازیهای زبانی او بیشتر هم شد. شاید کسی بپرسه اگر میل و توانائی گفتن حقیقت در انسان وجود نداشته باشه، پس چه جای بحث کردن و گفتگوست؟ من فعلاً برای این سئوال چنین پاسخی دارم؛ "بحث و گفتگو به اشتراک گذاشتن تجربهی زندگی و مقولات اندیشیده شده است و اینها میتونه در زندگی به کار بقیهی انسانها هم بیاد، در ضمن بحث کردن کمک میکنه تمایز و تفاوت نگاه انسانها رو بفهمیم و در نتیجه ذهنیات و تصورات خودمون رو خلی جدّی نگیریم و امکان تغییر کردن رو به خودمون بدهیم". روزی پس از یک جلسهی بحث که در مورد ریشههای استبداد بود با یک قیاس ساده به نتیجهی تکوندهندهای رسیدم و اون اینکه، وقتی ما با این همه ادعای دموکرات منشی، در یک جلسهی بحث، محض کم نیاوردن، حرفهای غیرمنطقیمون رو پس نمیگیریم و تصحیح نمیکنیم، چطور انتظار داریم یک فرد مستبد و دیکتاتور، در حضور اینهمه مخاطب و تماشاچی، مواضع خودش رو عوض کنه و یک شبه دموکرات بشه؟! خصلت نمایشی زندگی بشر نکتهایه که فکر میکنم در تخیلهای ما نسبت به حاکمیتهای استبدادی و به خصوص ایدئولوژیک به اون توجهی نمیشه. ما عموماً سعی میکنیم، استبداد ورزیدن رو با انگیزههائی مثل کسب قدرت و ثروت در دیکتاتورها توضیح بدهیم و توجه نمیکنیم که اکثر دیکتاتورها حتی پس از سقوط و از دست دادن همه چیز هم بر موضع خودشون میایستند و حتی تا پای مرگ هم پا پس نمیکشند (تجربهی صدام کاملاً گویاست) اینجاست که به نظر من عامل نمایشی بودن استبدادورزی، خودش رو نشون میده، دیکتاتورها میدونند که چشم مردمان جهان و حتی تاریخ به اونهاست و اونها دلشون میخواد نمایشی جاودانه و بیخلل داشته باشند! گرچه اگر کمی بیشتر تأمل و ظرافت به خرج بدهند، میبینند که پذیرفتن اشتباهات و دموکرات بودن، نمایشی به مراتب زیباتر و ماندگارتره.
ضیاء نبوی – زندان کارون اهواز
آبان ٨٩
----------------------------
تنظیم : حمیدرضا ظریفی نیا