بهرام حسین زاده
اینکه پس از یکسال و اندی از آغاز جنبش سبز، به پشت سر نظر میافکنیم و تغییراتی بس بزرگ را در حیات اجتماعی کشورمان میبینیم، ما را به نتیجهای بس مهم رهنمون میشود و آن اینکه:« تصمیمات و عملکردهای این جنبش، در کل درست و صحیح بوده است.»
در زندگی واقعی فردی و اجتماعی بشر، قاعدهای پارادکسیکال حاکم است و آن اینکه: برای سنجیدن میزان درست و نادرستی یک تصمیم، باید از نتیجۀ آن استنتاج کرد!!! یعنی باید یک راه را تا انتها طی کرد و با رسیدن به مقصد نسبی یا نهایی است که میتوانیم بفهمیم راهی که آمدهایم درست بوده و یا نادرست.
این امر از آنجایی برمیخیزد که آنچه که به "علوم اجتماعی" معروف است، تفاوتی بس مهم با علومی مانند "علوم تجربی" دارد. در علوم اجتماعی، ارتباط پایداری که بین پدیدهها، در عرصۀ علوم تجربی مستتر است حضور ندارد. در موضوعاتِ علوم اجتماعی، ما با دو عنصر بسیار مهم و متغیر مواجهیم که اولی "اراده" بازیگران صحنه جامعه است و دومی "تصادف"هایی که در پیرامون این امر اجتماعی بوقوع میپیوندد. اولین عنصر یعنی "اراده" میتواند بر بسیاری از وقایعی که گویا "قانونمند"!!! نام گرفتهاند چیرگی یابد و مسیر تحولات را بسویی دیگر بَرد، در عین حال که خود این اراده نیز تابعی از عناصر دیگر مانند امکانات و تواناییها و اطلاعات است، نمیخواهم نقش "اراده" را در تحولات تاریخی مطلق کنم یا آن را هیچ انگارم، بلکه صرفاً سعی بر گزارش وضعیتی موجود را دارم.
از آنجایی که هر ارادهای با ارادۀ مخالف خود مواجه میشود در نتیجه میتوان چنین انگاشت که آنچه در روند عمومی وقایع موثر میافتد تابعیست از "بُردار ارادهها".
از سویی دیگر "تصادفات" روزمره، تاثیری بس بزرگ بر روند وقایع میگذارند، و آشکار و روشن آن است که کسی نمیتواند روند "تصادفات" را پیشگویی کرده و تاثیر آنها بر وقایع را ارزیابی دقیقی کند، طرفه آنکه به علت جهانی شدن، "تصادفات" موثر بر وقایع یک جامعۀ مفروض، تنها، حادثههای ملی و محصور به مرزهای خود آن نیستند، این "تصادفات" میتوانند در جوامع دیگر اتفاق بیافتند و تاثیراتشان بر جامعۀ ما منتقل و منعکس شود.
با اتکا به چنین فرضهاییست که حالا از پسِ شانزده ماه، نگاه میکنیم به صحنهای که نتیجۀ روند طی شده است:
یک جنبش اجتماعی گسترده با اتکاء به اقشار میانی شهری و عموم روشنفکران اصلاحطلب، اعم از لائیک یا مذهبی، پا به خیابانها گذاشت. چیزی که ادامۀ منطقی وقایع دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی بود. دیدن دولتی که خود را متعهد به رعایت قوانین و مردم میدانست چیزی نبود که به این زودیها از حافظۀ تاریخی ملت فراموش شود، حتی اگر سعی بر آن شده بود که نقش "تدارکاتچی" بر آن تحمیل گردد. بخشهای وسیعی از مردم و روشنفکران، که در دوران خاتمی، معترض و متعرض بدان بودند با دیدن دولت نهم، دریافتند که داشتن رئیس دولتی مانند "محمد خاتمی" چیزِ ناچیزی نبود و آنچنان هم که گمان میرفت بودن او امری بدیهی و عادی نمینمود. اینکه وزیر کشور کسی مانند "عبدالله نوری" باشد یا صادق محصولی و وزارت فرهنگ را متولی "مهاجرانی" باشد یا شخصِ دستیار حسین شریعتمداری، اینکه تاجزاده مجری انتخابات باشد چیز کمی نبود، و مردم و روشنفکران در یک فلاشبک ذهنی، دریافتند ارزش چیزهای از دست رفتهشان را.
حریف با تدارک وسیعترین و عیانترین شیوههای خشونت، به کودتایی عریان دست زد. مردم در کنار اصلاحطلبان به خیابان گام گذاردند و بزرگترین راهپیماییهای معترضانه را علیرغم سرکوب وحشیانه به نمایش گذاردند. چشم در چشم دنیا دوختند و فریاد زدند که ما از شماییم و نه از اینان. انگار مردمی که از عرصۀ تاریخ رانده و در پستوی فراموشخانه ولایت فقیه به زنجیر کشیده شده بودند، دوباره به پهنۀ تاریخ جهان پای گذاشتند. اولین دستاورد: جهان حساب مردم ایران را از مشتی اراذل تروریست جدا کرد.
ادامۀ قضایا نشان میدهد که تمامی آن سرکوبها، چیزی در حد آب در هاون کوبیدن بیش نبود. مقاومت زندانیان جنبش، کوس رسوایی و ناتوانی سرکوبگران را به صدا در آورد. آن چند اعترافِ آغازین دیگر نتوانست تکرار شود. آنچه که تکرار میشود زیدآبادیست، اسانلوست، تاجزاده و بهزادنبویست. بیرون آمدن این همه اخبار و بیانیه و اعلامیه از زندان، نشان میدهد که اینان حتی ناتوان از کنترل زندانهاشان هم هستند.
حکومتی که نتواند در زندانهایش، حاکمیت خویش را اعمال کند، فروپاشیاش چندان دور نیست.
جنبش از آغازش تاکنون، نه تنها ریزش نیرو نداشته است بلکه هر روز که میگذرد بیشتر و بیشتر به هواداران و فعالان آن افزوده میشود و در جناح مقابل روز به روز تشتت و اختلاف و درگیری درونی بالا میگیرد و فراوانند که حساب خویش را از حساب کودتاچیان جدا میکنند.
تنوع در جنبش نه تنها مهار نمیگردد بلکه عامداً بدان دامن میزنند. شعار پذیرش "تکثر" و "تنوع" به رسمیت شناخته میشود و از سوی دیگر، نادر نیروهایی از اپوزیسیونِ جمهوری اسلامی هستند که "جنبش سبز" را خانۀ خود نمیدانند؛ و خوشبحتانه همین تسامح در طی شانزده ماهِ گذشته رابطهای بسیار خوب را در بین طیفهای گوناگون اپوزیسیون سبب شده است. استحکام امروزین جنبش در آن حدیست که بخش قدرتمندی از حاکمیت نمیتواند آن را نادیده بگیرد و در صدد همراهی با آن برنیاید و همین همراهیست که سبب استحکام باز هم بیشتری میشود. همین استحکام است که توانایی پذیرش مسئولیت حمله به خانۀ کروبی را از کودتاچیان سلب میکند و آنان را از حصر و تعرض به میرحسین باز میدارد. همین استحکام است که نمیگذارد هاشمی رفسنجانی را علیرغم آن سخنرانی تند و تیزش از ریاست مجلس خبرگان برکنار کنند.
به رسمیت شناخته شدن این جنبش در سطح جهانی، دستاورد کوچکی نبوده است. کدام اجلاس بینالمللی را میتوان دید که حضور و شرکتِ سران جمهوری اسلامی در آن، زیر سایه و تحتالشعاع این جنبش قرار نگرفته نباشد؟
گزافه نیست اگر گفته شود که همین توانمندی جنبش است که بعنوان مانعی برای حمله به ایران در محاسبات آمریکا و متحدینش در نظر گرفته میشود. زیرا آنان نه با کورذهنی سران جمهوری اسلامی، بلکه بطور واقعی میبینند توانایی این جنبش را در جذب حمایت بینالمللی و پایگاه گسترده و وسیع مردمی آن را و امیدوارند که شاید گرۀ کور حکومت کودتایی به دست این جنبش باز گردد.
آیا این وضعیتها سابقا و در آغاز جنبش سبز هم وجود داشت؟ این جنبش روز به روز بر سرمایههای ذهنی و عینی خود میافزاید و آنچنان که در پیشتر هم گفتهام دارد اعماق اجتماع را شخم میزند. در تاریخمان آیا هیچگاه شاهد آن بودهایم که زنی بعنوان پرچمدار شاخصِ یک جنبش گسترده و وسیع مردمی نقشی به این بزرگی ایفا کرده باشد؟ اکنون اما درین جنبش خانم رهنورد چنین موقعیتی را داراست. ذهنیت جنبش آنچنان آماده است که حتی اگر میرحسین و کروبی هم نتوانند، خانم رهنورد به آسانی و تنهایی میتواند در راس این جنبش قرار بگیرد.
آیا خود همین میزان "اتوریته" یافتن یک زن در جامعۀ ما دستاورد کوچکیست؟
* * *
هر چه میگذرد، جنبش و سران و بدنۀ آن پختهتر میشوند، کیست که بتواند انکار کند دگرگونیهای بزرگ و مثبت را در میرحسین و کروبی و سایر سران؟ هرچه این جنبش از گذشت روزگار میآموزد، طرف مقابل مانند کودنان و کوران، هیچ نشانی از آموزش دیدن را از خود بروز نمیدهد، تنها کاری که بواقع توانست انجام دهد، آنهم با خشونت بسیار بالا، درآوردنِ خیابانها از دست جنبش بود و بس. اما مگر حیات اجتماعی فقط خیابان است؟ جنبش سبز کدام بخش از حیات اجتماع را از خود متاثر نکرده است؟ و حکایت همچنان باقیست.
ما اعماق را شخم میزنیم و آنان دلخوش کردهاند که سطح را به زیر کنترل دارند.
هرچه ما بر کمیت و کیفیت خودمان میافزاییم، آنان نیرو از دست میدهند، هر چه ما فراگیرتر میشویم، آنان منزویتر میشوند. میزان احترام جهان به جنبشِ ما، عنان بر عنان با میزان تحقیر و خوارداشت کودتاچیان به پیش میرود. آیا اینها صرفا توهم منست؟ یا واقعیتیست ملموس و عینی؟ اگر واقعیت اینگونه است، باید خودمان را با این سوال مواجه ببینیم که: ادامه این روند به کجا میانجامد؟ آیا بجز فروپاشی اینان راهِ دیگری هم قابل تصور است؟
اگر بتوانیم بر "شتابزدگی" خود غلبه کنیم و حادثههایی غیرقابل پیشبینی مانند حمله به ایران و یا دستیابی حکومت به بمب اتم پیش نیاید، بهترین و کمهزینهترین راه را یافتهایم، اما آیا "تصادفات" میگذارند که جنبش راه خود را با گامهای سنگین و شمرده به پیش بردارد؟
و تازه گیرم هم که حوادث بر روند جنبش تاثیر بگذارند، تمام حوادث که منفی نیستند، حوادث خجستهای هم میتوانند پیش بیایند و در انتها این پرچم سبز ماست که برافراشته میگردد.
اینهاست ریشه خوشبینی ما.